بازگشت>>

صفحه اصلی

نمایش تمام صفحه

 

 

 

قطعه زیر پاراگرافی است از خاطرات کودکی من:

 

ارومیه احتمالا سه سالگی. زمستان است و بعد از ظهر نزدیک عصر. همه دور کرسی نشسته اند. من هم. اما کرسی بلند تر از قد من است و من همه را نمی بینم. پدرم را به وضوح  می بینم و استکان چایش را که جلوش روی کرسی است. حالا فکر می کنم قیافه پدرم برای همیشه از خاطرم رفته است و صورت مردی که می بینم از تنها عکس رسمی که خواهرم نجیبه از پدرم داشت، مردی حدود چهل و پنج ساله با پالتو روی کت و کراوات که با حالت رسمی در عکاسخانه ای لابد در ارومیه گرفته است با خاطره من گره خورده است. در واقع تصویر زنده ی پدرم در آن سوی کرسی از نگاه بچه ای سه ساله در طول زمان مغلوب عکس رسمی بابام شده است که من هر وقت آلبوم عکس خواهرم را دیده ام تکرار شده است.  دیگران هم هستند اما من دقیقا نمی دانم کیستند. احتمالا همه ی افراد خانواده باید باشند. همه دور کرسی نشسته اند و روی کرسی شاید تنقلات و حتما استکان های چای هستند اما من تنقلات فرضی را نمی بینم. عجیب این است که برخلاف همیشه، توجه این بچه ی سه ساله اصلا به خوردنی یا بازی نیست. می داند که اصلا وقت شلوغ کردن و یا خواستن چیزی نیست. نمی داند چه اتفاقی افتاده اما به خوبی حس می کند که فضا سنگین است. از نحوه ی نشستن و نگاه و سکوت بزرگتر ها می داند که باید مصیبتی رخ داده باشد. آن مصیبت چه بود؟ من هرگز نفهمیدم اما آن فضای سکوت سنگین هیچوقت از ذهن من زدوده نخواهد شد.