كازويوايشي گورو: «بازمانده روز»
296صفحه؛ نشر كارنامه
تهران؛ 1375 چاپ نخست
ترجمه نجف در يابندري
« ممكن است اين آدم های به خصوص را انتظار شبي كه در پيش است با هم متحد كرده باشد » صفحه 295
«بازمانده روز» براي اين رمان نام شگفتي است. در سرتاسر 293 صفحه اگر سرنوشته ی دريابندري را نگيريم، اشاره ای به آن نشده است. نام هايي كه پشت سرهم رديف كرده و بارها وقت و بي وقت وارسي شان كرده بود انگار بر دلش ننشسته بود! در پايان روز ششم، خسته از سفر! متوجه مي شود كه دارد با يهوه هم دردي ميكند. او نيز در پايان روز ششم خسته بود. در كنار استيونز مي نشيند تا به او، به ما، بگويد زندگي نه يك سويه كه چند سويه است. زيبايي نيز. شادي وغمي نيز. به اين جا كه مي رسيم جنبه ی پست مدرن رمان و فلسفه ی نهفـته در عنوان آن، كه تا اين جا در طنز بدبينانه ی ايشي گورو پنهان مانده بود، آشكار مي شود. من امّا در آن سه صفحه پاياني درنگ خواهم كرد.
مقدمه مترجم خواندني است. در اوج پختگي است. زيبا است و شايد پر بي راه نباشد اگر بگويم كه تلاش دو سه دههء اخير نويسنده ها و فيلمنامه نويسان ايران براي ارائه گويش دوره قاجار، با انتشار اين كتاب به شكل پخته و پرداخت شده اي در آمده است. در «سلطان صاحب قران» صداي حاتمي را در واژه هاي به دقت شسته و رفته اش مي شنويم و حضورش را سيني به دست، در صحنه حس مي كنيم.
دريا بندري امّا، با استادي يك باتلر تمام عيار، در عين حضور، پنهان از نظر است. اين گويش با زيبايي هاي خاص خود بر جاي خواهد ماند. زيرا در زيبايي شناسي چند وجهي كنوني وجهي از هستي ما است. زباني كه در اين جا بر ما گشوده مي شود، زبان بيگانه ی پيشخدمت هاي اشراف انگليس نيست. زبان آشناي دوره اي است كه به رغم پاي دوان نيمايي ما در دستهاي هنوز نيرومند آنيم. ذهنيتي كه در داستان بر ما ظاهر مي شود ذهنيتي آشنا است، در همه ابعاد آن، جز در راز داري شگفت انگيزي كه شايد ويژگي فرهنگ ويكتوريايي است.
صفحات پاياني داستان بر روي اسكله اي مي گذرد. لحظه هاي پاياني ششمين روز سفر استيونز است. امّا خلاف عهد عتيق از روز هفتم خبري نيست. به زودي شب آغاز مي شود. اما اين به معني رسيدن قايق مرگ نيست. در اعصار جادويي جسد مرده را در قايق مي گذاشتند با اين باور كه با غروب آفتاب و شروع تاريكي، روح، سفر دريايي خود را به سرزمين ارواح آغاز خواهد كرد. زنده ها كنار مي كشيدند تا شارون، قايقران ارواح، به نزديك ساحل آمده و روح را كه در بالاي جسد نگران ايستاده است با خود ببرد. و حالا استيونز خسته، بر روي اسكله نشسته است. اما به جاي شارون قايقران، انسان هايي زنده و خندان به او نزديك مي شوند كه در قياس با انسان هاي متعهد و ارزش مدار نسل استيونز و لرد دارلينگتن، اشباحي بيش نيستند. قطعه پاياني داستان را بخوانيد:
«از قضا چند دقيقه پيش، كمي بعد از روشن شدن چراغ ها، روي نيمكت خودم چرخيدم كه به اين جماعت مردمي كه پشت سرم دارند مي خندند و با هم حرف مي زنند نگاه دقيق تري بيندازم. روي اين سكو از هر سن و سالي آدم هست: خانواده با بچه، زن و شوهر، و جوان و پير، دست همديگر را گرفته اند و راه مي روند. يك گروه شش نفري در چند قدمي پشت سر بنده ايستاده اند كه قدري باعث كنجكاوي بنده شده اند. اول طبعا با خودم گفتم لابد دوستاني هستند كه امشب را براي گردش آمده اند. ولي وقتي به حرف هاي شان گوش دادم، ديدم غريبه هايي هستند كه همين جا پشت سر بنده همديگر را ديده اند. واضح است كه همه لحظه اي مكث كردند كه چراغ ها روشن بشوند و بعد هم گفتگوشان را ادامه دادند. حالا كه به آن ها نگاه مي كنم مي بينم خوش و خرم دارند با هم مي خندند. چيز غريبي است كه مردم به اين زودي اين طور با هم آشنا مي شوند. ممكن است اين آدم هاي بخصوص را انتظار شبي كه در پيش است با هم متحد كرده باشد.» جمله «پشت سرم» يا «پشت سر بنده» در قطعه بالا سه بار تكرار شده است. روشن است كه استيونز با اين آدم ها هم سنخ نيست و هستي آنها، در پشت سر استيونز جريان دارد زيرا استيونز، پشت به شب نشسته است. او آدم روز است و اين ها، آدم هاي شب اند.
شبي كه در پيش است به گمان ايشي گورو، جهاني است كه با دفن آخرين بقاياي ارزش هایی كه حاكميت جهاني سرمايه را برنمي تابند، خود را مي گسترد. داستان كه گشوده مي شود، لايه هاي تو در توي خود را نيز مي گشايد. ظاهرا پيشخدمتي پير خاطرات خود را از خانه اربابي روايت مي كند. اما به موازات نـقل راوي، درهاي ديگري باز مي شود. نمايش كميك ـ تراژيك انسان و ارزش هايش. دن كيشوت معاصر. ارزش هايي كه ديگر وجود ندارند و يكه آدم هايي از نسلي زوال يافته.
لايه فلسفي رمان، قصر را به جهان و استيونز را به نوع آدمي تحويل مي كند. از آن زمان كه افلاتون هستي ما را به سايه هايي در غار با آتشي در پس، كنايه زد، مسأله ی خاستگاه ارزش هاي بشري اذهان طراحان هستي شناسي غرب را اشغال كرده است. راوي بارها به دالان قصر با آتشي كه در آن روشن است و جمع خدمه قصر در آن اند اشاره مي كند. جايي كه استيونز همراه با ديگر «اساتيد اهل فن» به نظريه بافي درباره ی «انسان كامل»مي پردازند. در اين جا دنياي اشراف، دنياي مثل اعلي است. الگويي كه استيونز ها بايد آن را در نظر داشته باشند، با اين باور كه هرگز به آن نخواهند رسيد. اما اين مثال هاي اعلي در حال افول اند. حكومت پول و سرمايه، جهان اشراف را با باورها و ارزش ها و شرف و تشخص خاص آنان نابود كرده است، و خود با عمل گرايي و تكيه بر تخصص، تخصصي رها و آزاد از اخلاق، بر جاي آن نشسته است.
ايشي گورو به نحو متقاعد كننده اي نشان مي دهد كه كاركرد ارزش هاي اخلاقي و ديدگاه هاي اشرافي كه ناظر بر مناسباتي از ميان رفته است، امروزه به ساده لوحي در سياست مي انجامد و شرير ترين ها، فاشيست ها، از آن سود مي برند. در اين زمينه، انگيزه لرد دارلينگتون در كاهش مجازات آلمان شكست خورده، به روايت ايشي گورو، برخاسته از جوانمردي دن كيشوت وار مي شود. اما اگر كانون داستان سروانتس، شواليه است، راوي و محور اين داستان، سر پيشخدمت(باتلر) است، و من خواننده دوگانگي ايشي گورو را در پرداخت طرح دن كيشوت او لمس مي كنم. هم او را مي ستايد، به سبب ارزش هاي بي بديل و يگانه اش، هم بر او دل مي سوزاند، به جهت غير معاصر بودنش.
قصر لرد دارلينگتن كه اينك «همه چيز{آن} بدلي است
[1] در مالكيت يك آمريكايي خر پول، آقاي فارادي است. و آمريكايي ديگري، آقاي لوييس، به گونه اي «مصلحت گرايانه» و «واقع بينانه» و «حرفه اي» عمل مي كند كه اروپايي هاي هنوز متأثر از ارزش هاي اشرافيت را مشمئز مي كند. در آن ميهماني كه ديپلمات فرانسوي، ترفندهاي «غير اخلاقي» آقاي لوييس را افشا مي كند، ديپلمات آمريكايي به جاي آن كه ميهماني را ترك كند، مي ماند و از سبك كار ارزش زدايي شده مناسبات كالايي دفاع مي كند. ايشي گورو كليشه سازي نكرده است. آقاي فارادي، ويژگي هايي دارد به كلي متفاوت از آن آمريكايي ديگر. اما با چند توصيف ساده اين دنياي نوين مفصلي و رها از چفت و بست هاي اخلاق را رو در روي جهان انعطاف ناپذير اخلاقي استيونز و لرد دارلينگتن مي گذارد و ما، خواسته يا نا خواسته، داوري كرده ايم: اگر شرايط اقتضا كند، آقاي فارادي نيز همانند آن ديپلمات هم وطنش، مي تواند آزاد از هر فضيلت و شرافت، عمل كند و تمامي آن گفتگوهاي فلسفي درباره آرمان ها و ايده ها، از افلاتون تاكنون، كه در اين دالان قصرـ جهان، از زبان اين آدم هاي معمولي گفته شده است، اينك در اين جهان سرمايه بنياد، ياوه و سراب گونه مي نمايد. البته اگر سر آن نداري كه سوار بر اسب دن كيشوت بتازي!
اينك جهان قديم كه چون روز روشن بود، به پايان آمده و در آستانه اين شبي كه از جديت و ارزش ها پرداخته شده و همه چيز تبديل به بازي شده است، در اين عصري كه ايبسن ها و داستايوسكي ها و كافكاها و بكت ها و دورنمات ها نگران مسخ آدمي و ارزش هاي انساني اند، عده اي بر روي اسكله در حال قدم زدن اند. ايشي گورو با همدردي به آن ها مي نگرد: «ممكن است این آدم هاي بخصوص را انتظار شبي كه در پيش است با هم متحد كرده باشد». اين آدم ها كه از ريشه هاي خود كنده شده و تبديل به توريست هايي شده اند كه زندگي را طنـزي در ميانه ی پوچي و بازي مي بينند، محصول نظام نوين فلسفي جهان سرمايه اند. اما اين اتحاد ظاهري است و بر خلاف نظر نويسنده، رمز گرمي و محبت انساني در همين شوخي و شيطنت نهفته نيست. اين گرمي و محبت باد هوا است. در اين شبي كه تازه آغاز شده است، ديگر طنـز سلاح نقد نيست. زيرا خود نقد نيز تبديل به طنـز شده است. متن نيز. زيرا متن متن ها كه خود زندگي است، بدل به طنـز شده است. در گذشته، در پس هر طنـزي وجود جديتي اصيل از پيش فرض هاي به زبان نيامده بود. امروزه چنين نيست. جهاني كه تازه در كار باز شدن است، فاقد هرگونه جديت اصيل است. زيرا اصالت ها نيز بدل به نشانه هاي نشانه ها شده اند.
«اين قدر به گذشته نگاه نكن، حالت بد مي شود... تو كار روزت را انجام داده اي. حالا... خوش باش... بهترين قسمت روز شب است». اين جملات در زماني نوشته شده است كه بيش از نيمي از زحمتكش ترين مردمان اروپا در شرايطي مشابه استيونز بودند. به گذشته كه نگاه مي كردند حالشان بد مي شد. امروزه آينده براي آن ها به اندازه ی گذشته كدر به نظر نمي رسد. اما اين دعوت به خوشي چيست؟ چگونه اين مرد، اين بازمانده ی روز، در اين جهان هدونيستي[2] كه در آن شادي و غمي با معيارهاي برآمده از اصالت پول، كد گذاري شده اند، مي تواند احساس خوشي كند؟ اجازه بدهيد اين پرسش را باز بگذاريم.
[1]اما استيونز بدلي نيست و در اصالت او آن نوع زيبايي نهفته است كه ايشي گورو سعي دارد اين آخرين نسل بر باد رفته را با همه جزئيات و ظريف كاري ها و نكته سنجي هاي آنان ،در فرهنگ انگليسي ضبط كند.
[2] مكتب اصالت لذت.