پاراگرافی چند از کتاب فضای نوین»- زمینه های پیدایش«
گذر از عصر چند خدایی یا به روایت کلیسا عصر شرک، به عصر تک خدایی، مقارن با یک انقلاب است: انقلاب درونی یا کشف خود(self). این که آیا مکاشفه آدمی در این که به جای آن همه خدا فقط یک خدا وجود دارد، پی آمد این انقلاب درونی بود یا برعکس خود این انقلاب درونی پی آمد آن مکاشفه بود، به بحث ما در باره تحول معنای آزادی در گذر از چند خدایی به تک خدایی مربوط نمی شود.
در فضای چند خدایی، هر پدیده ای خدایی دارد که منشا و موجد آن است. وقتی که می ترسیم، فوبوس، خدای ترس چنین می کند. آن گاه که عشق می ورزیم، اروس، خدای عشق، در جانمان درافتاده است. موسیقی و نوای موزون، کار آپولون، خدای موسیقی و هماهنگی و خرد است.
پس من چی؟ این وسط من چه کاره ام؟
منی در کار نیست. من، به معنای امروزی آن، فرآورده فضای تک خدایی است. منی که می ترسم، عشق می ورزم، می نوازم و می سرایم. منی که همه این استعداد های مثبت و منفی را دارم، در اندرونم دارم. این اندرون که منشا و مخزن این همه است، کشف یا اختراع فضای مذهبی است. در فضای چند خدایی اندرونی وجود ندارد، نه در انسان و نه در خدایان. خدایان موجوداتی صلب و یک تکه اند. خدای عشق یا خدای خشم، سراسر عشق یا سراسر خشم است. آن ها چیزی جز عشق ناب جاودانه و جز خشم ناب جاودانه، نیستند.
و انسان عروسک بازی خدایان است. به همین جهت است که انسانِ فضای چند خدایی، انسانی است گوش به بازی، بازی خدایان. و زندگی چیزی جز بازیکاری نیست. اما خردمند ترین انسان ها، آن ها که نظر کرده آپولون اند، بازیخوان اند. آن ها بازی خدایان را می خوانند و زود تر از همه به مقصود آن ها پی می برند. و این کاری است که در موارد بحرانی و حساس، منحصر به هاتف ها یا رابطین خدایان و انسان ها است.
درفضای چند خدایی، باید و نباید های اخلاقی به معنای امروزی آن وجود ندارند. هر یک از خدایان در هر مکانی و در هر زمانی خط قرمز هایی دارد که باید مراقب باشی از آن ها عبور نکنی و گرنه تابویی را نقض کرده ای. و چون در این فضا من فاقد درونم، بنابراین برخلاف فضای مذهبی اصلا از حسن یا سوء نیت من پرسش نمی شود، از خط قرمزی عبور کرده ام که نمی باید. پس بی توجه به نیت من، مجازات مربوطه در انتظار من است. البته در خیلی از موارد راه گریزی وجود دارد که معمولا با قربانی کردن همراه است. اما اغماضی در کار نیست. اغماض فرآورده فضای تک خدایی است، و کاملا با توجه به کیفیت اندرون صورت می گیرد. در فضای تک خدایی اگر گناهی را ناخواسته و بدون قصد قبلی مرتکب شده باشم می توانم امیداوار باشم که مشمول اغماض شوم.
فضای چند خدایی فضای عمل و اکشن و حادثه است. اما فضای تک خدایی فضایی است درون سو و نیت مدار. نیت در فضای تک خدایی تا آن اندازه مهم است که تقریبا هیچ ثوابی بی آن ممکن نیست. نیت درونی مهم تر از عملی است که در پی آن می آید. تاکید بر اهمیت درون، بدنبال خود تاکید بر نیت را در مرکز توجه قرار می دهد. اما درون همیشه و در همه حال پر است از اندیشه ها و نیت های مختلف. این تکثر و تنوع اندیشه ها و نیت ها ذاتی ذهن آدمی است. در این جا است که عمل انتخاب، اهمیتی اساسی پیدا می کند. در فضای چند خدایی هیچ تاکیدی بر ویژگی انسان در مقابل حیوانات نیست و برعکس تشبه به حیوانات قوی پنجه و تیز دندان از ویژگی های شیوه های تولید کلام در فضای چند خدایی است1. در فضای تک خدایی عمل انتخاب و تاکید بر کیفیت آن تبدیل به ویژگی آدمی می شود. ویژگی که هم حیوان و هم فرشته از آن محرومند.
آدمی با کشف تکثر و تنوع اندیشه ها و نیت ها در مخزن ذهن، و در شرایطی که از یک سو دیگر نمی توانست آن ها را به پای ارباب انواع بنویسد، واز دیگر سو با پیدایش خود(self) ناگزیر به انتساب آن ها به این منبع اقتدار جدید بود، خود را در لبه پرتگاهی مخوف یافت. زیرا برخلاف پلورالیسم فضای چندخدایی، فضای مذهبی فضایی است مونیستی. راه نجات و فلاح یکی، فقط یکی، اما راه های سقوط و انحطاط متعدد اند. وحدت، نماد خدا، و کثرت، نماد شیطان است. فضای مذهبی با کشف درون و با تمرکز به درون ذهن، آدمی را به سرچشمه ی قدرتی بالقوه عظیم رهنمون شد. آدمی اما می بایستی بهای سنگین آن را با آزادی اش می پرداخت. چرا با آزادی؟ وانگهی کدام آزادی؟
در یونان عصر پریکلس و با شخصیت های عینیت گرای آن، آزادی مربوط به فضای عمومی نبود: "توسیدید به نقل از پریکلس می نویسد او آزادی را مربوط به فضای خصوصی می دانست. یعنی آزادی جزو وظایف شهروندی نبود. در واقع شهروندی مجموعه ای از کدهای طبقه بندی شده در باره چندی و چونی کارها و وظایف شهروند بود. چیزی از مقوله آزادی در این میان نبود و اگر بود برای مشخص کردن تفاوت برده از دیگران بود".2
واژه آزادي در زبان انگليسي liberty، از ريشه لاتين liber به معني آزاد است. در رم باستان واژه آزاد در مقابل واژه برده بود. در قرون میانه فرد آزاد در مقابل بنده نبود بلکه افراد آزاد در حد فاصل بین اشراف و سرف ها بودند و اگر اشراف زاده ای را فردی آزاد خطاب می کردند، به معنای تنزیل منزلت اجتماعی او بود.
چارلز تیلور می گوید آزادی به روایت هابز عبارت است از آزادی حرکت انسان در سه جهت. با این تعبیر، انسان بازیکار و عمل گرای فضای کثرت گرای چند خدایی تقریبا آزاد بود. هر چند همه حس ها و اندیشه ها و امیال و خواست های خود را به خدایان نسبت می داد، و آزادی نه مشکل و نه خواست او بود و نه هیچ نمی دانست که آزادی چیست؟ و آزادی را تنها در برده نبودن می دانست، اما در عمل تقریبا آزاد بود. از نظر روابط جنسی هر چند تابو ها و باید و نباید های فراوانی وجود داشت، اما نفس رابطه جنسی به عنوان نماد زاد و رود گله و فراوانی محصول، کاری بود مورد تایید و توصیه خدایان، که در مراسم سنتی آمیزش دستجمعی(orgy) به اوج اهمیت آیینی خود می رسید. جوان گرایی و پهلوان ستایی از ویژگی های بارز آن بود و داستان های پهلوانی، میراث آن دوره اند. جوان و جوانی نماد باروری بود و در خیلی از مناطق شاه پا به سن گذاشته آن گاه که فرزندش به سن بلوغ می رسید می بایستی تاج شاهی را به او واگذار کند. حکمرانان منطقه ای یا شاهان درجه دو نیز همین کار را می کردند. سام نریمان به هنگام ازدواج زال و رودابه، پس از تسلیم تاج یا افسرش، نیمروز را ترک می کند. در شاهنامه، تراژدی های سیاوش و اسفندیار یادآور آغاز پایان آن رسم دیرینه و سرپیچی شاهان پیر از سنت دیرینه واگذاری قدرت به فرزند جوانند. زن ها به مراتب آزادی عمل بیشتری در مراودات اجتماعی داشتند و در بسیاری جا ها در خوش آمد گویی به میهمانان ناخوانده و بیگانه ها نقشی منحصر به فرد داشتند. اولیس پس از بیست سال به ایتاک برمی گردد و همسرش بی آن که او را بشناسد طبق عرف میهمان نوازی باستان به هنگام شستشوی او و با دیدن علامتی در تن او، او را شناسایی می کند. در شاهنامه، تهمینه و منیژه به راحتی با رستم و بیژن آمیزش می کنند و هیچ کسی سهراب را حرامزاده نمی خواند. پهلوانان و جنگجویان در بزم و رزم لاف زنی می کنند. ادبیات عصر باستان پر است از اشعاری که پهلوانان در معرفی خود و هنرنمایی های خود می گویند. آرایش مردها و زینت آلات آن ها...
چه شد که انسان برون گرا و عینیت باور فضای چند خدایی تبدیل به انسان درون گرا و ذهنیت باور فضای مذهبی شد؟ کدام کانون جاذبه نیرومند او را چنان به سوی خود کشید که همه آن شر و شور فضای چند خدایی را وانهاد و چنان مسحور جذابیت های فضای نوین شد که همه آن برون گرایی و عینیت باوری جز پرسه زدنی بی حاصل در بیغوله ها و جز اتلاف وقت و گمراهی در کژ راهه های منتهی به سیاهی دیده نشد؟
در این فضای جدید، انسان به قدری مجذوب جاودانگی است و تا به آن درجه از شیفتگی و افسون زدگی در باره نامیرایی و جاودانگی رسیده است که هر چه فناپذیر و دگرگون شونده و ناپایدار است، از زندگی آدمی گرفته تا زیبایی گل ها و فصول، برای او پشیزی ارزش ندارند. او بر این باور است که جز جاودانگی و خلود، همه راه های دیگر به بی راهه می کشند، و جاودانگی نه در این جهان که در جهان دیگر است که در آن پیری و پژمردگی و پوسیدگی و مرگ، راه ندارد. در فرهنگ های هندی و چینی، جهان دیگر و آن مفهومی از خدا که در فرهنگ های سامی وجود دارد به طوری که جهان دیگر بی وجود خدا بی معنا است، نقش چندانی ندارند. اما این فرهنگ ها نیز شیفته جاودانگی و سکون و آرامش جاودانه اند و نگرش آن ها نسبت به تحول و تغییر اساسا منفی است.
جهان انسان چند خدایی یکی بود. خدایان در همین جهان بودند. انسان فضای مذهبی جهانی را که در آن است فانی می بیند. جهان باقی جهانی است دیگرگونه.
باری خروج از عصر چند خدایی و ورود به عصر مذاهب تک خدایی، پی آمد انقلاب زیبایی شناختی عظیمی بود که ذهن و ذهنیت را بر عین و عینیت برتری بخشید و درست تر آن است که بگوییم پارادایم جدیدی بود که همه چیز را از نو و با معیار هایی به کلی متفاوت با عصر پهلوانی تعریف کرد و انسان برای تقریبا نخستین بار تمامی توجه خود را بر روی مخزن ذهن و فرآورده های شگفت آن متمرکز کرد. در پارادایم جدید، آن وحدتِ جهان و عینیتِ شخصیت از بین رفت. جهان واحد دوران شرک به دو جهان-این جهان مادی و آن جهان اثیری- تقسیم شد و انسانِ به ترتيب داراي دو نوع خود يكي ذهنی و وابسته به روح و مستعد صعود وتعالي، و ديگري عینی و وابسته به تن و با گرایش مدام به سقوط و انحطاط شد