بازگشت>>

این نقد در فصلنامه خوانش ,شماره هشت , زمستان 86  چاپ شده است

هوشنگ گلشيري
درباره داستان كوتاه «نقش بندان»  

بـهمن بازرگاني

در اين شيوه داستان نويسي، اطلاعات از مجراي ذهن راوي به خواننده ميرسد و ذهن راوي يك لحظه در ايران، لـحظه ديگر در انگلستان دوازده سال پيش و باز لـختي ديگر در پي خاطرهاي دور يا نزديك است. در اين سبك، اطلاعات يكجا به خواننده نمي رسد. آنطور كه معمول يك سبك نگارش كلاستيك است، بمرور كه جريان سيال انديشه و خاطرات و تصاوير از ذهن راوي مي گذرد خواننده تكه تكه، گاه راجع به يك فرد و گاه در باره  فرد ديگر يا جايي ديگر بمرور كسب اطلاع مي كند. در پايان داستان، اگر خواننده آنرا دقـيق خوانده باشد، مي تواند از كنار هم چيدن آنها كل مسئله را در يابد. در اينجا اطلاعات مربوط به زن سوار بردوچرخه را بررسي مي كنيم زيرا در داستان، جنبه اي محوري دارد.

راوي در خيابان منتهي به ا سكله، زني سوار بر دوچرخه را مي بيند، بلوز آستين كوتاه و سفيدي پوشيده است. خواننده بايد جمله اندكي غير متعارف گلشيري را «پوشيده به بلوز آستين كوتاه» را هضم كنند. ركاب مي زند ومي رود. موهايش در اثر باد بر روي شانه هايش باد مي خورد و افشانده ميشود. باز خواننده جمله تا حدي غيرمتعارف گلشيري را «موهايش بر شانه اي كه روبه درياست باد مي خورد» بايد دريابد[1].  زن ركاب مي زند و خيابان به موازات اسكله را طي مي كند و بعد به سمت چپ مي پيچد و مي رود. راوي مي بيند كه او بند پشت صندلي ا ش را نبسته است. رنگ موهايش خرمايي است و اين را در متن آبي دريا از پشت سر زن آنگاه كه زن صورتش را راست رو به باد گرفته ومي رفته  ديده است. راوي پس از دوازده سال درباره آن زن مي انديشد كه خانه اش يكي از آن خانه هاي دو طبقه رو به درياست و اكـنون پس از دوازده سال هر وقت كه كشتي كنار اسكله پهلو مي گيرد رو به آن زن روي بالكن خانه اش مي آيد كه از ميان مسافرين قيافه آشنائي ببنيد!

اول بار كه زن را سوار بر دوچرخه ديده  مي خواسته به بهانه ديدن او ماشين را جلوتر ببرد. شيرين، زن سابقش نگذاشته و او در آن لحظه فكر كرده كه به عمد نگذاشته ولي در چند سطر پائين تر مي انديشد كه شيرين آن زن را نديده بود.

در پارگراف آخر صفـحه اول انگار مشابـهتي بين آن زن در بالكن خانه اي رو به او و رفع  فعلي خرپش مي بيند كه مي انديشد. چشم انداز راوي در اين بـهار خواب مشرف به كوچه اي بي عابر وچشم انداز، بامهاي كاهگلي است كه رنگ يكد ستشان را فيروزه گنبد دوازده ترك  بابا اسـماعيل مي شكند و در اينجا رنگ آبي فيروزه اي گنبد دريا را در متن آن زن دوچرخه سوار تداعي مي كند.

در اوايل صفحه 2  مي فهميم در آن خيابان رو به دريا كه آن زن سوار بر دوچرخه ركاب مي زده  است در افـق  رو برو خورشيد، بزرگ امّا سرد سر از دريا برآورده است وافـق را نارنجي مايل به زرد كرده است. بعد به يادش مي آيد كه نه، خورشيد پيدا نبود، فقط رنگ نارنجي مايل به زرد افق بوده است.

در اواسط صفحه 2 مي فهميم كه راوي هر روز صبح پاي بوم نـقاشي اش مي نشيند تا شايد بتواند تـصوير آن زن را آنطور كه ديده است با موهاي خرمائي در معرض باد در حال ركاب زدن بر دوچرخه در خياباني رو به دريا با خورشيد زرد بزرگ وسرد در افق نارنجي شده در بياورد ونـمي تواند.

يك شب در مهمانـخانه اي در آن بندر خوابيده اند واگر راستش را به شيرين مي گفت حتما "رضايت مي داد كه شبي ديگر بمانند تا او بتواند فردا ساعت نه و ربع كم باز آن زن را سوار بر دوچرخه در گذر از آن  خيابان نظاره كند.

در اواسط صفحه 3 مي فهميم چرا جواب نامه ها وكارت پستالها را نمي دهد.«چه بنويسم؟ يا كدام را بفرستم  وقتي هنوز تمام نكرده ام؟» وباز چند سطر پائين تر يادش مي آيد كه صبح فرداي آن شبي كه در هتل خوابيدند هوا آفتابي بود. امّا آن زن آيا صورتش  روشن بود. گويا در شك است، مي انديشد كه شايد آن زن در زير سايه كشتي بود و باز لحظه اي ديگر به يادش مي آيد كه صورتش روشن بود و تارهاي مـوّاج موهاي خرمائي اش، كنار خط گردن و روي شانه آن طرف، طـلائي مي زد. هر روز از شش و نيم صبح تا ساعت نه و ربع كم فـقط  همان بوم را طرح مي زند و بعد آنگاه طرح را رها مي كند و مي آيد بهار خواب نيم ساعت روي صندلي چرمي مي نشيند و سعي مي كند به هيچ چيز فكر نكند  ولي نمي شود و مي انديشد كه آدم تنها نمي تواند باشد، حتي سنگ يا يك تكه كلوخ هم تنها نيست!

 

گلشيري اطلاعات را با قطره چكان به حلق خواننده  مي ريزد. تازه  در صفحه چهارم مي فهميم كه محلي كه راوي و شيرين، دختر و پسرشان را در كنار اسكله ا ستقبال كردند، يكي از بنادر نزديك لندن است. و يا در آخر صفحه 3  مي فهميم كه شيرين صندوقدار يك شركت است و در صفحه پيش از آن دانسته ايم كه او در نيويورك كار مي كند. در آخر صفحه 3 مي فهميم كه شيرين سرطان دارد و در صفحه 4 مي فهميم كه  اين سرطان از زمان ملاقات راوي و شيرين  بوده  دوازده سال پيش در لندن بوده وهمان موقع يك پستان شيرين را بريده بودند.

 

صفحه 1 پارگراف 2 سطر 1: «فكر كردم  پس  هنوز اميدي  هست كه با هم برگرديم». نيامد. پس نديده بود كه ركاب مي زند و مي رود. اين دو تا پس كه به ظاهر نابهنگام مي نمايد و اضافه پنداشته مي شوند،  مبتني بر ساخت دقيق و سنجيده اي هستند. پس  دوم  تصحيح خطاي قضاوتي راوي در سطر 4 صفحه  اول خود  اوست: «گر چه  وقتي ديدم كه نيست فكر كردم كه شيرين به عمد نگذاشت.» و پس اول نشانه كور سوي اميد در ميانه  تاريكي است. پس اولي الـتهاب اميد در نااميدي پيش از مكالـمه تراژيك صفحه 6 است. پس اول مبتني بر خطـائي ا ست كه در پي نا اميدي راوي ناپديد مي شود، و پس دوم كه شايد با  پس اول سالـها فاصله زماني داشته باشد در پي رفع بد گماني بر لب او مي نشيند.

 

صفحه 2 پارگراف 3 «حالا همانجاست، بيست ودو ساله است. شوهر و دو بچه دو قلو دارد كه عكسهايشان را دارم.  

 

همين  پارسال، نه  پـيرارسال با نامه اش فرستاد. تازه  متولد شده  بودند و يكي اين طرف و يكي  آن طرف روي دامنش خوابيده اند و ديويد هم بالاي سرشان خم شده است.» در اينجا مي فهميم كه مرد به ياد عكس دستجمعي دخترش با داماد و نوه هاي دوقلو يش افتاده است، امّا گذر انديشه در ذهن  هيچ آدم متعارف، چنين نيست. اين جـمله به نحوي ادا شده  كه راوي، يا بايد آنرا با صداي بلند به  مـخاطبي گفته باشد و يا راوي جزء آن دسته آدم هاي كم وبيش غير متعارف باشد كه در تنهـائي با صداي بلند با خود حرف مي زنند. اين نسخ آدم ها جرياني را كه خود دقيقا "مي دانند براي آن من ديگر درون خودشان، با صداي بلند تعريف مي كنند. راوي امّا از اين آدم ها نيست.

 

گلشيري، جريان انديشه در ذهن  راوي را با تصوير ذهني كه همزمان با جريان انديشه  تداعي مي شود، همسان مي گيرد. راوي به ياد دخترش مي افتد و مي انديشد كه حالا بيست و دو ساله است و در پي اين خيال به ياد عكس دستجمعي كه پارسال يا  پـيرارسال از  زهره رسيده است مي افتد. آنچه آن عكس تداعي مي كند، ديگر انديشه سيال نيست، تصوير ذهني است. دخترش را با دامادش و نوه هاي دوقلويش مي بيند. بچّه هائي تازه  متولد شده. «يكي اين طرف و يكي آن طرف روي دامنش خوابيده اند و ديويد هم بالاي سرشان خم شده است.

گلشيري امّا، اين تصوير  ذهني را بصورت جريان  انديشه در ذهن راوي به خواننده  منتـقل مي كند و با اين كار  به استحكام و زيبائي داستان لطمه مي زند.

چرا گلشيري كه بيست سال پيش آغازگر و اكـنون استاد اين سبك داستان نويسي در كشور ماست، تصوير ذهـني را با جريان انديشه ا شتباه مي گيرد؟ به نظر من علت را بايد در تفاوت جايگاهي ذهن راوي و ذهن نويسنده پيدا كرد. در ذهن راوي، اين ادراك كه دخترش حالا بيست و دو ساله است، يك جريان انديـشه مجرد است كه خود موجب تداعي تصوير دستـجمعي دخترش است و اين ديگر ادراك از طريق انديشه مجرد نيست  بلكه بازسازي خود بـخودي اجزاء آن عكس در ذهن اوست. راوي تصوير را مي بيند كه نه چون جريان سيال انديشه در طول هم  بلكه به موازات در عرض هم اند. راوي نه تنها دختر، دامـاد و دوقلوها را مي بيند، بلكه لباسهاي آنها، نوع  نقش و نگار و رنگ آنـها و نيز اشياء دور و بر و نحوه قرار گرفتن آدم ها و اشياء و فاصله آنها را در تصوير ذهني درك مي كند كه اگر قرار بشود هـمه اين جزئـيات بصورت جريان سيال انديشه در ذهن راوي درآيد و نويسنده نيز آنـها را بنويسد، و خواننده حوصله خواندن  آن همه را داشته باشد يك داستان چند صفحه اي تبديل به رماني حجيم مي شود.

در ذهن نويسنده ابتدا همه  اين مسائل بصورت يك جريان يك خطي با زيگزاگهاي خاص هر ذهني رژه  مي روند. او مي تـواند حتي براي دوستان صميمي اش  تاريخچه  و گاه شـماري خلـق دختر، شوهر دختر و دوقلو ها را با سر منشاء  الـهام و تداعي هاي هر يك شرح دهد.

بي شك نوشتن داستاني به سبك جريان سيال ذهن كار مشكلي است. نويسنده بايد شگردهاي متفاوتي را براي بيان جريان سيال انديشه از يك طرف و توصيف تصاوير ذهني تداعي شده  از طرف ديگر را پيدا كند و در عين حال مراقب باشد تا صحنه ذهن خود را با صحنه ذهن پرسوناژيي كه جريان ذهن او در داستان روايت مي شود تداخل نكند. به اين ترتـيب، هر پارگراف از داستان تبديل به  نـمايشگاهي از دقت فوق العاده و حجم كاري طـاقت فرسا و انبوهي از تكنـيك هاي متنوع مي شود.

در نظر اول بعضي جـمله ها تكراري مي نمايند ولي در وارسي دقيق تر هيچ جمله اي اضافي به نظر نمي رسد و بافت محكم و سنجيده داستان در زير فشار معاينه  بخوبي مقاومت  مي كند.

صفحه 4 سطر 4 ‌ «بچّه ها را فرستاده بود هلند، با همكلاسي هاشان» و دوباره  در صفحه  5 تكرار مي كند: «بچّه ها را براي تعطـيلات تابستاني فرستاده بود هلند تا اول حرفهايمان را بزنيم.» در اينجا فرستادن بچّه ها به هلند تكرار شده ولي در جـمله دوّم مي فهميم بچّه ها در تعطيلات تابستاني به هلند فرستاده شده اند و آنـهم  بخاطر اينكه  اين دو بتوانند حرفهاشان را با هم بزنند و در جمله اول مي فهميم كه بچّه ها همراه همـكلاسي هاشان به هلند رفته اند.

در صفحه 5 سطر 8 مي گويد: «به ماه نكشيد كه برگشتم.» و در صفحه 2 سطر 7: «اما از آنجا يك ماهم نشده برگشتم.» اين تكرار تعهدي است. در صفحه 3 مي فهميم كه به تقاضاي شيرين آنجا رفته و هر چه داشته بخشيده و يكماه نشده برگشته و در صفحه 5 آنجا كه  تكرار مي كند: «يك ماه نكشيد كه برگشتم.» مي خـواهد اسم دخترش و نوع رابطه عاطـفي دختر را نسبت به راوي بيان كند.

اين دا ستان ساختي دقيق و ا ستوار دارد، ولي اين ساخت دقيق و محكم كه در مقابل ضربه هاي آزمايـشگر استوار مي ماند، احساس زيبا شناختي را سرشار نمي كند. گويا قدرت تكنيك را بار سر انگشتانمـان لمس مي كنيم ولي اين ملامسه هيجان زيبا شناختي را بر نمي انگيزد.


[1]  در صفحه 1 سطر 2 جمـله «موهايش بر شانه اي كه رو به درياست باد ميخورد» مي توان حدس زد كه نويسنده درگير وسوسه پيدا كردن  مقتصدانه ترين جـمله اي بوده كه  بتواند تصويري از موهاي زن در مقابل باد بدهد. احتمالا" واژه هاي «ريخته» و «افشانده» را دستمال كرده و به دور انداخته و سرانجام، اين وسواس با حذف تـمامي واژه هائي كه ميتوانست رابط بين موهاي زن وشانه او باشد زحـمت تجسم اين حالت موها را به خواننده واگذار كرده است.