در باره ماکس وبر
مصاحبه آقای امیر هوشنگ افتخاری با بهمن بازرگانی
این مصاحبه در روزنامه اعتماد(شماره1656) مورخ 2/2/87 چاپ شد است.
گفت و گو با بهمن بازرگانی
26/2/86
درباره نظریه ماتریس و ماکس وبر
یکی از چیزهایی که ماکس وبر می گوید این است که در جنبش لوتر و پروتستانیسم با تاکیدی که بر فعالیت اقتصادی شد، به طوری که کسب و انباشت ثروت و کلاً دنیا داری اقتصادی، بدون اینکه منظور از کسب ثروت، خرج کردن آن برای کسب لذت باشد، تبدیل به هدف زندگی شد و به طور ضمنی کاتولیسیسم با تعالیمی که میراث قرون وسطا بود و درباره ریاضت کشیدن و رویگردانی از دنیا می داد، مانعی بود برای فعالیت اقتصادی آن زمان اروپا، یعنی مشخصا در قرون پانزده و شانزده.
نظریه ماتریس می گوید فعالیت اقتصادی و کسب ثروت و ایجاد شرکت و کارخانه و کارگاههای دستی و بازرگانی و غیره، در آن زمان عمومیت پیدا می کند و فی النفسه هدف زندگی می شود.
آنتونی گیدنز جامعه شناس برجسته معاصر در درآمدی که بر ترجمه انگلیسی کتاب معروف وبر بنام «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری» نوشته و آقای رشیدیان و همکارشان آن را در ترجمه فارسی و به عنوان درآمدی بر کتاب آورده اند[1]، به این نکته بسیار مهم اشاره می کند که پرو تستان های آن زمان فعالیت افتصادی را نه برای سود و درآمد مادی آن که به عنوان هدف زندگی انجام می دادند. گیدنز می گوید که وبر به این نکته بسیار تاکید داشت. در نظریه ماتریسی وقتی که هر چیزی درونسو و خود بسنده می شود، به عبارت دیگر وقتی که چیزی علت خود می شود، که در این جا شامل فعالیت اقتصادی و کسب ثروت می شود، این پدیده خود بسندگی از ویژگی های زیبایی شناخته شدن یک چیز است. وقتی که یک مسئله ای دارای جاذبه زیبایی شناختی می شود، مثل کسب ثروت و فعالیت اقتصادی و انباشتن ثروت بدون خرج کردن در آن زمان، چنین پدیده ای در مورد اکثریت و اقلیت صادق است. یعنی چه؟ یعنی این مسئله هم مسئله ای عمومی و همه شمول یعنی هم در مورد پروتستان ها صادق است و هم در مورد کاتولیک ها.
از دیدگاه ماتریسی کاتولیک ها نیز قاعدتا باید در این مورد یعنی در مقوله نگاه زیبایی شناختی به انباشت ثروت، رفتاری مشابه پروتستان ها داشته باشند.
باید دید کاتولیک های آن زمان و درست همان زمانی که لوتر چنین حرف هایی را طرح می کرده، بویژه، کاتولیک های فرانسوی، چه کار می کرده اند. آیا با نگاه زیبایی شناختی به انباشت ثروت نگاه میکردند یا نه؟ یعنی این مسئله برایشان جذاب بوده و احکام انجیلی مربوط به تحقیر و بد دانستن کسب ثروت و انباشت ثروت در نظر آن ها اصلاً و عملاً متروکه بوده است. در آن زمان این حرف ها تبدیل به یک سری مفاهیم پوک و توخالی شده بود و کسی به این حرف ها گوش نمی کرده است. این جریان نمی تواند فقط برای پروتستان ها جذاب بوده باشد چون وقتی که تبدیل به کانون جاذبه می شود، برای همه کانون جاذبه خواهد بود برای درباریان، عامه مردم، روشنفکران، دهقان ها.
ماکس وبر نظریات بسیار دیگری هم دارد اما من فقط در رابطه با تقابل پروتستانیسم و کاتولیسیسم صحبت می کنم. یعنی کاتولیسیسم با سکوت خود پوک کردن قسمتی از اندرزها و تعالیم انجیل و با متروکه کردن عملی آن ها و عدم مخالفت کشیش ها با ثروت اندوزی مردمی که فعالیت اقتصادی می کردند، تحت تاثیر همان کانون جاذبه قرار گرفته بود. بدین ترتیب نظریه وبر درباره تفاوت نقش این دو مذهب در انباشت ثروت، ازدیدگاه نظریه ماتریسی باید مورد بازخوانی قرار گیرد.
بنابراین هیچ گونه تفاوتی بین پروتستانیسم و کاتولیسیسم در رابطه با زیبایی شناختی شدن امر کسب و انباشت ثروت وجود ندارد.
سوال: با توضیحی که شما دادید، این مشکل کماکان سرجای خود باقی است به این صورت که شما می گوئید که در آن دوره یک کانون جاذبه وجود دارد و کاتولیک ها و پروتستان ها معطوف به یک کانون جاذبه هستند. البته ممکن است در تعابیر، اختلافاتی هم با هم داشته باشند. بنابراین پرسشم را دوباره مطرح می کنم: وقتی من در قرن بیست ویک شروع می کنم به خواندن متون کاتولیک ها و پروتستان ها آیا من هم همان کانون جاذبه ای را که آن ها به آن معطوف بودند پیدا می کنم؟ به عبارتی این که وقتی افراد مختلف در قرن بیست و یک شروع می کنند به قرائت متون بازهم آن ها به یک کانون جاذبه خواهند رسید یا نه؟
ضمانتی برای این کار وجود ندارد. اما متدی هست که با تکیه بر آن می توان کانون جاذبه یک دوران را پیدا کرد. همانند هر کار دیگری احتمال خطا هم وجود دارد. ببینید من می گویم که در حال حاضر احترام تبدیل به چنین کانونی شده است و یا توهین و بی احترامی به هرکسی تبدیل به کاری زشت شده است. تقریبا حالا یعنی در سال 86 به ندرت کسی را پیدا می کنید که این را نپذیرد در حالی که چند سال پیش کمتر کسی بود که می پذیرفت که احترام تبدیل به فرا ارزشی جهان شمول خواهد شد. در بررسی دوران های گذشته نیز پیدا کردن آن فرا ارزش مورد اجماع که وجه مشترک حتی بین دشمنان قسم خورده باشد از طریق پیگیری آنچه که دارای جاذبه زیبایی شناختی مورد اجماع همه است عملی می شود. من در ماتریس زیبایی این کار را در باره دوران های پارادایماتیک انجام داده ام، یک راه به پرسش کشیدن تز های من این است که کسی ثابت کند آن ها درست نیست.
سوال: آیا وقتی من و شما کاملاً متفاوت و جدا از هم شروع به خواندن این ها می کنیم به یک کانون جاذبه می رسیم از کجا می دانید که وبر به این ها نرسیده است؟
خب، فکر می کنم منظور شما چیز دیگری است و گرنه وبر مسایل و پرسش های خاص خودش را داشت. برای وبر پیش فرض های ناگفته عصر خردگرایی که در آن رابطه این پیش فرض ها متضمن این بود که متون و در این جا مشخصاً انجیل و انجیلی که کلیسای کاتولیک آن را تبلیغ می کرد یعنی سنت رفتار، گفتار و وعظ و خطابه کشیش ها معنی می داد. اما توجه کنیم که اصلاً این چهارچوب پیش فرض ها متضمن این نیستند که بعضی از قسمت های متون پوک و توخالی است و بعضی از قسمت های آن سنگین، موثر و اثرگذار است. من می گویم این نظریۀ خردگرایی کلاسیک چه بسا وبر را هم گمراه کرده باشد. در حالی که در آن زمان آن متون پوک و فاقد اثر گذاری بودند ودر واقع در آن زمان آنها نوشته های موثری نبودند. چون این موارد در رفتار یک مومن کاتولیک مسیحی اصلاً تاثیر نمی گذارد. بلکه آن جذابیتی که تاثیر می گذارد همان چیزی است که پروتستان ها و کاتولیک ها را به سمت خود می کشد. و این را از رفتارشان باید شناخت چون صرف توجه به متون ما را گمراه می کند.
سوال: رفتار و متون چه فرقی می کند؟
ما برای بررسی هر دوره ای یک سری متون داریم و کل این ها همراه رفتار آدم ها، و جذابیتی که در نگاه آنها تشخیص می دهیم و در واقع مسحورشدگی که نسبت به واژه ها و کارها و رفتار و حرکاتی دارند، آن ها را از روی شواهد تشخیص می دهیم. در خرد گرایی فقط به متون مکتوب یا ملفوظ تاکید و توجه می شود در حالی که این چیز ها که ذکرش رفت بسیار مهم اند و بدون توجه به آن ها مطالعه و بررسی های ما تکمیل نمی شوند. اگر این ها را نیز متن حساب کنیم، باید با توجه به همه این ها نظربدهیم و به نظر من خردگرایی کلاسیک به این مسایل تقریباً توجهی نداشت. به عبارت دیگر در الگوی خرد گرایی کلاسیک، شما متون انجیل را می خوانید که انباشت ثروت را محکوم می کند، و نتیجه خودتان را می گیرید. نگاه ماتریسی می خواهد ببیند اصلا این متون پوک بوده اند یا جذاب؟
سوال: یعنی چون ماکس وبر صرفاً متن را رساله ها و کتاب های کاتولیک و پروتستان می دید، نمی توانست به این معنای گسترده تر متن توجه کند، بنابراین نظری ارائه داد که از دید نظریه ماتریس ناقص است؟
ببینید، کاری که ماکس وبر کرد جالب و در نوع خود تکان دهنده بود. در آن زمان لیبرال ها تحت تاثیر تعالیم دوران روشنگری که همراه با بدبینی نسبت به مذاهب سنتی به عنوان یکی از عوامل اصلی عقب ماندگی انسان ها بود، به طور کلی فکر نمی کردند که ممکن است یک جنبش مذهبی مثل پروتستانیسم به گسترش مناسبات تولیدی سرمایه داری کمک کرده باشد. مارکسیست ها هم که در آن زمان تازه کتابهای مارکس و انگلس شناحته شده بود، نظراتشان در باره مذهب نیازی به تکرار ندارد. خب، در چنین شرایطی بود که کار تحقیقی ماکس وبر دگم ها را شکست و تحیر و شگفتی آفرید . اما این دلیل بر این نمی شود که تمامی ادعا های ماکی وبر درست باشند. اگر بخواهیم آن دوره را بررسی کنیم باید بیائیم جایی که هم کاتولیک دارد و هم پروتستان و رفتار یک منطقه ای از آن دوره را بررسی کنیم و آمار بگیریم و ببینیم که آیا کاتولیک ها به طور مشخص در انباشت ثروت، فعالیت اقتصادی و کسب ثروت فرق فاحشی با پروتستان ها داشته اند یا خیر؟ پیش آگهی که نگاه ماتریسی می دهد این است که که این ها فرقی ندارند.
سوال: تناقضی در صحبت شما وجود دارد، این که می گوئید بروید و آمار بگیرید در حالیکه این یک روش پوزیتیویستی و علمی است، در حالی که نظریه ماتریس شما نظریه علمی نیست.
ببینید، نظریه ها الگو هایی هستند که ارزش آن ها در ارتباط با واقعیات سنجیده می شود و آن هایی که بخش های بیشتر و اساسی تری از داده را توضیح می دهند و یا پیش آگهی های آن ها در باره وقایعی که موضوع روزِ تحقیقات است، دقیقتر و درست تر است، بیشتر مورد توجه قرار می گیرند و تا چند دهه پیش رسم بر این بود که آن ها را به عنوان نظریات علمی معرفی کنند. اما در حال حاضر کمتر از این اصطلاح علمی استعاده می شود زیرا این واژه بیشتر برای مرعوب کردن به کار میرفت و منظور از آن القای این اثر بود که گویا این مظریه فارق از زمان و مکان درست و خدشه ناپذیر است. امروزه هر الکویی تاریخ مصرفی دارد و در مورد نظریات مربوط به مسائل انسانی دیدگاه ماتریسی من می گوید به فضا یا فضاهایی که آن نظریه در آن ها صادق است باید توجه نمود. به عنوان مثال برخی احکام ناشی از فلسفه های موسوم به پست مدرن، مانند متافیزیک خضور معنا یا ساخت شکنی دوگانی ها، در فضاهای جاودانگی اعتباری ندارند.
سوال: ولی نظریه ای علمی است که براساس مشاهده و آمار شکل می گیرد.
من هم همین را می گویم که برای این که مشخص شود پیش بینی شهودی ماتریسی من در رابطه با قرن شانزده درست یا غلط است باید برویم از رفتار آن دوره در جایی که هم پروتستان دارد و هم کاتولیک دارد در رابطه با فعالیت اقتصادی، کسب ثروت و انباشت ثروت، آمار بگیریم و اگر این تفاوت را نشان بدهد حرف من غلط است. بنابراین ماتریس یک چیز است و آمار چیزی دیگر.
سوال: ولی شما با این آمار می خواهید به ماتریس برسید؟
بله، چون همه چیز همین طور است. چون هر چیزی از طریق آمار باید ثابت شود.
سوال: اگر آماری که گرفتید اشتباه بود چه؟ و این همان نقدی است که به علم گراها می شود.
آن یک بحث دیگر است و درمورد هر نظریه ای ممکن است که پیش آید و آن وقت می آیند و ثابت می کنند که در چه جاهایی اشتباه شده است. حرفی که آدم می زند باید دید که قابل اثبات است یا قابل رد است.
سوال: شما برای تبیین نظریه تان متوسل می شوید به یک روش علمی. در این جا نقصی وجود دارد.
شما فکر می کنید که علم چیزی غیر از نظریه است؟ علم هم همین است.
سوال: اما علم نمی تواند جبرگرایی را ثابت کند ولی نظریه شما معطوف به جبرگرایی است.
پس شما از جبرگرایی که دنبال نظریه من می آید می ترسید... قبول دارم. من خودم شوکه شدم وقتی که دیدم که چنین چیزی درنظریه ماتریس می آید. اما چندان نباید ترسید. نظریه ماتریسی می گوید که ما آدم ها در رابطه با کانون جاذبه مثل ذرات فیزیکی هستیم و فرقی بین علوم انسانی و علوم طبیعی در این رابطه نیست. با شجاعت می گوید که وقتی راجع به کانون جاذبه حرف می زنید هیچ فرقی بین آدم و ماده نیست. یعنی آدم ها در رابطه با کانون جاذبه زیبایی شناختی همان رفتار ماده را در میدان گرانش نشان می دهند.
سوال : این همان حرف پوزیتیویست ها است.
من کاری به پوزیتیویسم ندارم. این حرف من است. ولی در رابطه با چیزهایی که ربطی به کانون جاذبه ندارد، منافع افراد و گروه ها در تضاد با یکدیگر قرار می گیرند. در آن جا کاملاً انتخابی رفتار می کنند. در رابطه با کانون جاذبه آزادی در کارنیست و در رابطه با منافع آزادی هست و اخلاق هم آن جا مطرح می شود و در کانون جاذبه ما چیزی به نام اخلاق نداریم. زیرا آنجا منطقه حاکمیت بی چون و چرای فرا ارزشها است. بنابراین من این ها را از هم جدا می کنم. اگر این مسئله شما را می ترساند می توانید مخالف باشید.
سوال : حالا نسبت این دو تا را بهم چه گونه پیدا می کنید؟
چه نسبتی
سوال : چون شما در یک جا وقتی از کانون جاذبه ها صحبت می کنید از جبرگرائی ها می گوئید و وقتی که از اختلاف منافع حرف می زنید، می گوئید که اخلاق وجود دارد یعنی در جایی که اختیار وجود دارد. این بحث کلیشه ای جبر و اختیار پیش می آید. باید این دو به هم متصل باشند و نمی توان گفت که این ها دو پارادایم کاملاً متفاوت هستند که جدا از هم عمل می کنند. در واقع یکی باید تحت تاثیر و سیطره دیگری قرار بگیرد.
نظریه من می گوید که آدم ها در هر دوره ای جذب یک کانون جاذبه واحد هستند و این عمومی است. و رفتارشان در آن رابطه کاملاً عمومی، یونیورسال و سراسری است، اختیاری هم از خودشان ندارند. و اصلاً آن کانون جاذبه را نمی بینند و هیچ اشعاری به آن ندارند و حرف هایی که درباره آن می زنند رازواره است. ولی وقتی در این کانون جاذبه قرار می گیرند، دنبال منافعشان هستند و اختلاف منافع اکثریت و اقلیت و دسته بندی های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی پیش می آید.
سوال : می گوئید آن اختلاف منافع ربطی به کانون جاذبه ندارند، در حالی که خود آن ها هم می توانند یک کانون جاذبه باشند.
ببینید ما راه مشخصی برای تشخیص کانون جاذبه داریم به عنوان مثال ماتریس من پیش آگهی می دهد که احترام اینک در حال تبدیل شدن به کانون جاذبه جهان معاصر است و بر عکس توهین و بی احترامی به هر کس، حتی به مجرمین و قاتل ها عملی زشت محسوب می شود. شما می توانید مجرمین را مجازات کنید اما حق توهین به آنها را ندارید. این به معنی آن است که همه آدم ها با هر مذهب و هر سبک زندگی، توسط کانون جاذبه احترام تسخیر شده اند اما خودشان به این تسخیر شدگی آگاه نیستند. چرا آدم های اوایل قرن بیستم چنین نبودند می دانیم که اگر در آن موقع اوضاع و احوالی مشابه زمان ما بود فوتوریستها نمی توانستند بیانیه شان را با آن جملات توهین آمیز ردیف کنند من وقتی که از کانون جاذبه صحبت میکنم آن را به مثابه یک نقطه اتکای ارشمیدسی میدانم که بدون آن نقطه واحد بر پایی یک فضا امکان نا پذیر است. اما وقتی که فضا تشکیل شد در درون آن فضا روابط قدرت بین افراد و گروه ها ساختار آن فضا را می تند. افراد در درون این ساختار قدرت بر اساس اهداف و منافع شان رفتاری می کنند که به اخلاقی و غیر اخلاقی تقسیم می شوند. ماتریس من می گوید قوائد اخلاقی هر فضا توسط فرا ارزش های آن فضا محدود و مشخص می شوند.
سوال : در مورد کاتولیک ها و پروتستان ها چه چیز یونیورسالی بوده که این ها را جذب می کرده است.
در آن زمان فعالیت اقتصادی برای همه جذاب شده بود به گونه ای که هدف متعالی زندگی را همانا نفس فعالیت اقتصادی و انباشت ثروت می شمردند. نگاه ماتریسی من می گوید اگر چیزی تبدیل به کانون جاذبه شود اکثریت و اقلیت، مذهبی و غیر مذهبی، و کاتولیک و پروتستان را، بدون تمایز مجذوب و مسحور خود خواهد کرد بنابراین می توانیم بگوییم که جنبش پروتستانیسم جنبشی بود که بقایای روابط قدرت قرون وسطایی را و از آن میان اقتدار پاپ و کلیسا را به مبارزه طلبید، و ایمان به پاپ و کلیسا را که در آن زمان بسیار تو خالی و غیر جذاب شده بود به طوری که خود مقوله ایمان مسیحی به نظر میرسید که دیگر پوک و تو خالی شده است، تبدیل به ایمان تازه نفس و پر انرژی و بسیار جذمی و منسجمی می نمود که هر چند پاپ و کلیسا را نفی و ترد کرد اما به قول مارکس این کار را کرد تا خانه هر مومن مسیحی را تبدیل به یک کلیسا کند. اما اگر بگوییم که جنبش پروتستانیسم در مقایسه با کاتولیسیسم به انباشت ثروت و فعالیت اقتصادی به عنوان هدف غایی فرد مسیحی کمک کرد نتیجه گیری درست و دقیقی نکردیم. درمورد پروتستانیسم می توانی بگویی که، شورشی علیه اقتدار کلیسا راه انداخت و تمامی آن ساختار کلیسا را بهم ریخت ولی از نظر انباشت ثروت این موارد مشترک بودند.
سوال : پس اختلاف شما با وبر در واقع سرمسئله علت است؟
واقعیت این است که چون برتمامی آثار وبر احاطه ندارم، حرف بیشتری نمی توانم بگویم ولی در رابطه با ماتریس می دانم که چه می گویم. نقد من از وبر تنها محدود به این جنبه هایی است که در نگاه ماتریسی بین کاتولیسیسم و پروتستانیسم مشترک است.
سوال : وقتی در فضایی به سر می بریم که معطوف به کانون جاذبه هستیم، خودمان نمی توانیم آن کانون جاذبه را ببینیم، بلکه محوش هستیم. این حرف شما به این معنی است که وقتی از آن کانون جاذبه بیرون آمدیم، می توانیم آن را ببینیم؟
نه این که نمی توانیم ببینیم. ما آن چیزی که جذاب است را می بینیم و تا موقعی که آن جذاب است، تمامی متونی را که در رابطه با آن تولید می کنیم یک ویژگی دارد و وقتی که آن چیز برای ما جذاب نیست متونی که تولید می کنیم، ویژگی هایش کاملاً فرق می کند. این دقیقاً آن چیزی است که می خواهم بگویم. ما در حالی وارد کانون جاذبه نوین می شویم که توجهی به آن نداریم و ما آن را نمی بینیم زیرا ما هنوز درگیر اثرات و عوارض کانون جاذبه پیشین هستیم، و در واقع هنوز روی ما به کانون جاذبه پیشین است اما هر لحظه از آن دورتر می شویم بدون آن که ببینیم که داریم وارد فضای جدیدی می شویم. این را ما بعدها می فهمیم. زمانی که توسط کانون جاذبه جدید تسخیر شده ایم و پارادایم فضایی که در آن هستیم دگرگون شده است.
سوال : دو سه چیز ذهن من را آزار می دهد، یکی قضیه علم است چون به نظر من نظریه ماتریس نمی تواند علم گرا و مبتنی بر علم باشد و نمی تواند از طریق علم خودش را ثابت کند. وقتی که بحث ایمانی می کنید آن جا دست علم کوتاه می شود.
این سوال خوبی است، البته امروزه این که بگوئیم این سوال خوبی است خیلی کلیشه شده است. چرا فکر می کنید که علم و ایمان دو چیز متفاوت اند؟ اگر کتاب تاماس کوون به نام «ساختار انقلاب های علمی» را که به فارسی نیز ترجمه شده است بخوانید می بینید که او پیدایش هر پارادایم جدید علمی را ابتدا به ساکن به ایمان و شهود منتسب می کند. شما به یک پارادایم جدید علمی از راه منطق و به اصطلاح از راه علمی نمی رسید بلکه به آن به طور شهودی می رسید. به عبارت دیگر خود را رها از منطق و علم می کنید و از یک نظام الگوی اندیشگی به نظام الگوی اندیشگی دیگر پرش می کنید. زیرا آن چه در یک پارادایم درست و منطقی و موجه و یا بنا به اصطلاح رایج مدرن «علمی» به نظر می رسد، در پارادایم دیگر نادرست و غیر منطقی و ناموجه و غیر علمی دیده می شود. تاماس کوون تاکید می کند که این پارادایم ها هیچ پیوستگی با هم ندارند و فاصله بین دو پارادایم علمی گسلی عظیم است که آن را با هیچ منطقی نمی توان پر کرد. اما وقتی که شما پارادایم نوین را پذیرفتید و وارد آن شدید در هر گامی و در هر موردی شما به طور منطقی الگوی جدید را با نتایج آزمون ها مطابقه خواهید کرد و اگر الگوی جدید اساسی ترین مسائل و مشکلات پیش روی شما را که در پارادایم قبلی حل ناشدنی می نمود و یا اگر در پارادایم قبلی توجیه می شد این توجیه بسیار پیچیده و غامض بود، در حالی که در پارادایم جدید به سادگی قابل توجیه و تفسیر است.
طبیعی است که توماس کوون با اصطلاحات خودش بیان منظور می کند لابد ممکن است این سوال پیش بیاید که آنچه من می گویم مربوط به کانون های جاذبه است و این چه ربطی با نظریه پارادایم های توماس کوون دارد؟ توماس کوون پرش یا تنطقال از یک پارادایم به پارادایم دیگر را در تاریخ علم نشان می دهد و آن را امری شهودی می داند که ارتباط مستقیمی با هیچ امر منطقی ندارد. نظریه ماتریس نظریه ایست درباره این انتقال یا پرش از یک پارادایم به پارادایم دیگر و آن را به نیروی جاذبه کانون های جاذبه نسبت می دهد.
بنا براین وقتی که از ایمان و شهود صحبت می کنیم این ها ویژگی های رویکرد و پوزیسیون ما را فقط در رابطه با کانون جاذبه بیان می کنند و ربطی به موضع گیری های حساب گرانه و منطقی ما در رابطه با روابط قدرت روزمره ندارند.
سوال : برگردیم به نظریه ماکس وبر. کاتولیسیسم می گفت که امور دنیوی نباید مورد توجه قرار بگیرد و بنابراین آن را تحقیر می کرده و پروتستانیسم هم عکس این عقیده را تبلیغ می کرد. من فکر می کنم که در واقع عمده این بود که پروتستانیسم می خواست ساختار قدرت را عوض کند و برای این که بتواند ساختار قدرت را عوض کند مجبور بوده است که بر یکی از خصلتهای کاتولیسیسم یعنی نفی امور دنیوی انگشت بگذارد، تا بتواند ساختار قدرت را بدست بگیرد. ماکس وبر هم به نظر می آید که از همین زاویه به مسئله بپردازد از سوی دیگر طبق نظریه شما در یک دوره ای نفی امور دنیوی در کانون جاذبه زیبایی بوده است. به همین ترتیب می توان گفت در فضای دیگر که روندی معکوس شروع شده، کاتولیسیسم در حاشیه آن فضا بوده است.
· نظریه من می خواهد ببیند که کانون جاذبه کجاست؟ یعنی کلام مهم نیست بلکه کلام های جذاب مهم اند. از اینرو اینکه در متون انجیل کسب ثروت و انباشت ثروت محکوم، نفی و طرد شده است هیچ ربطی به رفتار یک فرد مسیحی و به ویژه در قرن شانزدهمِ همزمان با جنبش لوتر ندارد. در زمینه رفتار اقتصادی او برای کسب ثروت و فعالیت اقتصادی به عنوان هدف زندگی و انباشت ثروت و خرج نکردن این ثروت در راه امیال مشخصی هیچ فرقی بین کاتولیک و پروتستان وجود نداشته است. مسلماً بین لوتر و پاپ جنگ قدرت بوده است من شک دارم که این جنگ را مستقیما به مسایل اقتصادی ربط بدهیم. از نگاه ماتریسی وقتی که فعالیت اقتصادی در آن زمان در کانون توجه زیبایی شناختی بود، یعنی کسب ثروت و فعالیت اقتصادی هدف متعالی و والای زندگی بود و خود آن فعالیت فی نفسه از نظر معنوی انسان های آن زمان را ارضا می کرد، این نمی تواند فقط مربوط به پروتستان ها باشد. آری مخالفت با کلیسا و پاپ هسته اساسی پروتستانیسم را تشکیل می داده است و ارتباط مستقیم بنده با خدا چیزی بود که پروتستانیسم را از کاتولیسیسم متمایز می کرد. اما این تمایزها که در آن زمان بسیار مهم و حیاتی و به اصطلاح خونبار بودند، وقتی به فعالیت اقتصادی به مثابه دقیقا یک فعالیت معنوی برای تقرب به خدا می رسید حالت اجماعی و مشترک بین هردو بود. در این مورد نمی توانست فرقی بین پروتستانیسم و کاتولیسیسم باشد. ماتریس من این نکته را بر اساس اصول کار ماتریس می گوید والا من در این باره بیشتر از شما نمی دانم و به غیر از این معدود ترجمه هایی که از وبر به فارسی شده است چیز دیگری نخوانده ام. اتفاقا این از آن بزنگاههایی است که ماتریس من می تواند محک بخورد.
جنبش لوتر جنبشی است علیه پاپ و کلیسا به عنوان یک نهاد سلسله مراتبی، کلیسا می گفت که مسیحی باید در کلیسا اعتراف کند، این کلیسا است که حق دارد و می تواند گناهان شما را ببخشد و ارتباط با خدا فقط از طریق کلیسا ممکن است و در راس کلیسا هم پاپ است و یک سلسله مراتبی وجود دارد. لوتر این سلسله مراتب را بهم ریخت. البته منافع شاهزادگان آلمانی ایجاب می کرده است و از او پشتیبانی کرده اند.
اگر قرار باشد که اکثریت و اقلیت وجود داشته باشد باید به جاهایی برسیم که ربطی به جذابیت نداشته است، بلکه اختلاف منافع بوده است و اختلاف منافع در نظریه من ربطی به جذابیت ندارد. یعنی چیزی که از لحاظ منافع جذاب است، جذاب زیبایی شناختی نیست. جذابیت زیبایی شناختی آن نوع جذابیتی است که مستقیماً ربطی به منافع افراد ندارد بلکه همه افراد را تحت تاثیر قرار می دهد.
سوال : من قضیۀ اختلاف در نظریۀ ماتریس زیبایی شما را متوجه نشدم. وقتی که شما از منظر ماتریس زیبایی به اندیشه ها یا پدیده ها نگاه می کنید بالاخره آن اندیشه ها یک اختلافی با هم دارند. شما می گوئید در هر دوره ای طبق خطوط انحنا، جریانات معطوف به کانون جاذبۀ زیبایی می شوند، در واقع شما یک اصل کلی حاکم برآن دوره را نگاه می کنید. پس چگونه تمایز و اختلافات بین آنها را متوجه می شوید؟ مثلاً اختلاف بین کاتولیسم و پروتستانیسم از نظر ماتریس زیبایی چیست؟ چون به هرحال شما نظریه ماکس وبر را هم نقد کرده اید.
من نظریه ماکس وبر را نقد نکرده ام و صلاحیت این کار را هم ندارم. در بالا گفتم که ماتریس من در این باره چه می گوید و با نظریه ماکس وبر همخوانی ندارد. این به معنای نقد نظرات ماکس وبر نیست بلکه به این معنا است که الگوی اندیشگی من در این مورد، پیش آگهی کاملا متفاوتی می دهد که با برخی از نتیجه گیریها و استنتاجات ماکس وبر هم خوانی ندارد. و در این مورد من صلاحیت داوری ندارم طبیعی است که این صلاحیت مربوط به حیطه کار متخصصین تاریخ اقتصادی قرن شانزده اروپا است.
ماتریس من فقط این راهنمایی را می کند که شما متون انجیل ها را دارید که بین کاتولیک ها و پروتستان ها مشترک است. بعد تعالیم لوتر را در باره فعالیت اقتصادی به عنوان وظیفه معنوی مومن مسیحیی دارید. نظریه من می گوید بروید ببینید کاتولیک های قرن شانزده متون انجیل را چگونه می خواندند و کجاهای آن را جذاب و کجاهای آن را پوک می دیدند و انگار که آن ها وجود ندارند، از روی آن ها می پریدند. نظریه من فقط به این مسئله حساس است. به نظر میرسد که کاتولیک های آن زمان چه در اثر رنسانس و اومانیسم، و چه در اثر آن چه که آن زمان از آن به فساد گسترده واتیکان تعبیر می شد، تا حدود زیادی بی اعتقاد شده بودند و کلیسا رفتن آن ها از روی سنت و عادت بود و طبعا این کاتولیک ها به جهت همین کم اعتقادی به قدر کافی مجذوب فعالیت اقتصادی بودند و ککشان هم نمی گزید که در انجیل در این باره چه نوشته شده است. اما جنبش لوتر ایمان پر انرژی و پر خون و تپندهای در پروتستان ها ایجاد کرد که روندگان به جنبش پروتستانیسم همانند گروندگان هر آیین نویی بسیار پر انرژی و باور مند بودند و در نتیجه وقتی که متون انجیل را که در آن زمان تازه به زبان آلمانی در اختیار آنها قرار می گرفت می خواندند در مقابل آن قسمت هایی از انجیل که بهشت خدا را به ثروتمندان ممنوع الورود می کند می رسیدند باید دچار سرگردانی کرده باشد و همین ها شاید لوتر را وادار کرده باشد که در زمینه فعالیت اقتصادی آن حرفها را بگوید و این چیزی بود که کشیش کاتولیک به جهت ایمان نه چندان محکم کاتولیک ها نیازی به آن نداشت.
سوال : به نظر من حرفی که می زنید نزدیک به نظریه ای است که دکارت می گوید، چون شما هم تاکید روی سوژه می کنید، سوژه ای که قرار هست یک متن را قرائت کند. فرض کنید که من و شما متنی را از قرن شانزدهم قرائت کنیم، ممکن است کانون جاذبه زیبایی برای من و شما متفاوت باشد و اصلاً لزومی ندارد من و شما که قرائت کننده هستیم کشف کنیم که کانون جاذبه زیبایی آن "کسب امور دنیوی" است. شاید شما از آن متن این مورد را کشف کنید و من "نفی کسب امور دنیوی" را- شما از کجا می دانید که این اصل حاکم بر آن دوره بوده است؟
ببینید اگر با هم برویم مثلا تاریخ اجتماعی قرن شانزده را مطالعه کنیم این احتمال وجود دارد که شما با من بر سر کانون جاذبه واحدی که مردمان آن زمان اعم از پروتستان یا کاتولیک را جذب می کرد به توافق نرسید اما احتمال این که موضع شما درست نقطه مقابل موضع من باشد و ضد آن چه را که من روی آن انگشت می گذارم انگشت بگذارید تقریبا صفر است. زیرا من و شما مجبور خواهیم بود به نشانه های جذابیت توجه کنیم. ما جذابیت گرایش به نفی امور دنیوی را در قرون وسطا داریم اما از رنسانس به بعد این گرایش دیگر جذاب نبود. چنین چیزی طبعا در روابط قدرت روزمره بود من خاطره ای از بچگیم را بیاد می آورم که وقتی پدرم یک بنای نو در حیاطمان ساخته بود توی خانواده همسایه مان که بسیار سنتی و مذهبی بودند بحث شده بود برای نوسازی منزلشان و پدرشان مخالفت کرده بود و گفته بود ما به زحمت می توانیم در آن دنیا پاسخگوی همین خانه نیمه خرابمان باشیم اگر منزلی نوبسازیم چه کسی در آن دنیا جوابگو خواهد بود. ببینید این نوعی شیوه تولید کلام است که هنوز هم ممکن است در گوشه و کنار این مملکت تولید شود. امروزه همانند نیم قرن پیش این شیوه های تولید کلام جزو انبوه طیف شیوه های تولید کلام اند که در مناسبات قدرت تولید می شوند اما هیچکدام جذاب نیستند. برای بررسی یک نمونه از شیوه های تولید کلام اجازه بدهید از قرن شانزده اروپا به سی چهل سال پیش ایران برگردیم و به شیوه های تولید کلام در آن زمان توجه کنیم تا راهی برای پیدا کردن کانون جاذبه آن زمان بیابیم.
سوال : با این حساب ماکس وبر هم می تواند ادعا کند با خواندن متون چند قرن گذشته به این نتیجه رسیده که اصل مسائل اقتصادی بوده است و از همین جا هم اختلاف کاتولیسیسم و پروتستانیزم را کشف می کند. فرض کنید که من و شما و مردی که از قرن دیگری آمده است "لویاتان" را بازخوانی می کنیم، طبق نظریه شما ما باید هرکدام و به طور جداگانه به یک نتیجه برسیم، جبراً، پس چگونه می توانیم بگویی که فقط یک کانون جاذبه،همه را جذب می کند و همه خطوط انحناء معطوف به یک کانون جاذبه زیبایی است؟
تضمینی نیست که همه ما به یک نتیجه برسیم اما اگر هدف ما این باشد که جذابیت های همه شمول دوره خاصی را پیدا کنیم طبعا می توانیم در مورد اختلافاتمان بحث و گفتگوی داغی داشته باشیم و چه بسا بتوانیم راههای دقیق تر و حساس تری برای پی بردن به این که آنچه در آن زمان به طور اجماع جذاب بوده پیدا کنیم.
سوال : اما ما در مورد متنی صحبت می کنیم که مربوط به دوره و قرن ما نیست و مربوط به چند قرن گذشته است.
ما در مورد قرن شانزده و هفده صحبت می کنیم. واین هیچ کدام قطعی نیست. ولی دقیقاً من متوجه نشدم که به نظر شما ایراد من در مورد نظریه ماکس وبر اشکال کارش کجاست؟
سوال : طبق نظریه شما در هر دوره ای خطوط انحنا مربوط به یک کانون جاذبه زیبایی است یعنی یک چیزهایی در آن دوره زیبا دیده می شود پس من به عنوان یک گروه هویتی باید با گروه هویتی دیگر تفاوت داشته باشم. من به عنوان کاتولیک و دیگری به عنوان پروتستان. چطور هر دوی ما در آن دوره یک چیز را زیبا می بینیم؟
[1] - ماکس وبر. «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری». ترجمه عبدالکریم رشیدیان و پریسا منوچهری کاشانی. انتشارات علمی و فرهنگی. تهران1382.