هایک و شهود
در فضای دکارتی از نظر تئوریک جایی بر ای شهود نبود، هر چند پارادایم نوینی که از نظر علمی با گالیله و از نظر فلسفی با دکارت آغاز شد خود شهود نوینی بود که از پارادایم ارسطویی که در آن زمان تبدیل به کلیشه شده بود فقط با شهود برگذشته بود، اما این جهش از آن پارادایم به این پارادایم در آن زمان از دست آورد های خرد و خردورزی انگاشته می شد. فقط با جنبش رمانتیسم بود که شهود به عنوان مرجع اعتبار در مقابله با اقتدار خرد بر پا شد و از آن پس اسطوره های نوینی شکل گرفتند که بنا به آن ها شاعر و سایر هنرمندان و نویسندگان به اعتبار شهود نبوغ آمیز خویش می توانستند معنای هستی را دریابند. با این تلقی نوین از شهود بود که شاعران و نقاشان و آهنگسازان و مجسمه سازان تبدیل به مراجع اعتبار نوینی شدند که معنای هستی را می بایستی از محضر آن ها آموخت زیرا آن ها و فقط آن ها بودند که از طریق تونلی نامریی به معنای هستی و جهان دسترسی داشتند، هستی و جهانی که برخلاف زمان نیوتن به صورت مکانیسم دیده نمی شد زیرا اینک واژه ارگانیک که ورد کلام بسیاری از رمانتیک ها بود، پارادایم متفاوتی از هستی ارایه می کرد که هرچند از برخی جنبه ها مشابهت هایی با پارادایم افلاطونی داشت اما روی همرفته پیش از آن سابقه نداشت. اینک فرض بر این بود که اگرعلم و خردورزی مکانیسم جهان را می شکافند در مقابل هنرمندان و نویسندگان جلوه هایی از روح جهان و هستی را برای آدم های معمولی به ارمغان می آوردند.
هر چند امروزه دیگر خیلی از روح جهان یا هستی سخنی نمی رود اما آدم هایی که امروزه مثلا مدت ها در مقابل یک اثر نقاشی مدرن یا پست مدرن می ایستند و به آن زل می زنند بدنبال آن ناشناخته ای هستند که از جنبش رمانتیسم به بعد جایگاه استواری در فرهنگ معاصر پیدا کرده و تبدیل به کلیشه شده است. من در جای دیگر در باره این کلیشه ها گفته ام[1] و در این جا تنها به نقش مهمی که هایک خواسته یا ناخواسته به شهود داد اشاره می کنم.
نظریات هایک به ویژه در باره محدود بودن قدرت عقل اما نا محدود بودن آزادی، مربوط به دوره ای است که در آن دوره(نیمه ی اول قرن بیست) خرد مدت هآ است از کانون جاذبه زیبایی شناختی بیرون رفته است و به همین جهت محدودیت ها و مشکلات آن آشکار شده اما آزادی هنوز در کانون جاذبه است. اکنون (در دهه ی نخست قرن بیست ویک) که به این قسمت از نظرات هایک نگاه می کنم[2] متوجه می شوم که آن ها دیگر مال امروز نیستند.
هایک از مهم ترین فیلسوفان قرن بیست است که با فلسفه آگاهی محورِ دکارتی به مخالفت برخاست. فلسفه هایک بر مکانیسم بازار و خصلت خود بخودی و انبوه پارامترهایی که به گونه ای خارج از کنترل آگاهی و برنامه ریزی عمل می کنند تاکید می کند. نظریات او در نقد برنامه ریزی اقتصادی و ایجاد نهادهای اجتماعی برنامه ریزی شده و تاکید او بر سنت و نهادهای خودجوش و سنتی و به دور از برنامه ریزی و مهندسی اجتماعی هرچند در جو چپ گرا و مارکسیسم زده قرن بیست عمدتا مورد توجه قرار نگرفت اما پس از فروپاشی بلوک سوسیالیستی در ابعادی جهانی مطرح شده است.
اگر فلسفه انتزاعی برگسون را استثنا کنیم، هایک را شاید بتوان بزرگترین فیلسوف شهودی قرن بیست نامید. از دیدگاه فرویدی می توان گفت که او بر ناخود آگاه در مقابل خود آگاه دکارتی تاکید می کند. از دیدگاه یونگی می توان گفت که هایک با تکیه بر ناخودآگاه جمعی می خواهد مکانیسم های تاسیس نهادها و گسترش یا دگرگونی نهادها و روابط اجتماعی را تفسیر کند. از این نظر می توان گفت که هایک بر فیلسوفان موسوم به پست مدرن فضل تقدم دارد و آن چه هایک به سبک و زبان خاص خودش بیان کرده را می توان پیش دلوز و ریزوم هایش پیدا کرد.