بازگشت>>

این نقد در فصلنامه خوانش ,شماره شش , تابستان 86 چاپ شده است

بهمن بازرگاني

 

نقد "رودخانه ي تمبي"

از مجموعه داستان كوتاه خسرو دوامي. نشر... تهران 1384    

 

ظاهرا اين دومين مجموعه داستاني خسرو دوامي است كه در ايران منتشر شده است. نثري جا افتاده دارد و در مقايسه با نثر مجموعه داستان “پنجره“ پيدا است كه خسرو در اين فاصله براي بهبود كيفيت نثرش كار كرده است.

 

يك 

داستان در چارچوب نامه اي باز مي شود كه راوي به دخترِ دوستش و در پاسخ به پرسش پر از سوء ظن او از ماجراي ناپديد شدن/ سر به نيست شدنِ پدرش، نوشته است. با خواندن نامه، راوي را مي بينيم به همراه همه ي پرسوناژ ها، و از آن ميان خسرو، همه جزئي از مجموعه اي هستند ايستاده در قابي. و تقريبا همه پذيرفته اند، به اكراه و با تلخي، بايد كه خسرو و خسرو ها از اين قاب بيرون بيفتند. تنها كسي كه در اين قاب جا نمي گيرد دختركي است عروسك به بغل، سرك كشيده و خيره شده به راوي، از قابِ لنگه ي درب و لنگ باباش. هماني كه امروزه نيز پيگيرانه در كنكاش است تا بداند داستانِ اين از قاب به بيرون افتادن چه بود و چرا؟

داستان به پيش كه مي رود معلومِ خواننده مي شود كه راوي از رازي آگاه است كه سال ها پيش به رغم اصرار همسر خسرو، و مادر دختري كه نامه ي حاضر خطاب به اوست، آن را افشا نكرده است. او با پرده پوشيِ رازِ رابطه ي ممنوعه ي خسرو، مطابق الگوي آرماني نسلي رفتار كرده است كه زنان و ايضا مردان آن نسل انگار كه هيپنوتيسم شده باشند، مقهور و مبهوتِ هر سير و مسيري بودند كه به پاياني تراژيك بينجامد. انگار پرسوناژ هائي بودند كه تاريخ آن ها را برساخته است تنها براي آن كه نقش هاي تراژيك را با مهارتي كم نظير و عجين شده با انسجام غريب شخصيت شان بازي كنند. راوي نيز خود مردي از همان نسل است.

راوي ما اما مشكل بزرگتري دارد. فقط مادرِ دختر نبود كه گول خورده و بي خبر، پس به حق، آن رابطه را ممنوعه مي شمرد، البته اگر كه خبر مي شد. نشد. و اگر مي شد، با دست كه نه، حتي در ذهن نيز فكر خشونت را لمس نمي كرد. در نقطه ي مقابلِ موضعِ زن، بررسي گام به گام رابطه ي ممنوعه، كار دقيقِ مجموعه اي است كه راوي از جانب شان سخن مي گويد. و ممنوعه شده بود تا افق مشتركي بشود براي تحكيم رابطه ي سلطه، سلطه اي كه هيچ فضاي تنفسي خصوصي را برنمي تافت.

در فراسوي اين زندگي، تشكيلاتي بود كه منحصرا تداوم و ايمني خود را مي خواست و اين را از آدم هاي زنده ي موجود مي خواست، و آدم هاي زنده ي موجود معناي زندگي خود را در تشكيلات و در ايمني و تداوم آن. پس در آشوبِ گسست و مخاطره ي آن دوران، هيچ محدوده ي خصوصي با راز هاي كوچكش، و با خوي تن عشاقِ خسته و به ستوه آمده اش، از شامه ي تيز تك تك اعضا پنهان نمي ماند.

راويِ غريبي است اين طالب بخشايش و فراموشي، نمي تواند ذهن خود را از رشته هاي به هم تابيده ي ريسماني نامرئي رها سازد. و اينك همچنان كه نامه باز و بازتر مي شود اضطرابي ژرف قلم او را قفل مي كند. در اين جا گرايشي پنهان در كار است تا روشنگري را وانهد و به ابهام بگرود، از رازگشائي بگسلد و به ايهام بپيوندد. اين ذهنِ تعميد شده و تعميد دهنده، اينك كه زن، ديگر نيست، مي تواند رازي متعلق به حوزه ي خصوصي را افشا كند. اما نمي تواند رازي متعلق به حوزه ي گروهي را، راز خشونت نهفته در اين قاب جمعي را، به گونه اي فارغ از ابهام افشا كند.

حسن كار خسرو مولف، در اين است كه بر تشكيلات نيز تاكيد نمي كند. امروزه بسياري ساده بينانه چنين مي كنند. آن ها گوسفندي را پيدا مي كنند تا به جاي خود قرباني كنند. خسروِ مولف، به جاي تشكيلات، بر افرادي كه تشكيل- ات را تشكيل مي دهند تاكيد مي كند. افرادي كه گويا در خواب راه مي روند و گويا تنها هدف شان اين است كه مطابق الگوي آرمانيِ يك قابِ جمعي رفتار كنند. با احضار اسطوره، خسرو، انگار كه كيخسرو، همه چيز را ول كرده و رفته است. اين آن چيزي است كه راوي دوست دارد القا كند.

راوي با احضار اسطوره ي كيخسرو بر آن است كه ما را به آستانه ي "امتناع انديشه" ببرد. بي جهت نيست كه از فراموشي سخن مي گويد. تكثير الگوي اسطوره ي كيخسرو به راوي كمك مي كند تا اين كنكاش پيگير را، كه پس از زن، اينك دخترك عهده دار راهبرد آن است، به بن بستي هدايت كند از نوع بن بست سرنوشت كيخسرو. در اين جا احضار اسطوره همان اخفاي انديشه ي انتقادي است.همين است كه كولاژِ تكه شعر فردوسي، در اين قاب جا نمي افتد، و با تركيب بندي كل اثر نمي خواند. و اين ناخوانائي، در نگاهي سريع، خسروِ مولف را به زير سئوال مي برد. به ناحق. در نگاهي اما متامل، منِ خواننده بر اين انديشه ي پيچيده در توماري كه باز مي شود، آفرين مي گويم.

و از اين جا است كه باز خواني خسرو مولف، راه به تفسيري متفاوت از ناپديد شدن/ سر به نيست شدن كيخسرو اساطيري، مي گشايد. خسروِ مولف، با بازخواني اسطوره در متن روايت حال، انديشه را، كه همان خوانشي متفاوت است، به قلمرو اسطوره مي كشاند. و اين راهبردي است باژگونه ي آنِ راوي. خسرو مولف اما با طرح اين مسئله، پرسشي مي پيچد و هديه اي به دستمان مي دهد تا آن را در خلوتمان بگشائيم:

چرا كي-خسرو ها بايد از قاب جمعي ما بيرون بيفتند؟

چرا ما اين قدر خشن هستيم؟

اسطوره ي كيخسرو شايد بيش از سه هزاره همچون شبحي بر آسمان ما و پدران ما و پدرانِ پدران ما سرگردان بوده است. چرا اين بوداي ايراني در جانِ ما در نگرفت، و هنوز هم در نمي گيرد؟ يك بار ديگر داستان كيخسرو را بخوانيد تا ببينيد فردوسي كه سعي دارد تا حد ممكن به احترام از او ياد كند، و اين احترام ناشي از جنگ هاي پيروزمندانه ي اوست، اينك كه ديده ي كيخسرو، در آنسوي پيروزي و اقتدار، نه افتخار و سرمستي، كه پوچي را ديده است، تا چه حد شرمگينانه مي سرايد. نمي داند چه بگويد و چه گونه او را تصوير كند. به يقين شاعر بزرگ توس با همه ي بزرگي اش، حتي به آستانه ي درك روح اين بوداي ايراني نيز نزديك نشده بود. 

 

دو

داستاني كه با وسواس نوشته مي شود به حداكثرِ ايجاز، و فراخوانِ تاويل هاي لايه هاي مختلف معنائي، و جاي جاي متن، بركشيده از متن يك فرهنگ با نشانه ها و نماد هايش، لاجرم بر لبه ي پرتگاهي كشيده مي شود كه با اندك لغزشي با سر در آن خواهد غلطيد، و آن گاه كار داستان تمام است و همه ي مهارت نويسنده در اين لغزش بر سر او آوار خواهد شد. به جرات مي گويم داستان كاملا موفق است و خسرو با مهارتي كم نظير از پرتگاه رسته است و اينك مائيم و آري با همين حجم كم، شاهكاري.

ايراداتي كه مي توانم بگيرم جزئي است و از ارزش داستان نمي كاهد. نويسنده مي توانست "کوچك بوديد" را حذف كند. معلوم است دخترك عروسك به بغل كه از پشت پاهاي باباش به تازه وارد نگاه مي كند، كوچك است. در ضمن اسب هايي كه به يك درشكه بسته شده اند در سربالائي معمولا يال و گردن هم را به دندان مي گيرند، نه سم هم را، البته چون راوي آن را به نقل از ديگري مي آورد مسامحتا مي توان اين اشتباه را تعمدي نيز دانست.

چون راوي با احترام فراوان از زن(مادر) ياد مي كند، پس براي پرهيز از نقض غرض بهتر است جمله ي "يا زاده ي خيالبافي شان است يا" را حذف مي كرد. تمامي قطعه ي نسبتا طولاني زير، كه تازه من همه را نياورده ام، اطناب مخل است: "يا چه كسي مي داند، شايد ميان آن همه سردار و پهلوان، از طوس و {...} و فريبرز، {...} كينه اش را در دل گرفته يا شايد به وسوسه ي دسترسي به جام جهان نما در لحظه اي دور از چشم ديگران كار او را تمام كرده باشد". اين قطعه به طور محسوسي لطمه به انسجام و زيبائي داستان زده است و اگر حذف نشود تكه شعر فردوسي و ماجراي كيخسرو به جاي آن كه در ساختار داستان بخوبي جا بيفتد تبديل به كولاژي نچسب مي شود.

 

سه

اين داستاني درون قبيله اي است. در اين داستان كد هائي هست كه خسرو مولف، آن ها را سربسته گذاشته است. معني آن ها فقط براي هم قبيله اي ها، در مقياس ملي و جهاني، و حد اكثر براي نسل معاصرِ هم قبيله اي ها و آن هايي كه در آن سال ها دستي حتا از دور بر آن آتش داشته اند، روشن است. ديگران شايد درست ندانند معني آن ها چيست؟ و شايد برخي نكته هاي ظريف داستان را درنيابند و داستان برايشان خسته كننده بشود. من به دو سه نكته اشاره مي كنم:

وقتي كه مي نويسد: "بعد از ظهر آن روز با خسرو قرار گذاشتم، {خسرو} بي آن كه قرار را چك كند..."، به معناي آن است كه خسرو از زندگي سير شده بود و دلش مي خواست بميرد. سير شدني كه با كد هاي آن دوران نشان تباهي داشت.

آمد و شد به جا هاي مشكوك مثل پاتوق مطرب آبله رو، مي توانست دفعتا تشكيلات را ناخواسته و كاملا تصادفي در خطر لو رفتن قرار دهد. اين نوع روابطِ هنجار شكن اگر نه با مجازات مرگ رو به رو نمي شد، فرد خاطي را در معرض اخراج قرار مي داد، تازه اگر امكان آن بود كه بتوان اطلاعات او را كهنه كرد. وقتي خسرو اين ارتباطاتش را به سادگي لو مي دهد يعني خود پذيرفته است كه بميرد. وقتي كه خسرو از اعتراف به رابطه ي ممنوع با ليلا خود داري مي كند معناي آن اين است كه او مي خواهد حساب ليلا را از حساب خود –كه به سيم آخر زده است- جدا كند. و همكاري ليلا به اين معنا نيست كه او از مرگ مي ترسد. او از تباهي مي ترسد. باز همكاري ليلا به اين معنا نيست كه او خسرو را ديگر دوست ندارد. دارد. اما آن را تباهي مي داند. او نيز آرزوي مرگ دارد، اما نه مرگي كه خسرو برگزيده است.

پائيز سال 1350 بود. ع م ف از شاخه ي تشكيلات تبريز در يكي از سلول هاي قديمي اوين بود. در آن زمان هنوز سلول هاي بندي كه خيلي بعد ها بنام 209 معروف شد ساخته نشده بود. او مي دانست اعدام خواهد شد. دو سه ماه بعد اعدام شد. خوشحال بود كه به دست ساواك اعدام مي شود. مي گفت پيش از دستگيري در داخل گروه محاكمه شده و به اعدام محكوم شده بود. اتهام او نيز عشق ممنوعه در درون تيم بود. به گمانم در جنبش چريكي، اين نخستين مورد بود.

 

چهار

در برخي دوران ها، محدوده ها هستند كه كيفيت و سبك و سياق داستان ها يا شعر هاي دوران ساز را تعيين مي كنند. دامنه و وسعت ديد يا برعكس محدوديت و كوچكي ميدان ديد است كه تعيين مي كند داستان نويس و شاعر بايد مثلا وارد فضاي حماسي بشود، داستاني يا  شعري حماسي بنگارد، بسرايد، يا برعكس از فضاي حماسي در گذرد. اگر چنان كند، روايتي از زندگي آدم هائي كه آرش وار جان بر كف گرفته و غالبا آن را باخته اند، تصوير خواهد كرد. و چه زيبا است ميراث ملي ما از اين زاويه ي ديد. ما فردوسي را داريم و در عصر كنوني شاملو را. اما ما يك هزاره از فردوسي فاصله گرفته ايم و در جهاني زندگي مي كنيم كه يا خشونت هولناك كنوني ابعادي هولناك ترخواهد گرفت يا بايد از فضاي حماسي به رغم زيبائي هاي شگفت آن، فاصله بگيريم. اينك مي دانيم كه آرش ها اگر از كوره ي مذاب خشونت زنده بيرون بيايند لاجرم جهاني خشن برپاخواهند كرد. اما اگر راه آرش ها تنها راه دوران فردوسي بود، زمانه ي ما، از شاملوي شاعر ديدگاهي وسيع تر مي خواست. و اين چيزي بود كه به گمان من، مانع شد تا شاملو در سطح برودسكي و شيمبورسكا قرار گيرد.

خسرو دوامي در اين داستان كوچك اين فاصله را گرفته است. روايت او از متن خشونت، متني است به سوي عدم خشونت.