مصاحبه بهمن بازرگانی با نشریه چشم اندازچاپ شده در شماره آبان وآذر 1387
آنچه توهم وجود تقارب نسبی در بین نظریات شرکت کنندگان در بحث نشریه شما را دامن می زند، تقاربی است که در وجه سلبی این نظریات وجود دارد. مثلا اکثریت قریب به اتفاق شرکت کنندگان در بحث نشریه شما به اشتباهات اساسی هر یک از طرف ها در آن زمان{30 خرداد 1360} اشاره می کنند. برای ناظری که امروزه به آن دوره نگاه می کند رفتار افراد و گروه ها بخردانه دیده نمی شود. ظاهرا به نظر می رسد که امروزه آدم ها عاقلتر شده اند و دیگر آن اشتباهات را نمی کنند. آن هایی که به تکامل معتقدند اتفاقا دلایل خوبی برای این تغییر رفتار و اندیشه دارند.
اما همین آدم هایی که بسادگی در باره رئوس اشتباهات مردمان آن زمان به اجماع نسبی می رسند اگر قرار شود وضعیت کنونی را آنالیز کرده و راه حل بدهند، نتیجه آن شترگاوپلنگی می شود که با هیچ شگردی نمی شود کوچک ترین تقاربی بین همه آن ها پیدا کرد چه رسد به این که از آن ها این انتظار را داشته باشیم که به یک اجماع نسبی برسند. حداکثر می توان آن ها را از نظر سنخ چارچوب منطق فکری به چند گروه رقیب و از نظر تئوریک ناساز تقسیم کرد. گروه هایی که با هیچ روشی نمی توان مبانی ناساز تئوری های آن ها را در یک اجماع نسبی گرد آورد. این تفرقه نسبت به حال و برعکس اجماع نسبی نسبت به دورانی که تب آن دیری است فروکش کرده است، تقریبا در باره هر موضوعی صادق است.
اگر چارچوب های منطق فکری آدم های شرکت کننده در هر بحثی، هر چه بیشتر از هم فاصله داشته باشند، احتمال رسیدن به اجماع کم و کمتر می شود. معمولا چنین تقاربی میان چارچوب های منطق فکری آدم ها یا گروه ها فراهم نیست. دانشمندان و متخصصین علوم انسانی نیز از این قاعده گریزی ندارند. در بسیاری از مقولات علوم انسانی اگر متخصصین مربوطه را که گرایش های مختلف دارند در یک جا جمع کنید ممکن است دو سر طیف اظهار نظر ها حتا تا صد و هشتاد درجه با هم تفاوت داشته باشند. اگر شما به آنتالوژی هایی که در همین دهه اخیر در باره مثلا علوم سیاسی در آمده اند نگاهی بیاندازید می بینید در برابر هر نظریه ای دستکم یک نظریه رقیب را می گذارند.
رسیدن به اجماع در باره برخی داده ها امکان پذیر است. مثلا این که بخواهیم بدانیم گروه ها و نیرو های فعال در آن زمان کی ها بودند و توان مادی و امکانات آن ها، چه بود و شعار ها و خواست ها و غیره چه ها بودند. اما برای تعیین صحت و سقم خط مشی های راهبردی این یا آن گروه و اشتباه آمیز یا واقع بینانه بودن آن ها و از این قبیل، اگر منطق فکری ما کم و بیش دارای چارچوب واحدی باشد احتمال این که به توافق برسیم یا به آن نزدیک تر بشویم زیاد است.
جناب آقای میثمی
با توجه با این که ویژگی هایی در تحلیل این جانب هم از تاریخچه سازمان مجاهدین و هم از تاریخ گذشته بلافصل کشور ما و به طور مشخص آن دورانی که نسل ما آن را زیسته است وجود دارد که اشاره ای و لو به اختصار بدان ها برای در نظر داشتن پی و پایه ای که تحلیل من استوار بدان ها است ضروری است، لذا اجازه می خواهم ابتدا این پی و پایه را اشاره وار وارد موضوع بحث بکنم:
پیش از پرداختن به تاریخچه این را در ابتدا بگویم که من سی خرداد شصت را نقطه عطف تاریخ معاصرمان نمی بینم. نقطه عطف به معنای آن است که سمت و سوی تاندانس ها(گرایش ها) جامعه ما دگرگون شود. به نظر من سی خرداد پرده برداری و کنار انداختن پوششی بود که بر روی نیات باطنی همه بازیگران سیاسی آن سال ها کشیده شده بود. و اگر بخواهم دقیق تر باشم باید بگویم که در واقع آن نیات آشکار تر و اعلان شده تر از آن بودند که بشود بنام نیات باطنی از آن ها نام برد. آدم هایی که در آن دوره خود و هویت خود را در گرو سرسپردگی به این یا آن تجمع یا تشکیلات می دیدند، سربازهایی در خدمت آرمان های آن جمع بودند. و اگر در آن زمان عده ای پیدا می شدند که آرمان را به قدری کم رنگ می کردند که با نفس زندگی سنجیده می شد و یا زندگی را آنقدر پر رنگ می دیدند که با آرمان قابل مقایسه می شد، از سوی همه آن جمع ها و سرباز ها تحقیر می شدند. کافی است لیبرال های آن زمان را به یاد بیاوریم.
انقلاب اسلامی، یک رژیم سلطنتی از نفس افتاده با هژمونی یک مغز پوسیده، را که به جهت همان از نفس افتادگی و پوسیدگی، داشت حاضر می شد قواعد تعویض دوره ایِ هژمونی سیاسی را در شرایط تعدد مراجع قدرت سیاسی جامعه مان بپذیرد، کنار زد، و انبوه جنگجویان تازه نفسی را به صحنه آورد که جملگی بازرگان و دولت موقتش را یک کرنسکی دیگر می دیدند.1
اگر قرار باشد از نقطه عطفی نام ببریم، باید به حق، سیزده آبان پنجاه و هشت، روز اشغال سفارت آمریکا را چنین نقطه عطفی بدانیم. کابینه بازرگان روی کار آمده بود و می خواست که جامعه در حال جوش و خروش را آرام کند. امروزه اظهار نظر های زیادی می شنویم مبنی بر این که گویا بازرگان عاقلترین و دور اندیش ترین رجل سیاسی آن ایام بوده است. این نظرات تنها چیزی را که در محاسباتشان منظور نمی کنند جو سیاسی آن زمان بود. در آنزمان جامعه ما در حال تخمیر انقلابی بود و این همان چیزی بود که بازرگان و همفکرانش نه می خواستند آن را درک کنند و (اگر هم می خواستند) نه توان درکش را داشتند. امیدوارم از جمله بالا تعبیر ناروا نشود. روح حملات من فرسنگ ها از خدای ناکرده بی احترامی فاصله دارد. منظور من این است که در شرایطی که یک جامعه ی فاقد سنن دموکراتیک، در فاز تخمیر انقلابی است، خط مشی ها و راهبرد های لیبرالی جز به از دست دادن هژمونی سیاسی نمی انجامد.
اگر بخواهم مثالی به غایت ساده برای نمایش تفاوت وضعیت زمان انقلاب با امروز بزنم می توانم بگویم که در آن زمان انگار که جامعه ما بر روی یک سطح شیب دار ایستاده بود و هر حرکتی آن را در مسیر این شیب هدایت می کرد و آن را به حرکت وامی داشت و به آن سرعت می داد. اگر نیرو های خط امام با این مسیر همسو نمی شدند و یا همراه با آن حرکت نمی کردند ممکن بود که ابتکار عمل را به حریفانی واگذار کنند که آگاهانه یا ناآگاهانه از پیش در این مسیر پرشتاب افتاده بودند و مردم را در آن جهت هدایت می کردند.
من در رابطه با تشریح این شیب و معنای ایدئولوژیک و سیاسی آن در سطور پایینی اشاره وار برایتان خواهم نوشت بنابراین در این جا به این موضوع نمی پردازم.
باری از آن پس جریانی بنام خط امام توانست گام به گام نظریه بازگشت امام به حوزه علمیه قم را به طور قطعی منتفی نموده و نظریه ولایت فقیه را به محک تجربه بگذارد و در جهت تسخیر کامل و تحکیم و تثبیت هژمونی سیاسی گام هایی جدی بردارد. تسخیر سفارت ابتکار عمل استراتژیکی بود که موجب شد تا نیرو های موسوم به خط امام از یک طرف نیروهای انقلابی دیگر را عملا بدنبال خود بکشانند و شعارهای آنان را از صلابت و اعتبار بیاندازند و از طرف دیگر با شروع جنگ که گویا به نحو غیر مستقیم بی ارتباط با پیامدهای اشغال سفارت نبود، در زور آزمایی و کشمکش با بوروکرات ها و لیبرال ها ارگان های اصلی حاکمیت را قبضه کنند که آخرین مرحله آن عزل بنی صدر و یکپارچه شدن حاکمیت سیاسی بود. بدنبال این تحولات می شد انتظار داشت که درگیری نهایی دیر یا زود همانند تقدیری ناگزیر پیش خواهد آمد. به نظر من سازمان مجاهدین و سایر سازمان ها و احزابی که به هر حال به دنبال کسب هژمونی سیاسی بودند محکوم به شکست بودند چه سی خرداد پیش می آمد و چه پیش نمی آمد. رویارویی بین نیروهای انقلابی خط امام که اینک در حاکمیت یکپارچه شده بودند و اپوزیسیون انقلابی اجتناب ناپذیر بود. مسئله فقط این بود که کدامیک زودتر دست به کارشوند تا حتاالمقدور حریف را غافلگیر کرده و ابتکار عمل را دست گیرند.
اما پیش از آن که به این شیب و ریشه های رفتار پیروان خط امام بپردازیم، اجازه بدهید ریشه های رفتار مجاهدین را بررسی کنیم، شاید چیزهایی پیدا کنیم که به ما کمک کند تا با وضوح بیشتری دریابیم که چرا در دهه پنجاه و پس از به هم بر آمدن سازمان از ضربه مرگبار ساواک در شهریور پنجاه، افرادی که مارکسیست شدند به جای آن که از تشکیلات بیرون بروند آن تشکیلات را تصاحب و باصطلاح مصادره کردند و مهم تر از آن باید دید که آن ها به چه اتهامی و مبتنی بر چه استدلالی اقدام به کشتن آن هایی کردند که در مقابل آنان ایستادگی کردند، من کمتر دیده ام که به این اتهامات یا استدلال ها توجه شود. مهم نیست که آن اتهامات و استدلال ها چه قدر ناروا و تا چه اندازه فاقد منطق به نظر می رسند. آن اتهامات و استدلال ها از این جهت مهم اند که به طور خاص شیوه های تولید کلام را در سازمان مجاهدین نشان می دهند. می توان نشان داد که شیوه سخن سازی و استدلال مجاهدین مارکسیست شده در سال های دهه پنجاه چه قرابتی با شیوه های سخن سازی و استدلال همان سازمان در بعد از انقلاب داشت. باید دید سازمان مجاهدینی که از سال پنجاه و پنج به بعد نوسازی شد چرا و با کدام منطق رهبری انقلاب را حق خودشان می دیدند، حقی که در اثر ضربه اوپورتونیست های چپ (اصطلاحی که رجوی از لنین به وام گرفته بود و مجاهدین مارکسیست شده را به این عنوان می نامید) موقتا از آن ها سلب شده بود و چیزی طبیعی تر از این نمی دیدند که رهبری انقلاب مجددا به آن ها برگردد.
در دنباله مقدمه فوق الذکر مختصرا به نکته ای مهم اشاره می کنم و هر چند پیش از این نیز توسط عده ای از صاحبنظران و از جمله توسط جنابعالی به آن اشاره شده است، اما به نظر من آن وزنه و اهمیت عظیمی را که از زمان پایه گذاری سازمان مجاهدین توسط حنیف نژاد داشته است شناسایی نشده و در باره آن متناسب با وزنه ای که داشته است نه بحث شده و نه کار تحقیقی شده است.
بیش از سی سال است که هر وقت در باره مجاهدین بحث شده مهم ترین ویژگی آن سازمان را التقاط مارکسیسم و اسلام معرفی کرده اند به طوری که حالا این نکته تبدیل به کلیشه شده است. به نظر من تاکید صرف به التقاط نمی تواند از عهده توضیح برخی ویژگی های مجاهدین برآید. اگر فقط به التقاط توجه و تاکید کنیم به ظاهر چنین به نظر می رسد که سازمان مجاهدین به طور مضاعف توسط هم اسلام و هم مارکسیسم کنترل می شد یا می توانست کنترل شود. به عبارت دیگر اگر بتوان اعمال رهبری مثلا یک سازمان اسلامی را با استناد به قران و حدیث و سنت مورد انتقاد قرار داد، و یا اگر بتوان اعمال و نظرات یک رهبری مارکسیستی را با استناد به کتب مرجع مارکسیستی مورد ارزیابی و انتقاد قرار داد، در مورد مجاهدین مراجع مضاعف است و گویا هم با استناد به اسلام و هم با استناد به مارکسیسم می توان انتقاد و کنترلی مضاعف را به رهبری مجاهدین اعمال کرد. می دانیم که در مورد سازمان مجاهدین هیچ نوع کنترلی در کار نبود چه رسد به کنترل مضاعف. برعکس، رهبری این سازمان به کلی خارج از کنترل بود. این پدیده را چه گونه می توان توجیه کرد؟
اجازه بدهید ببینیم اصل مسئله درست هست یا نه؟ آیا اعضای یک تشکیلات مذهبی یا یک تشکیلات غیر مذهبی اما مبتنی بر یک ایدئولوژی، می توانند با استناد به اصول اعتقادات مذهب یا ایدئولوژی، نظریات و راهبردهای رهبری تشکیلاتشان را مورد بررسی نقادانه قرار دهند؟ یا این که رهبران مذهبی یا ایدئولوژیک در عمل دستشان باز است و می توانند و امکان آن را دارند که آن اصول اعتقادی و راهبردی را هر طور که به نفع شان باشد توجیه و تفسیر بکنند؟
اجازه بدهید در حال حاضر وارد این بحث نشویم و فرض کنیم(در مثل مناقشه نیست) که بدبینانه ترین نظر آن سوی طیف را که می گوید همه این مذاهب و ایدئولوژی ها ابزارهایی در دست رهبران برای تحمیق پیروان و خلع سلاح کردن معترضین هستند، درست باشد. حتا با این موضع گیری افراطی نیز یک معترض و مخالف فرضی من نمی تواند نپذیرد که نفس وجود یک مذهب یا ایدئولوژی در یک تشکیلات امکان نظری انتقاد از رهبری را به وجود می آورد، هر چند که معترض فوق الذکر خواهد گفت که این امکان فقط در حیطه نظر است و صورت عملی نمی تواند بگیرد. من می خواهم بگویم که در سازمان مجاهدین حتا چنین امکان نظری نیز وجود نداشته و ندارد. حالا این معترض فرضی ما باید بپذیرد که نفس وجود امکان نظری یک تکیه گاه برای انتقاد از رهبری، خودش نعمتی است که مانع می شود که افراد هویت های فردی شان را بالکل از دست بدهند. به عبارت دیگر می توان ملاحظه نمود که برای حفظ استقلال شخصیتی اعضا در مقابل رهبری، همین عامل نظری و لو آن که هرگز به مرحله امکان عملی نرسد، تا چه اندازه حیاتی است. باز به عبارت دیگر اگر چنانچه این امکان هرگز عملی نشود و فقط و فقط در مرحله نظر بماند، کمینه اثر مثبت و قابل تقدیر آن حفظ شخصیت اعضا و جلوگیری از انحلال هویت و شخصیت فردی آن ها در هویت و شخصیت رهبری خواهد بود. این استقلال هویت و شخصیت اعضا، همان غایب بزرگ درون این سازمان است.
حالا برای آن که علت تاکید و تمرکز من را بر روی پاراگراف بالا بدانید ببینیم در درون سازمان مجاهدین از همان ابتدا چه میکانیسمی تعبیه شده است که این سازمان را تا بدین پایه از دیگر سازمان ها متفاوت می کند.
یکی از مهم ترین ویژگی های سازمان مجاهدین اصالت دادن به سازمان در مقایسه با نقش کنترل کننده مذهب یا مارکسیسم بود. سازمان مجاهدین از همان بدو تشکیل و بنیان گذاری آن، نه در نظر بنیان گذاران و نه در نطر اعضا به عنوان یک تشکیلات از قماش تشکیلات های دیگر دیده نمی شد. هم رهبری و هم اعضا، سازمان را یک موتاسیون در زنجیره موتاسیون های سلسله زنجیر تکامل اجتماعی می دیدند. به عبارت دیگر رهبری و اعضای سازمان مجاهدین دستکم از نیمه دوم سال 1347 یعنی به فاصله سه سال و اندی از بنیان گذاری سازمان و پس از عضو گیری های اولیه و تدوین ایدئولوژی سازمان به این اعتقاد رسیده بودند که این سازمان در نوک پیکان تکامل اندیشگی جهان قرار دارد و این سازمان توانسته است به چنان سلاح ایدئولوژیکی مجهز شود که در تاریخ بشر تا آن زمان نظیری نداشته است. مهم نیست که امروزه این باورها تا چه اندازه ذهنی یا مضحک به نظر می رسند. مهم آن است که بر روی پی و پایه ای که این نظرات فراهم آوردند، سازمانی بالید و شکل گرفت که خود را کامل ترین، پیچیده ترین و مترقی ترین ارگانیسم تا آن زمان شناخته شده ی بشری می دید.
چرا رهبری و اعضای سازمان از همان بدو تشکیل آن، چنین نظر غیر عادی و خود بزرگ بینانه ای نسبت به سازمانشان داشتند؟ بدون توجه به باطنی گری مجاهدین اولیه نمی توان از عهده توضیح قانع کننده این پدیده برآمد.
مهم ترین عاملی که موجب می شد نقش ایدئولوژی در مقایسه با اهمیت درجه اول تشکیلات، به پس برود. ویژگی باطنی گری بود که بسیار مهم تر از التقاط بود. این چیزی بود که آن سازمان را از کلیه احزاب و سازمان های دیگر متمایز می کرد و سازمان را به گونه ای در نظر رهبری و اعضا در می آورد که گویا پیچیده ترین ارگانیسم اجتماعی است که در دوران جدید به وجود آمده است.این ویژگی آن چنان قدرتی به رهبری سازمان می داد که سایر سازمان ها و احزاب چه مذهبی و چه مارکسیستی در خواب هم نمی توانستند آن همه قدرت و اختیار عمل فارغ و آزاد از انتقاد را یکجا جمع کنند. در یک کلام آن چه که این سازمان را مشابه تشکیلات حسن صباح کرده بود همان ویژگی منحصر بفرد این سازمان و سازمان اسماعیلیان بود: باطنی گری.
نکته مهم این است که نقش محمد حنیف نژاد در تکوین این باطنی گری بسیار بیشتر از سایرین بود. تقریبا غالب تحلیل ها از جمله تحلیل های خود شما مبتنی بر انحرافی است که مبدا این انحراف مسعود رجوی است. این تحلیل ها نقش رجوی را بالا برده و به او نقش نابغه ای شیطانی نسبت می دهند گویا که همه چیز زیر سر او بوده است. با شناخت نزدیکی که من از رجوی داشتم او این همه مهم نبود و صاحب آن همه استعداد و لو در وجه منفی نبود. رهبری رجوی را به ویژه در مقطع عملیات مرصاد اگر زیر ذره بین بگذاریم تصویر یک رهبر ساده اندیش و فاقد قدرت و توان رهبری در مقاطع حساس ظاهر خواهد شد. که این مسئله موضوع بحث ما نیست.
تشکیلاتی که حنیف نژاد پی و بنیان آن را ریخته بود آن چنان سازمانی با آن چنان ویژگی شده بود که سازمان را در نوک پیکان تکامل اجتماعی قرار می داد و در درون سازمان نیز رهبر و رهبری را به درجه خدایی می رسانید و در مقابل آن هیچ مرجعی که با توجه به آن مرجع بتوان کارها و خواسته های رهبری را به زیر پرسش کشید باقی نمی گذاشت.
به نظر من در این بحث های سی ساله این نکته مهم، یعنی باطنی گری مجاهدین ندیده گرفته شده است، یا اگر به آن اشاره ای شده به اهمیت عظیم آن در شکل دهی به ویژگی های منحصر به فرد این سازمان توجه نشده است. این وجه مشترک مجاهدین با تشکیلات حسن صباح بود و مبدع و بنیان گذار این باطنی گری شخص حنیف نژاد است نه رجوی. کیش پرستش رهبر ذاتی این سازمان است2 و قدرت و اختیارات و دامنه عمل رهبری را هیچ چیزی نه مذهب و نه ایدئولوژی، نه اسلام و نه مارکسیسم محدود نمی کند. رهبری سازمان مجاهدین هر آن چه را که از اسلام نمی خواست به عنوان متشابهات کنار می گذاشت و هر آن چه را که می خواست از مارکسیسم برمی چید. در نتیجه هیچ مرجعی در خارج از حوزه رهبری نمی ماند، نه مدهب و نه ایدئولوژی. مذهب و ایدئولوژی دیوارها و مرزهایی نبودند که رهبری این سازمان را محدود و اعمال او را قابل ارزیابی و قابل انتقاد بکنند(چیزی که کم یا بیش در باره احزاب و گروه های مذهبی سنتی یا مارکسیستی دستکم به طور رسمی صادق است و لو آن که در برخی موارد خیلی هم موثر نباشد). اما در این سازمان این هر دو یعنی هم مذهب و هم ایدئولوژی هر دو دیکانستراکت(ساخت شکنی) شده اند. ساخت شکنی شده اند تا هر دو هر جا که رهبری تشخیص دهد ابزار دست او بشوند برای توجیه هر چیزی که نه در سنت و نه در مدرنیته قابل توجیه نیست. این است ریشه اعمال و افعال حیرت انگیز و غیرقابل توجیه رهبری این سازمان، و این مستقل از این یا آن رهبر است.
امیدوارم از این تحلیل من این استنباط نشود که من می گویم که اگر مرحوم حنیف نژاد زنده می ماند باز هم مهدی ابریشمچی زنش را طلاق می داد و باقی قضایا!
تاکید من بر آن است که تشکیلات همانند یک ارگانیسم زنده آنالیز و تجزیه و تحلیل شود. خیلی ساده می توان همه چیز را سر رهبری رجوی خراب کرد و این کاری است که تا کنون شده است. ما همیشه دوست داریم به جای ساختارها آدم ها را برجسته کنیم. وقتی که همه چیز زیر سر بهرام آرام و تقی شهرام یا مسعود رجوی باشد همه خیالشان راحت است که گویا اصل مشکل را دریافته اند و به این امید می بندند که با تغییر آن ها همه چیز درست خواهد شد یا دستکم امکان تصحیح راهبردهای گذشته فراهم خواهد شد.
مشکل مجاهدین در این است که هیچ معیار و محکی در خارج از رهبری برای سنجش خدمت یا خیانت رهبری ندارد. آری افراد سازمان انتقاد می کنند، و در صلاحیت رهبری شک می کنند اما در نهایت به جهت آن که هیچ نقطه اتکایی در خارج از رهبری ندارند، سر انجام قانع می شوند و از خودشان انتقاد می کنند. یعنی پروسه انتقادی که با انتقاد از رهبری شروع شده بود در نهایت با انتقاد از خود انتقاد کننده ها پایان می یابد. جریانی انتقادی که می توانست به محدود کردن قدرت و اختیارات رهبری منجر شود در نهایت به تقویت قدرت و اختیارات رهبری منتهی می شود. شما عین این پروسه را در رابطه با انتقاد از رهبری و واکنش رهبری در فردای عملیات مرصاد پیدا می کنید. پاسخ رهبری به انتقادات، همان پاسخی که موج انتقاد به رهبری را تبدیل به ضد موج انتقاد از خود سراسری اعضا می کند به قدری عجیب، مضحک و غیرعادی است که به جرات می توان گفت در هیج سازمانی تا کنون نظیری برای آن نمی توان یافت.
ادامه دارد