بازگشت>>

در باره ماکس وبر

  

مصاحبه آقای امیر هوشنگ افتخاری با بهمن بازرگانی

این مصاحبه در روزنامه اعتماد(شماره1656) مورخ 2/2/87 چاپ شد است.

  

گفت و گو با بهمن بازرگانی

26/2/86

درباره نظریه ماتریس و ماکس وبر

 

یکی از چیزهایی که ماکس وبر می گوید این است  که در جنبش لوتر و پروتستانیسم با تاکیدی که بر فعالیت اقتصادی شد، به طوری که کسب و انباشت ثروت و کلاً دنیا داری اقتصادی، بدون اینکه منظور از کسب ثروت، خرج کردن آن برای کسب لذت باشد، تبدیل به هدف زندگی شد و به طور ضمنی کاتولیسیسم با تعالیمی که میراث قرون وسطا بود و درباره ریاضت کشیدن و رویگردانی از دنیا می داد، مانعی بود برای فعالیت اقتصادی آن زمان اروپا، یعنی مشخصا در قرون پانزده و شانزده.

نظریه ماتریس می گوید فعالیت اقتصادی و کسب ثروت و ایجاد شرکت و کارخانه و کارگاههای دستی و بازرگانی و غیره، در آن زمان عمومیت پیدا می کند و فی النفسه هدف زندگی می شود.

آنتونی گیدنز جامعه شناس برجسته معاصر در درآمدی که بر ترجمه انگلیسی کتاب معروف وبر بنام «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری» نوشته و آقای رشیدیان و همکارشان آن را در ترجمه فارسی و به عنوان درآمدی بر کتاب آورده اند[1]، به این نکته بسیار مهم اشاره می کند که پرو تستان های آن زمان فعالیت افتصادی را نه برای سود و درآمد مادی آن که به عنوان هدف زندگی انجام می دادند. گیدنز می گوید که وبر به این نکته بسیار تاکید داشت. در نظریه ماتریسی وقتی که هر چیزی درونسو و خود بسنده می شود، به عبارت دیگر وقتی که چیزی علت خود می شود، که در این جا شامل فعالیت اقتصادی و کسب ثروت می شود، این پدیده خود بسندگی از ویژگی های زیبایی شناخته شدن یک چیز است. وقتی که یک مسئله ای دارای جاذبه زیبایی شناختی می شود، مثل کسب ثروت و فعالیت اقتصادی و انباشتن ثروت بدون خرج کردن در آن زمان، چنین پدیده ای در مورد اکثریت و اقلیت صادق است. یعنی چه؟ یعنی این مسئله هم مسئله ای عمومی و همه شمول یعنی هم در مورد پروتستان ها صادق است و هم در مورد کاتولیک ها.

از دیدگاه ماتریسی کاتولیک ها نیز قاعدتا باید در این مورد یعنی در مقوله نگاه زیبایی شناختی به انباشت ثروت، رفتاری مشابه پروتستان ها داشته باشند.

باید دید کاتولیک های آن زمان و درست همان زمانی که لوتر چنین حرف هایی را طرح می کرده، بویژه، کاتولیک های فرانسوی، چه کار می کرده اند. آیا با نگاه زیبایی شناختی به انباشت ثروت نگاه میکردند یا نه؟ یعنی این مسئله برایشان جذاب بوده و احکام انجیلی مربوط به تحقیر و بد دانستن کسب ثروت و انباشت ثروت در نظر آن ها اصلاً و عملاً متروکه بوده است. در آن زمان این حرف ها تبدیل به یک سری مفاهیم پوک و توخالی شده بود و کسی به این حرف ها گوش نمی کرده است. این جریان نمی تواند فقط برای پروتستان ها جذاب بوده باشد چون وقتی که تبدیل به کانون جاذبه می شود، برای همه کانون جاذبه خواهد بود برای درباریان، عامه مردم، روشنفکران، دهقان ها.

ماکس وبر نظریات بسیار دیگری هم دارد اما من فقط در رابطه با تقابل پروتستانیسم و کاتولیسیسم صحبت می کنم. یعنی کاتولیسیسم  با سکوت خود پوک کردن قسمتی از اندرزها و تعالیم انجیل و با متروکه کردن عملی آن ها و عدم مخالفت کشیش ها با ثروت اندوزی مردمی که فعالیت اقتصادی می کردند، تحت تاثیر همان کانون جاذبه قرار گرفته بود. بدین ترتیب نظریه وبر درباره تفاوت نقش این دو مذهب در انباشت ثروت، ازدیدگاه نظریه ماتریسی باید مورد بازخوانی قرار گیرد.

بنابراین هیچ گونه تفاوتی بین پروتستانیسم و کاتولیسیسم در رابطه با زیبایی شناختی شدن امر کسب و انباشت ثروت وجود ندارد.

     

سوال: با توضیحی که شما دادید، این مشکل کماکان سرجای خود باقی است به این صورت که شما می گوئید که در آن دوره یک کانون جاذبه وجود دارد و کاتولیک ها و پروتستان ها معطوف به یک کانون جاذبه هستند. البته ممکن است در تعابیر، اختلافاتی هم با هم داشته باشند. بنابراین پرسشم را دوباره مطرح می کنم: وقتی من در قرن بیست ویک شروع می کنم به خواندن متون کاتولیک ها و پروتستان ها آیا من هم همان کانون جاذبه ای را که آن ها به آن معطوف بودند پیدا می کنم؟ به عبارتی این  که وقتی افراد مختلف در قرن بیست و یک شروع می کنند به قرائت متون بازهم آن ها به یک کانون جاذبه خواهند رسید یا نه؟

 

        ضمانتی برای این کار وجود ندارد. اما متدی هست که با تکیه بر آن می توان کانون جاذبه یک دوران را پیدا کرد. همانند هر کار دیگری احتمال خطا هم وجود دارد. ببینید من می گویم که در حال حاضر احترام تبدیل به چنین کانونی شده است و یا توهین و بی احترامی به هرکسی تبدیل به کاری زشت شده است. تقریبا حالا یعنی در سال 86 به ندرت کسی را پیدا می کنید که این را نپذیرد در حالی که چند سال پیش کمتر کسی بود که می پذیرفت که احترام تبدیل به فرا ارزشی جهان شمول خواهد شد. در بررسی دوران های گذشته نیز پیدا کردن آن فرا ارزش مورد اجماع که وجه مشترک حتی بین دشمنان قسم خورده باشد از طریق پیگیری آنچه که دارای جاذبه زیبایی شناختی مورد اجماع همه است عملی می شود. من در ماتریس زیبایی این کار را در باره دوران های پارادایماتیک انجام داده ام، یک راه به پرسش کشیدن تز های من این است که کسی ثابت کند آن ها درست نیست.   

 

سوال: آیا وقتی من و شما کاملاً متفاوت و جدا از هم شروع به خواندن این ها می کنیم به یک کانون جاذبه می رسیم از کجا می دانید که وبر به این ها نرسیده است؟

 

خب، فکر می کنم منظور شما چیز دیگری است و گرنه وبر مسایل و پرسش های خاص خودش را داشت. برای وبر پیش فرض های ناگفته عصر خردگرایی که در آن رابطه این پیش فرض ها متضمن این بود که متون و در این جا مشخصاً انجیل و انجیلی که کلیسای کاتولیک آن را تبلیغ می کرد یعنی سنت رفتار، گفتار و وعظ و خطابه کشیش ها معنی می داد. اما توجه کنیم که اصلاً این چهارچوب پیش فرض ها متضمن این نیستند که بعضی از قسمت های متون پوک و توخالی است و بعضی از قسمت های آن سنگین، موثر و اثرگذار است. من می گویم این نظریۀ خردگرایی کلاسیک چه بسا وبر را هم گمراه کرده باشد. در حالی که در آن زمان آن متون پوک و فاقد اثر گذاری بودند ودر واقع در آن زمان آنها نوشته های موثری نبودند. چون این موارد در رفتار یک مومن کاتولیک مسیحی اصلاً تاثیر نمی گذارد. بلکه آن جذابیتی که تاثیر می گذارد همان چیزی است که پروتستان ها و کاتولیک ها را به سمت خود می کشد. و این را از رفتارشان باید شناخت چون صرف توجه به متون ما را گمراه می کند.

 

سوال: رفتار و متون چه فرقی می کند؟

 

سوال: یعنی چون ماکس وبر صرفاً متن را رساله ها و کتاب های کاتولیک و پروتستان می دید، نمی توانست به این معنای گسترده تر متن توجه کند، بنابراین نظری ارائه داد که از دید نظریه ماتریس ناقص است؟

 

سوال: تناقضی در صحبت شما وجود دارد، این که می گوئید بروید و آمار بگیرید در حالیکه این یک روش پوزیتیویستی و علمی است، در حالی که نظریه ماتریس شما نظریه علمی نیست.

 

سوال: ولی نظریه ای علمی است که براساس مشاهده و آمار شکل می گیرد.

 

سوال: ولی شما با این آمار می خواهید به ماتریس برسید؟

 

سوال: اگر آماری که گرفتید اشتباه بود چه؟ و این همان نقدی است که به علم گراها می شود.

 

سوال: شما برای تبیین نظریه تان متوسل می شوید به یک روش علمی. در این جا نقصی وجود دارد.

 

سوال: اما علم نمی تواند جبرگرایی را ثابت کند ولی نظریه شما معطوف به جبرگرایی است.

 

سوال : این همان حرف پوزیتیویست ها است.

 

سوال : حالا نسبت این دو تا را بهم چه گونه پیدا می کنید؟

 

سوال : چون شما در یک جا وقتی از کانون جاذبه ها صحبت می کنید از جبرگرائی ها می گوئید و وقتی که از اختلاف منافع حرف می زنید، می گوئید که اخلاق وجود دارد یعنی در جایی که اختیار وجود دارد. این بحث کلیشه ای جبر و اختیار پیش می آید. باید این دو به هم متصل باشند و نمی توان گفت که این ها دو پارادایم کاملاً متفاوت هستند که جدا از هم عمل می کنند. در واقع یکی باید تحت تاثیر و سیطره دیگری قرار بگیرد.

 

سوال : می گوئید آن اختلاف منافع ربطی به کانون جاذبه ندارند، در حالی که خود آن ها هم می توانند یک کانون جاذبه باشند.

 

سوال : در مورد کاتولیک ها و پروتستان ها چه چیز یونیورسالی بوده که این ها را جذب می کرده است.

 

سوال : پس اختلاف شما با وبر در واقع سرمسئله علت است؟

 

 واقعیت این است که چون برتمامی آثار وبر احاطه ندارم، حرف بیشتری نمی توانم بگویم ولی در رابطه با ماتریس می دانم که چه می گویم. نقد من از وبر تنها محدود به این جنبه هایی است که در نگاه ماتریسی بین کاتولیسیسم و پروتستانیسم مشترک است.

 

سوال : وقتی در فضایی به سر می بریم که معطوف به کانون جاذبه هستیم، خودمان نمی توانیم آن کانون جاذبه را ببینیم، بلکه محوش هستیم. این حرف شما به این معنی است که وقتی از آن کانون جاذبه بیرون آمدیم، می توانیم آن را ببینیم؟

نه این که نمی توانیم ببینیم. ما آن چیزی که جذاب است را می بینیم و تا موقعی که آن جذاب است، تمامی متونی را که در رابطه با آن تولید می کنیم یک ویژگی دارد و وقتی که آن چیز برای ما جذاب نیست متونی که تولید می کنیم، ویژگی هایش کاملاً فرق می کند. این دقیقاً آن چیزی است که می خواهم بگویم. ما در حالی وارد کانون جاذبه نوین می شویم که توجهی به آن نداریم و ما آن را نمی بینیم زیرا ما هنوز درگیر اثرات و عوارض کانون جاذبه پیشین هستیم، و در واقع هنوز روی ما به کانون جاذبه پیشین است اما هر لحظه از آن دورتر می شویم بدون آن که ببینیم که داریم وارد فضای جدیدی می شویم. این را ما بعدها می فهمیم. زمانی که توسط کانون جاذبه جدید تسخیر شده ایم و پارادایم فضایی که در آن هستیم دگرگون شده است.

 

سوال : دو سه چیز ذهن من را آزار می دهد، یکی قضیه علم است چون به نظر من نظریه ماتریس نمی تواند علم گرا و مبتنی بر علم باشد و نمی تواند از طریق علم خودش را ثابت کند. وقتی که بحث ایمانی می کنید آن جا دست علم کوتاه می شود.

این سوال خوبی است، البته امروزه این که بگوئیم این سوال خوبی است خیلی کلیشه شده است. چرا فکر می کنید که علم و ایمان دو چیز متفاوت اند؟ اگر کتاب تاماس کوون به نام «ساختار انقلاب های علمی» را که به فارسی نیز ترجمه شده است بخوانید می بینید که او پیدایش هر پارادایم جدید علمی را ابتدا به ساکن به ایمان و شهود منتسب می کند. شما به یک پارادایم جدید علمی از راه منطق و به اصطلاح از راه علمی نمی رسید بلکه به آن به طور شهودی می رسید. به عبارت دیگر خود را رها از منطق و علم می کنید و از یک نظام الگوی اندیشگی به نظام الگوی اندیشگی دیگر پرش می کنید. زیرا آن چه در یک پارادایم درست و منطقی و موجه و یا بنا به اصطلاح رایج مدرن «علمی» به نظر می رسد، در پارادایم دیگر نادرست و غیر منطقی و ناموجه و غیر علمی دیده می شود. تاماس کوون تاکید می کند که این پارادایم ها هیچ پیوستگی با هم ندارند و فاصله بین دو پارادایم علمی گسلی عظیم است که آن را با هیچ منطقی نمی توان پر کرد. اما وقتی که شما پارادایم نوین را پذیرفتید و وارد آن شدید در هر گامی و در هر موردی شما به طور منطقی الگوی جدید را با نتایج آزمون ها مطابقه خواهید کرد و اگر الگوی جدید اساسی ترین مسائل و مشکلات پیش روی شما را که در پارادایم قبلی حل ناشدنی می نمود و یا اگر در پارادایم قبلی توجیه می شد این توجیه بسیار پیچیده و غامض بود، در حالی که در پارادایم جدید به سادگی قابل توجیه و تفسیر است.

طبیعی است که توماس کوون با اصطلاحات خودش بیان منظور می کند لابد ممکن است این سوال پیش بیاید که آنچه من می گویم مربوط به کانون های جاذبه است و این چه ربطی با نظریه پارادایم های توماس کوون دارد؟ توماس کوون پرش یا تنطقال از یک پارادایم به پارادایم دیگر را در تاریخ علم نشان می دهد و آن را امری شهودی می داند که ارتباط مستقیمی با هیچ امر منطقی ندارد. نظریه ماتریس نظریه ایست درباره این انتقال یا پرش از یک پارادایم به پارادایم دیگر و آن را به نیروی جاذبه کانون های جاذبه نسبت می دهد. 

بنا براین وقتی که از ایمان و شهود صحبت می کنیم این ها ویژگی های رویکرد و پوزیسیون ما را فقط در رابطه با کانون جاذبه بیان می کنند و ربطی به موضع گیری های حساب گرانه و منطقی ما در رابطه با روابط قدرت روزمره ندارند.

 

سوال : برگردیم به نظریه ماکس وبر. کاتولیسیسم می گفت که امور دنیوی نباید مورد توجه قرار بگیرد و بنابراین آن را تحقیر می کرده و پروتستانیسم هم عکس این عقیده را تبلیغ می کرد. من فکر می کنم که در واقع عمده این بود که پروتستانیسم می خواست ساختار قدرت را عوض کند و برای این که بتواند ساختار قدرت را عوض کند مجبور بوده است که بر یکی از خصلتهای کاتولیسیسم یعنی نفی امور دنیوی انگشت بگذارد، تا بتواند ساختار قدرت را بدست بگیرد. ماکس وبر هم به  نظر می آید که از همین زاویه به مسئله بپردازد از سوی دیگر طبق نظریه شما در یک دوره ای نفی امور دنیوی در کانون جاذبه زیبایی بوده است. به همین ترتیب می توان گفت در فضای دیگر که روندی معکوس شروع شده، کاتولیسیسم در حاشیه آن فضا بوده است.

 

·        نظریه من می خواهد ببیند که کانون جاذبه کجاست؟ یعنی کلام مهم نیست بلکه کلام های جذاب مهم اند. از اینرو اینکه در متون انجیل کسب ثروت و انباشت ثروت محکوم، نفی و طرد شده است هیچ ربطی به رفتار یک فرد مسیحی و به ویژه در قرن شانزدهمِ همزمان با جنبش لوتر ندارد. در زمینه رفتار اقتصادی او برای کسب ثروت و فعالیت اقتصادی به عنوان هدف زندگی و انباشت ثروت و خرج نکردن این ثروت در راه امیال مشخصی هیچ فرقی بین کاتولیک و پروتستان وجود نداشته است. مسلماً بین لوتر و پاپ جنگ قدرت بوده است من شک دارم که این جنگ را مستقیما به مسایل اقتصادی ربط بدهیم. از نگاه ماتریسی وقتی که فعالیت اقتصادی در آن زمان در کانون توجه زیبایی شناختی بود، یعنی کسب ثروت و فعالیت اقتصادی هدف متعالی و والای زندگی بود و خود آن فعالیت فی نفسه از نظر معنوی انسان های آن زمان را ارضا می کرد، این نمی تواند فقط مربوط به پروتستان ها باشد. آری مخالفت با کلیسا و پاپ هسته اساسی پروتستانیسم را تشکیل می داده است و ارتباط مستقیم بنده با خدا چیزی بود که پروتستانیسم را از کاتولیسیسم متمایز می کرد. اما این تمایزها که در آن زمان بسیار مهم و حیاتی و به اصطلاح خونبار بودند، وقتی به فعالیت اقتصادی به مثابه دقیقا یک فعالیت معنوی برای تقرب به خدا می رسید حالت اجماعی و مشترک بین هردو بود. در این مورد نمی توانست فرقی بین پروتستانیسم و کاتولیسیسم باشد. ماتریس من این نکته را بر اساس اصول کار ماتریس می گوید والا من در این باره بیشتر از شما نمی دانم و به غیر از این معدود ترجمه هایی که از وبر به فارسی شده است چیز دیگری نخوانده ام. اتفاقا این از آن بزنگاههایی است که ماتریس من می تواند محک بخورد.

جنبش لوتر جنبشی است علیه پاپ و کلیسا به عنوان یک نهاد سلسله مراتبی، کلیسا می گفت که مسیحی باید در کلیسا اعتراف کند، این کلیسا است که حق دارد و می تواند گناهان شما را ببخشد و ارتباط با خدا فقط از طریق کلیسا ممکن است و در راس کلیسا هم پاپ است و یک سلسله مراتبی وجود دارد. لوتر این سلسله مراتب را بهم ریخت. البته منافع شاهزادگان آلمانی ایجاب می کرده است و از او پشتیبانی کرده اند.

اگر قرار باشد که اکثریت و اقلیت وجود داشته باشد باید به جاهایی برسیم که ربطی به جذابیت نداشته است، بلکه اختلاف منافع بوده است و اختلاف منافع در نظریه من ربطی به جذابیت ندارد. یعنی چیزی که از لحاظ منافع جذاب است، جذاب زیبایی شناختی نیست. جذابیت زیبایی شناختی آن نوع جذابیتی است که مستقیماً ربطی به منافع افراد ندارد بلکه همه افراد را تحت تاثیر قرار می دهد.

 

سوال : من قضیۀ اختلاف در نظریۀ ماتریس زیبایی شما را متوجه نشدم. وقتی که شما از منظر ماتریس زیبایی به اندیشه ها یا پدیده ها نگاه می کنید بالاخره آن اندیشه ها یک اختلافی با هم دارند. شما می گوئید در هر دوره ای طبق خطوط انحنا، جریانات معطوف به کانون جاذبۀ زیبایی می شوند، در واقع شما یک اصل کلی حاکم برآن دوره را نگاه می کنید. پس چگونه تمایز و اختلافات بین آنها را متوجه می شوید؟ مثلاً اختلاف بین کاتولیسم و پروتستانیسم از نظر ماتریس زیبایی چیست؟ چون به هرحال شما نظریه ماکس وبر را هم نقد کرده اید.

 

من نظریه ماکس وبر را نقد نکرده ام و صلاحیت این کار را هم ندارم. در بالا گفتم که ماتریس من در این باره چه می گوید و با نظریه ماکس وبر همخوانی ندارد. این به معنای نقد نظرات ماکس وبر نیست بلکه به این معنا است که الگوی اندیشگی من در این مورد، پیش آگهی کاملا متفاوتی می دهد که با برخی از نتیجه گیریها و استنتاجات ماکس وبر هم خوانی ندارد. و در این مورد من صلاحیت داوری ندارم طبیعی است که این صلاحیت مربوط به حیطه کار متخصصین تاریخ اقتصادی قرن شانزده اروپا است.

ماتریس من فقط این راهنمایی را می کند که شما متون انجیل ها را دارید که بین کاتولیک ها و پروتستان ها مشترک است. بعد تعالیم لوتر را در باره فعالیت اقتصادی به عنوان وظیفه معنوی مومن مسیحیی دارید. نظریه من می گوید بروید ببینید کاتولیک های قرن شانزده متون انجیل را چگونه می خواندند و کجاهای آن را جذاب و کجاهای آن را پوک می دیدند و انگار که آن ها وجود ندارند، از روی آن ها می پریدند. نظریه من فقط به این مسئله حساس است. به نظر میرسد که کاتولیک های آن زمان چه در اثر رنسانس و اومانیسم، و چه در اثر آن چه که آن زمان از آن به فساد گسترده واتیکان تعبیر می شد، تا حدود زیادی بی اعتقاد شده بودند و کلیسا رفتن آن ها از روی سنت و عادت بود و طبعا این کاتولیک ها به جهت همین کم اعتقادی به قدر کافی مجذوب فعالیت اقتصادی بودند و ککشان هم نمی گزید که در انجیل در این باره چه نوشته شده است. اما جنبش لوتر ایمان پر انرژی و پر خون و تپندهای در پروتستان ها ایجاد کرد که روندگان به جنبش پروتستانیسم همانند گروندگان هر آیین نویی بسیار پر انرژی و باور مند بودند و در نتیجه وقتی که متون انجیل را که در آن زمان تازه به زبان آلمانی در اختیار آنها قرار می گرفت می خواندند در مقابل آن قسمت هایی از انجیل که بهشت خدا را به  ثروتمندان ممنوع الورود می کند می رسیدند باید دچار سرگردانی کرده باشد و همین ها شاید لوتر را وادار کرده باشد که در زمینه فعالیت اقتصادی آن حرفها را بگوید و این چیزی بود که کشیش کاتولیک به جهت ایمان نه چندان محکم کاتولیک ها نیازی به آن نداشت.

 

سوال : به نظر من حرفی که می زنید نزدیک به نظریه ای است که دکارت می گوید، چون شما هم تاکید روی سوژه می کنید، سوژه ای که قرار هست یک متن را قرائت کند. فرض کنید که من و شما متنی را از قرن شانزدهم قرائت کنیم، ممکن  است کانون جاذبه زیبایی برای من و شما متفاوت باشد و اصلاً لزومی ندارد من و شما که قرائت کننده هستیم کشف کنیم که کانون جاذبه زیبایی آن "کسب امور دنیوی" است. شاید شما از آن متن این مورد را کشف کنید و من "نفی کسب امور دنیوی" را- شما از کجا می دانید که  این اصل حاکم بر آن دوره بوده است؟

 

ببینید اگر با هم برویم مثلا تاریخ اجتماعی قرن شانزده را مطالعه کنیم این احتمال وجود دارد که شما با من بر سر کانون جاذبه واحدی که مردمان آن زمان اعم از پروتستان یا کاتولیک را جذب می کرد به توافق نرسید اما احتمال این که موضع شما درست نقطه مقابل موضع من باشد و ضد آن چه را که من روی آن انگشت می گذارم انگشت بگذارید تقریبا صفر است. زیرا من و شما مجبور خواهیم بود به نشانه های جذابیت توجه کنیم. ما جذابیت گرایش به نفی امور دنیوی را در قرون وسطا داریم اما از رنسانس به بعد این گرایش دیگر جذاب نبود. چنین چیزی طبعا در روابط قدرت روزمره بود من خاطره ای از بچگیم را بیاد می آورم که وقتی پدرم یک بنای نو در حیاطمان ساخته بود توی خانواده همسایه مان که بسیار سنتی و مذهبی بودند بحث شده بود برای نوسازی منزلشان و پدرشان مخالفت کرده بود و گفته بود ما به زحمت می توانیم در آن دنیا پاسخگوی همین خانه نیمه خرابمان باشیم اگر منزلی نوبسازیم چه کسی در آن دنیا جوابگو خواهد بود. ببینید این نوعی شیوه تولید کلام است که هنوز هم ممکن است در گوشه و کنار این مملکت تولید شود. امروزه همانند نیم قرن پیش این شیوه های تولید کلام جزو انبوه طیف شیوه های تولید کلام اند که در مناسبات قدرت تولید می شوند اما هیچکدام جذاب نیستند. برای بررسی یک نمونه از شیوه های تولید کلام اجازه بدهید از قرن شانزده اروپا به سی چهل سال پیش ایران برگردیم و به شیوه های تولید کلام در آن زمان توجه کنیم تا راهی برای پیدا کردن کانون جاذبه آن زمان بیابیم.

 

سوال : با این حساب ماکس وبر هم می تواند ادعا کند با خواندن متون چند قرن گذشته به این نتیجه رسیده که اصل مسائل اقتصادی بوده است و از همین جا هم اختلاف کاتولیسیسم و پروتستانیزم را کشف می کند. فرض کنید که من و شما و مردی که از قرن دیگری آمده است "لویاتان" را بازخوانی می کنیم، طبق نظریه شما ما باید هرکدام و به طور جداگانه به یک نتیجه برسیم، جبراً، پس چگونه می توانیم بگویی که فقط یک کانون جاذبه،همه را جذب می کند و همه خطوط انحناء معطوف به یک کانون جاذبه زیبایی است؟

 

تضمینی نیست که همه ما به یک نتیجه برسیم اما اگر هدف ما این باشد که جذابیت های همه شمول دوره خاصی را پیدا کنیم طبعا می توانیم در مورد اختلافاتمان بحث و گفتگوی داغی داشته باشیم و چه بسا بتوانیم راههای دقیق تر و حساس تری برای پی بردن به این که آنچه در آن زمان به طور اجماع جذاب بوده پیدا کنیم.

 

سوال : اما ما در مورد متنی صحبت می کنیم که مربوط به دوره و قرن ما نیست و مربوط به چند قرن گذشته است.

 

ما در مورد قرن شانزده و هفده صحبت می کنیم. واین هیچ کدام قطعی نیست. ولی دقیقاً من متوجه نشدم که به نظر شما ایراد من در مورد نظریه ماکس وبر اشکال کارش کجاست؟

 

سوال : طبق نظریه شما در هر دوره ای خطوط انحنا مربوط به یک کانون جاذبه زیبایی است یعنی یک چیزهایی در آن  دوره زیبا دیده می شود پس من به عنوان یک گروه هویتی باید با گروه هویتی دیگر تفاوت داشته باشم. من به عنوان کاتولیک و دیگری به عنوان پروتستان. چطور هر دوی ما در آن دوره یک چیز را زیبا می بینیم؟

 


 


[1] - ماکس وبر. «اخلاق پروتستانی و روح سرمایه داری». ترجمه عبدالکریم رشیدیان و پریسا منوچهری کاشانی. انتشارات علمی و فرهنگی. تهران1382.

بازگشت>>