این مقاله در فصلنامه قال و مقال مورخ بهار 1386 چاپ شده است:
توریست- منتقد و کلان فضای کثرت گرا
جهان معاصر تبدیل به کلان فضایی شده است که در درون آن تعداد بی شماری فضا وجود دارند. اینترنت یک کلان فضا است که در آن تعداد بی شماری سایت وجود دارد. در میان این فضا ها، همه جور سلیقه و همه انواع شیوه های زندگی وجود دارند. از طالبان گرفته تا فرقه های افراطی مسیحی و یهودی که منتظر ظهور مسیح مخصوص به خودشان هستند، فضاهای عرفانی، مدیتیشن، کاراته، فوتبال، کوهنوردان، کلکسیونر ها، آدمخوار ها، پزشکان بدون مرز، انواع ان جی او ها، انواع محافل هنری و ادبی، فضا های خاص خودشان را دارند. هر روز فضاهای جدیدی به وجود می آیند و در همان حال فضاهای مشابه و هم هویت نیز در هم ادغام می شوند. برخی فضاها نیز با ترک آخرین نفر ناپدید می شوند.
در کلان فضاي كثرت گرا، براي گسترش زبان نقد، مبناي مشتركي بايد پیدا شود. اين مبناي مشترك در درون محفل ها وجود دارد، اما در خارج از محفل ها پيدا كردن مبناي مشترك كار ساده اي نيست.
از جنبش رمانتیسم به بعد، این باور شایع شد که در ناخودآگاه جمعیِ يك ملت، قلمروي سرشار از ناشناخته ها وجود دارد، و شاعر[1] نابغه كسي است كه به اين قلمرو وارد شود و آني را برچيند كه ديگران نمي توانند. او كاشفي است در سرزميني ناشناخته كه ملك يك ملت است. ملتي كه زباني دارد و اسطوره هاي مشتركي. چنين است كه شاعر، زبانِ روحِ نهفته ي يك ملت مي شود. از زبان آن ها مي گويد. از آن ها مي گويد.
در کلان فضای كثرت گرا، نه قلمروی و نه کشفی، نه کاشفی. هیچ یک مستقل از فضایی که ما در آن، چیزی را تجربه می کنیم، وجود ندارند. كشف آن راز نهفته در ژرفاي هستي، كه هدف پرسه زدن های شاعر رمانتیک بود، تبديل مي شود به طراحي بازیکارانه. هر اثر هنری و در این جا هر شعری، برون افكني تصاوير ذهني شاعر است. و تصاوير ذهني شاعر به طرف هيچ حدي از زيباترين يا بهترين شعر سير نمي كند. خود اين حد، يك توهم مدرن است.
در کلان فضای كثرت گرا، "ما از يك تصوير[2] به تصوير ديگر و از يك طرح به طرحي ديگر حركت مي كنيم. ما به سوي هيچ حقيقت يا زيبايي نهايي نه نزديك مي شويم و نه از آن دور. آن گاه كه نوگرايي در شعر باب شد، هر نحله اي كه نو تر بود و با اقبال تعداد قابل توجهي شاعر و شعر شناس رو به رو می شد، خود را پيشآهنگ و پیشرو تصور می کرد، گویا که در راس هرم ارزشی پلكانی شعر ایستاده است و دیگران را ایستاده در پله های پايينی می دید. با ظهور هر نحله نو، نوعي لذت حماسي كشف نو در شاعر خالق آن نحله پديد می آمد، و در همان حال در آن های دیگر اضطراب و تشويش همراه با، گاه سكوت، گاه دشنام، و گاه تمسخر، ايجاد می كرد. تمامي اين ماجرا مبتني بر يك توهم سترگ بود كه ذاتي هنر مدرن بود: چيزي به نام نو وجود داشت كه آخرين حد زيبايي و حقيقتِ تا آن زمان انكشاف يافته؛ متجسم در آن بود. اين توهم، موتور محرك مسابقه هيجان انگيز بازي نوگرايي بود".[3] اينك اما با گسترش کلان فضاي كثرت گرا، تمامی آن توهم از بین رفته است.
با پژمردن توهمِ وجودِ سرزمين ناشناخته اي كه اولين كسي كه در آن گام بگذارد صاحب امتيازي باور ناكردني خواهد شد، راه براي پذيرش همه نوع فضا هموار مي شود. هر اثری دالانی است منتهی به فضايي که دیگر ملک عمومی نیست، اما آماده پذيرايي از توريست هایی است كه هرچند هر یک نگاهي متفاوت از آن ديگري دارند اما همه رفتاری محترمانه دارند. توريست نگاه مي كند، درنگ مي كند، توجه مي كند، يا بي تفاوت رد مي شود تا به سير در فضاهاي ديگر بپردازد. اما اگر اندكي دقيق شويم، متوجه رفتارِ به طور بنیادی متفاوتِ اين توريست، با رفتار منتقد مدرنی که شاخک های حساسی برای نوگرایی داشت، خواهیم شد. توريست، آن گاه كه وارد فضاي اثر مي شود، فضايي را كه بومي آن است و از آن جا سفرش را آغاز كرده است، فراموش مي كند.
او براي تماشا آمده است و در پي شگفتي ها و تفاوت ها است و بر آن نيست كه الگويي پيش ساخته را با خود بدرون اين فضاها بياورد. براي چه؟ اينك او توريست است. گيريم يك توريست زيبايي شناس كه پیشترها در فضاي مدرن منتقدش مي ناميدند. نگاه مي كند. مي خواهد تا جايي كه ممكن است تماشا كند. شگفتي هاي اثر را درك كند.
اما شگفتي چيست و شگفت انگيز كدام است؟
در کلان فضاي كثرت گرا، شگفتي، يك حس شخصي است و آنچه براي من شگفت انگيز است الزاما براي تو شگفت انگيز نيست. در اين فضاي توريستي اين همه آدم مي نگرند و هر يك با نگاهي متفاوت و با تاويلي متفاوت از آن دیگری. توريست- منتقد، اگر تخيلي قوي و اطلاعاتي وسيع داشته باشد كه بتواند كولاژcollage خوبي فراهم كند(به طور استادانه چیزهایی را کنار هم بچیند)، شايد بسياري مایل باشند تاويل او را در باره اثر بشنوند یا بخوانند. اما اين بدين معنا نيست كه آن ها همانند منتقدین یا هنر دوستان فضاي مدرن بر این باورند که در این زمینه محک یگانه ای برای سنجش حقیقت وجود دارد و می توان با بحث و گفتگو به آن رسید یا دستکم به آن نزدیک تر شد. اين جا جاي بحث و گفتگو نيست. توریست هايي كه از دیدن یا خواندن اثر، لذت خاموش زيبايي شناختي برده اند مي خواهند از تاويل توریست- منتقد نيز -كه اثر ديگري است-، لذت زيبايي شناختي ديگري ببرند.
در اين جا او يك توريست است. او مي تواند نظر و تاويل خود را بگويد. فقط بگويد. و ديگران بشنوند. فقط بشنوند. نظر و تاويل او شايد براي توريست هاي ديگر جالب باشد. اين جالب بودن، به معني شگفت انگيز بودن يا زيبا بودن است. در اين جا كسي در پي حقيقت نيست. حقيقت فرآورده فضاهاي كانون گرا است. در کلان فضاي کثرت گرا،[4]حقيقت، معبد متروكه گم شده اي است كه زايران شيفته راهمانند سيمرغ عطار در نهايت به خودشان ارجاع مي دهد.
توريست- منتقد، در پي كشف اصالت يك اثر نيست. اصالت در اين فضاي متكثر بي معنا است. البته هنوز هم بسیاری این واژه را به کار می برند، اما توهم اصالت، مرده ریگ فضای مدرن است كه الگوی عمومي و مشتركي را پيش فرض مي گرفت و سپس به دنبال آن بود كه كدام اثر اصيل تر و به آن الگو نزديك تر است. آن ها به دنبال كشف نشانه هاي اصالت و اشرافيت يك اثر بودند. و منتقد، متخصص اين نشانه يابي بود. اينك در کلان فضاي کثرت گرا اين كار بي فايده است. كدام اصالت؟ كدام اشرافيت؟
توريست- منتقد، اصالت ها و اشرافيت ها را در همان فضایی که او بومی آن است، جا گذاشته است تا در این توریسم زیبایی شناختی، با ذهني آماده درك شگفتي ها، وارد فضاي اثر شود. انگيزه او كه در عين حال پاداش او نيز هست، لذت زيبايي شناختي است. همين حس است كه محور و مركز توجه او است. او در پي آن است كه لذت زيبايي شناختي ببرد. مسابقه اي در كار نيست.
کلان فضاي كثرت گرا پر است از محفل ها و جامع ها و فرقه ها و گروه ها از همه نوع، و هر يك از آن ها کم و بیش نگاهي مخصوص به خود دارند که آن ها را تئوريزه کرده و به صورت نظريه هایي مطرح می کنند. مي توان تمامی آن ها را به صورت دو گروه زیر طبقه بندي كرد:
الف- التقاطی(التقاط گرا). اين محافل نگاه التقاطي دارند. تئوري هاشان نيز. آن ها در مواجهه با هر متن، گرايش دارند كه به درون متن بروند و سعي كنند زيبايي ها و شگفتي هاي آن را، آن طور كه توسط آن ها مي تواند تاويل شود، دريابند. سپس، کل متن یا بخشی از آن را با متن های دیگر قاطی کنند و التقاط متفاوتی بسازند.
ب- ناب گرا. اين محافل غالبا گرايش دارند كه نگاه زيبايي شناختي خاص خود را هرچه بيشتر ناب تر و خالص تر بكنند. نظريه پردازان اين محافل نيز در جهت توليد تئوري هاي بيان كننده نگاه زيبايي شناختي ناب گراي آن محافل؛ فعال مي شوند. آن ها گرايش دارند كه متن را با معيار هاي خود ارزيابي كنند و به آن نمره قبولي بدهند و يا برعكس آن را رد كنند.
در فضاهای حقیقت باور، که مسامحتا می توان آن ها را فضاهای مونیستی نامید(مثل مدرنیته)، گفتمان هاي زيبايي شناختي از جمله نقد های هنری و ادبی، چون در باره موضوعاتي سخن مي گويند كه آن موضوعات در منطقه كانون زيبايي آن فضا قرار دارند، جذاب و خواندني به نظر مي رسند. همان گفتمان ها در خارج از آن فضا به ویژه در کلان فضای کثرت گرا، ياوه گويي به نظر مي رسند. زيرا آن گفتمان ها ديگر در منطقه كانون زيبايي قرار ندارند و به همين جهت معقول و پذيرفتني به نظر نمي رسند، پس به ياوه گويي تبديل مي شوند. تقریبا تمامی گفتمان هاي نقد از اين گونه اند. زيرا هدف از گفتمان هر چه باشد، نتیجه عملی آن، ايجاد حس زيبايي شناختي در باره موضوعات مورد گفتگو است. در فقدان اين حس زيبايي شناختي، آن گفتارها جزئا يا كلا تبديل به ياوه گويي مي شوند. به همين جهت در کلان فضاي كثرت گرا و در غیاب یک کانون جاذبه قوی و واحد، گرايش مسلط بر آن است كه از گفتگو پرهيز كنند.
رفتار دوگانه: سکوت و فراموشی
توریست، رفتاری دوگانه دارد، در فضايي كه بومي آن نيست، يا با آن قرابت و خويشاوندي زيبايي شناختي ندارد، سكوت خواهد كرد، و در فضايي كه بومي آن است(يا بومی آن نیست اما از نظر زیبایی شناختی حس مشترکی با آن دارد و به اصطلاح با آن فضا خويشاوندی زیبایی شناختی دارد)، به بحث و گفتگو خواهد نشست.
توريست- منتقد، در ورود به هر فضاي زيبايي شناختي، يا يك حس زيبايي شناختي را تجربه خواهد كرد يا چنان حسي را تجربه نخواهد كرد. به هر حال او به عنوان توريست در سكوت خويش يا لذت زيبايي شناختي خواهد برد يا فاقد حسي زيبايي شناختي خواهد بود. رفتار توريستي در بازديد از فضاهاي ديگر، سكوت محترمانه را تبديل به رفتار مشترك توريست ها می کند. توريست هايي كه شاید با دقت در رفتار و قيافه آن ها و نحوه ي نگاهشان بتوان پي برد كه آن ها يك حس زيبايي شناختي را تجربه مي كنند يا خير. پس به هنگام توريسم زيبايي شناختي، به مرور سكوت تبديل به عنصر غالب رفتار توريستي می شود. اما رفتار بومي هاي يك فضاي زيبايي شناختي كاملا متفاوت خواهد بود. بومي هاي يك فضا به جهت آن كه ارزش هاي مشتركي دارند، در باره هر اثر جديد به گفتگو خواهند نشست و اثر جديد را در رابطه با ارزش هاي مشترك و پذيرفته شده و تثبيت شده محفل خود، ارزيابي خواهند كرد. این حرف به این معنا نیست که هیچ دو نفری که متعلق به دو منظومه فضاهای زیبایی شناختی غیر خویشاوند هستند نمی توانند با هم بحث و گفتگو کنند، تجربه روزمره عکس این را نشان می دهد. اما این گفتگو ها همیشه منجر به ناکامی می شوند و گفتگوی آن ها غالبا با سوء تفاهم خاتمه می یابد، زیرا واژگانی که به کار می برند محتواهای متفاوت و گاه ناهمساز را یدک می کشند.
التقاطی ها مشکل چندانی ندارند، آن ها آسان گیرند و آماده استقبال از هر خنزر پنزری. محفل های ناب گرا برعکس با مشکلات بسیاری دست به گریبانند و به مرور كه آثار جدید توليد مي شوند يا آثار محافل خویشاوند پس از جر و منجر های طولانی مورد قبول واقع مي شوند، كم كم طيف زيبايي محفل ناب گرا کش می آید. تنشِ زيبايي شناختي درون آن نیز افزايش می یابد و در درون محفل دو يا چند گرايش به وجود می آیند كه در نهايت آن را به دو يا چند خرده محفل تقسيم می کنند.
اگر تاريخچه ظهور و گسترش شعر نو در ايران را در نظر بگيريم اين پديده افزايش تنش و سپس پاره پاره شدن محفل ها و اخيرا ظهور گرايش التقاطي را به روشني ملاحظه خواهيم كرد.
توريست- منتقد، با فراموشي آغاز مي کند. وارد فضاي يك متن(شعر، داستان، نقاشي، مجسمه، نمايشنامه، فيلم، موسيقي و غيره) مي شود. مهم ترين اصل توريسم، فراموشي است. فراموشي همه دانسته ها در باره اصالت و زيبايي و معيار ها و ارزش ها. عدم تاکید بر بخش آناليتيك و استدلالي ذهن و تاکید بر بخش غير آناليتيك آن. در اين جا ذهن، پرسشگر نيست، كنجكاو نيست، تجزيه و تحليل كننده نيست. برعکس، كل گرا است و از این طریق خود را در اختيار فضاي هنري يا ادبي مي گذارد. مي خواهد با آن همگام شود و خود را به تمامي به فضاي متن بسپارد. در اين روش، ذهن در كليت زيبايي شناختي متن رها مي شود. طبيعي است اگر متن براي توريست- منتقد، فاقد جاذبه زيبايي شناختي باشد در آن درنگ نخواهد كرد. حتا اگر درنگ کند معلوم نیست که ارتباطی بین او و متن ایجاد شود. اما اگر این ارتباط حاصل شود، نتیجه آن می تواند نشت نوعي حس زيبايي در توريست- منتقد باشد، كه فقط در رويارويي با متن يا اثر به مثابه يك كل امكان پذير است.
آموزش هایی كه در فضای مدرن می دادند با اين روش سازگار نبود. بدون آناليز و تحرك ذهني، فهمي از نوع مدرن آن در كار نخواهد بود. زيرا در فضای مدرن، اساس كار آموزش مبتنی بر آناليز متن به منظور درك آن در رابطه با «حقایقی» بی زمان و بی فضا بود. توریست- منتقد اما، با سكوت و بي آن كه تلاشي در جهت آناليز متن بكند، خود را به كليت متن مي سپارد. خود را رها مي كند، تا متن او را به درون فضاي خود بكشد. به كجا؟
اين كه متن، توریست- منتقد را به كجا خواهد برد، بستگي دارد به این كه چیدمان ماتریس زیبایی ذهن او چه گونه باشد؟ اگر این چیدمان از جنس چیدمان فضاي پوچي يا برعكس از جنم چیدمان فضاي رمانتيك باشد، در مواجهه با متن به جا هاي متفاوتي كشيده خواهد شد. در اين جا متن به مثابه دالانی است كه بسته به چیدمان ذهن توريست، دهليزهاي متفاوتي را به روي او مي گشايد و او را به پهنه هاي اساسا متفاوتی رهنمون مي شود. آموزش مدرن، اين روش مواجهه را به رسميت نمي شناخت، و فرهيختگان مدرن، بيش از سايرين در سركوب قسمت كل گرا و غير آناليتيك ذهن تلاش كردند. براي آن ها تنها راه درست مواجهه با متن راه مواجهه آناليتيك بود. آن ها هميشه در پي كسب آگاهي بودند. اما آگاهي چه گونه فراهم مي شود؟
هر نقدي یا هر توریست- منتقدی، در مواجهه با يك متن، هميشه و به گونه ای خارج از خواست و اراده خویش، بخشي از آن را مسكوت مي گذارد. اين معماي لاينحل و ستوه آور كه هميشه منتقدين تئوريك و باريك بين را به دام مي اندازد و در چنبر خود مي فشارد -زيرا منتقدين غير تئوريك فاقد دقت كافي براي مشاهده اين بن بست هاي تئوريك اند-، ناشي از آن است كه در اين مكاتب هميشه مي خواهند يك الگوي بسته را به متوني كه خارج از رهنمود ها و معيارهاي آن مكتب خلق شده اند تحميل كنند. انگار بخواهيم با خط كشي كه فقط با اعداد صحيح مدرج شده و فاقد اعشار است، يك طول اتفاقي را اندازه گيري دقيق بكنيم. كليه سيستم هاي نقد كه براي برپا كردن معيار هاي ارزيابي متون ايجاد شده اند لاجرم در سير انكشاف خود به جايي مي رسند كه برخي جنبه هاي متن را بايد مسكوت بگذارند و در باره اين سكوت(اسکات) نيز سكوت كنند.
اجازه بدهيد ابتدا يك مثال مشهور فلسفي را در چارچوب نظري مدرنيسم بازبيني كنيم و سپس يكي از مكاتب مدرنيستي را با همين روش بيازماييم:
مي دانيم كه بنياد نظريه مراتب صور ارسطو به تقابل بين هيولا و صورت متكي است. مثال، مثالي كه اگر اشتباه نکنم خود ارسطو نيز مي زند، گِل چرخ كوزه گري است. گِل، بي شكل و هيولا وار، اما كوزه ها داراي صورت اند. در نظريه ارسطو هر صورتي در سلسله مراتبي از بي شمار صور قرار دارد. هر صورتي با صورت بعدي متفاوت است. سلسله مراتب صور به معني درجه بندي ارزشي آن ها است. درجه بندي ارزشي زماني امكان پذير است كه ما يك ماخذ يا منشاء يا اصل(origin) داشته باشيم. اين ماخذ همان ماده بي شكل -و در اين جا خمير كوزه گري- است. در نظريه ارسطو صور مختلف -كوزه ها- به دقت از هم تميز داده مي شوند اما در باره صور مختلف گِلِ خمير، سكوت مي کنند. كليه صور متفاوت گِل با يك نام كلي گِل يا خمير«بی شکل»، ناميده مي شوند. ارسطو با اين ترفندِ مسكوت گذاری، يك مبدا(origin) مي سازد. اين مبدا مبتني بر مسكوت گذاشتن انواع صور خمير، و ناميدن همه آن ها زير يك عنوان جعلی «بی شکلی» است. اگر ارسطو نگاهي مدرن داشت، در هر يك از صور خمير نه بی شکلی، که يك صورت متمايز كشف مي كرد، و با اين كار انواع صور گسترش مي يافتند وشامل همه حالاتِ گِل خمیر و كوزه ها مي شدند. اما ارسطو اگر اين كار را می کرد، ديگر امكان نداشت كه دو مقوله كليدي سيستم فلسفي اش را ابقا كند: مبدا بی شکل، و سلسله مراتب صور.
اگر قرار باشد هر شكل گِل كوزه گري و هر شکل كوزه را يك صورت ببينيم، زنجيره به هم پيوسته اي از انواع صورِ قابل تبديل به هم را خواهيم داشت. زنجيره اي كه در يك دور و تكرار، همه صور به هم تبديل مي شوند. اين جا ديگر سخن گفتن از مبدا و يا سلسله مراتب صور، بي معني مي شود. مي دانيم كه در مدرنيسم نگاهي ضد ارسطويي ظهور مي كند. در واقع مدرنيسم در صور مختلف خمير يا گِل، و در همان «بي شكلي» آن دقيق مي شود، و در هر حالت آن گِل، فرمي خاص مي بیند. اين فرم ها با هم متفاوتند. نگاه مدرنيستي انحصار فرم را - كه در نگاه ارسطويي شامل خمير بي شكل نمي شد، در هم مي شكند. نگاه مدرنيستي مي گويد اگر كوزه ها فرم دارند هر حالت خمير نيز داراي يك فرم بخصوص است. با همین نگرش بود که ون گوگ تابلوی پوتین های کهنه خویش را که چیزی جز نمایش فرم محض نیست، کشید.
حالا اجازه بدهيد با تکیه بر نکته بالا، به یک پارادوكس(خلاف نمون) در داوري هاي زيبايي شناختي يكي از مكاتب مدرنيستي بپردازیم: در بالا نشان داديم كه چه گونه با تكيه بر نگاه مدرنيستي مي توان دوگاني بی شکلی و شکل، یا هيولا- صورت ارسطویی را ساخت شكني كرد. پارادوكس اين جا است كه فرماليسم روسي به رغم نگرش عمیقا مدرنيستي خود، در مرزبندي بين قصه و داستان، نگاهی ارسطویی دارد. خواننده آشنا به مباحث ادبي شايد بهتر از من در جريان جزئيات مباحث فرماليست هاي روسي باشد. در نگاه ارسطويي فرماليست ها، قصه همان ماده بي شكل است. در حالي كه هر يك از انواع داستان های کوتاه و رمان، داراي فرم خاصي هستند. چرا فرماليسم اين مرزبندي را مي كند؟ زيرا مي خواهد يك فضاي هرمي شكل زيبايي شناختي خلق كند كه بر مبناي آن ارزش ادبي هر داستان را بر حسب فرم آن درجه بندي كند. پس لازم است يك مبدا(ORIGIN) یا نقطه سكون بنام «قصه» تعيين كند. جايي كه در آن جا -و فقط در آن جا-، تفاوت فرم ها مسكوت گذاشته مي شود تا توجه و تاكيد را بر تفاوت فرم هاي داستان مدرن متمركز كند.
مي دانيم كه در کلان فضاي كثرت گرا اين توجه و تاكيد بر فرم يك بخش و مسكوت گذاشتن فرم بخش ديگر، نمی تواند بدان گونه که در فضای مدرن بی چون و چرا تلقی می شد، در فضای عمومی بماند و به عنوان حقیقت مسلم یا حقیقت علمی، دیگر نظریه ها را از دور خارج کند. آن، حداکثر می تواند همانند بسیاری نظریه های فلسفی که زمانی فضای عمومی را اشغال کرده بودند اما اینک اعتبار آن ها فقط محدود به فضاهای خاصی است، باشد، یعنی حداکثر در چارچوب منظومه فضاهای مدرن به حیات خود ادامه دهد.
در کلان فضاي كثرت گرا، با ارزش زدايي بنيادي آن و با همه گیر شدن اصل برابری و حق مساوی حیات برای همه، انواع قصه ها در كنار انواع داستان های مدرن مي نشینند. زیرا دیگر نمی توان «مبدا» را در فضای عمومی قرار داد. در این کلان فضا، همه در كنار هم مي نشينند و تبعيض زيبايي شناختي از بين مي رود. به همين جهت است كه مي توان بخشي از يك «قصه» را در يك داستان مدرن آورد. کلان فضاي كثرت گرا تبعيض زيبايي شناختي مدرنيسم را و سكوتي را كه بر اين تبعيض اعمال مي شود عيان مي كند و در مقابل دوربين قرار مي دهد، تا بتواند زيبايي شناسي کثرت گرا را استوار كند. اين دموكراسي زیبایی شناختی، بر مبناي آزادي و حقوق برابر بنا شده و اساسا ضد تبعيض است و هرگونه تبعيض را ساخت شكنی مي کند.
پرسشی که در پایان مطرح می شود و در چارچوب پیش فرض هایی که قوام این نوشته مبتنی بر آن ها است پاسخ پذیر نیست، اين است: اگر در کلان فضاي كثرت گرا و در دموكراسي زيبايي شناختي آن، هيچ تبعيضي نبايد باشد، پيش شرط صحت جمله «هيچ تبعيضي نبايد باشد»، مبتني بر مسكوت گذاشتن چه چیزی است؟
[1] - رمانتیک ها روی شاعر بیش از سایر هنرمندان تاکید داشتند.
[3] - بهمن بازرگانی. ”پست مدرن بحران ندارد“. مجله ي فرهنگ توسعه، شماره 50. تهران آذر 1380 . نقل قول در این جا ادیت شده است.
[4] - فضاي كثرت گراي كنوني ظاهرا كانون زدايي شده به نظر مي رسد. زيرا هنوز كانون جاذبه ي زيبايي شناختي آن رويت نمي شود.