بازگشت>>

صفحه اصلی

نمایش تمام صفحه

 

مطالب زیر چند پاراگراف از کتاب «فضای نوین» نوشته بهمن بازرگانی است است که از سال 1386 در انتظار صدور مجوز است.

«فضای نوین» جزء اول از کتاب های سه گانه ای است که محصول پیاده کردن نظریه فلسفی ارایه شده در کتاب «ماتریس زیبایی» در فلسفه سیاسی است. 
 

عصر احترام افقی

و

بن بست نظریِ لیبرالیسم در مواجه با فرهنگ های غیرلیبرالی

 

رالز در کتاب « لیبرالیسم سیاسی» به كرات واژه «معقول» را برای محدود کردن دامنه نظریه خود و كنار گذاشتن اشخاص و دكترین های نامعقول، به كار می برد (ضمن آن كه ضرورت بحث و گفتگو با آن ها را می پذیرد). به این جمله دقت كنیم (تاكید از من است) "ممكن است یك مفهوم از عدالت مردود شود زیرا نتواتد پشتیبانی شهروندان معقول را كه دكترین های جامع معقول را تایید می كنند، كسب كند، یا چنان كه من{زین پس} غالبا خواهم گفت،{آن مفهوم از عدالت} نتواند حمایت اجماع همپوشان معقول را كسب كند. این شرطِ ضروری یك مفهومِ بسنده از عدالت است“.1

مفهوم واژه معقول، به گونه ای كه رالز آن را به كار می برد، مشروط به عوامل زیادی است: "سعی می كنم میان امر معقول2 و امر عقلانی3 تمایز بگذارم.{}اشخاص معقول آماده اند تا برای تعیین آن چه به نظر همگان شرایط منصفانه همكاری به شمار می رود، اصول لازم را پیشنهاد كنند یا در صورت پیشنهاد دیگران آن ها را بپذیرند. اشخاص معقول می فهمند كه باید حتی در صورت لزوم به قیمت منافع خودشان به این اصول احترام بگذارند، مشروط به این كه بتوانند انتظار داشته باشند كه دیگران هم به همین صورت به این اصول احترام بگذارند".4 و نیز: "شهروندان {معقول} حسِ معمولا موثر و كارآیی از عدالت دارند، یعنی حسی كه آن ها را قادر می سازد اصول عدالتِ عموما به رسمیت شناخته شده را بفهمند و به كار بندند و تا حد زیادی مطابق آن عمل كنند، یعنی آن گونه كه وضعیت آن ها در جامعه، با تعهدات و تكالیفش ایجاب می كند".5 و شرط زیر برای معقول بسیار مهم است: "معیار فراگیرِ {امر} معقول، عبارت است از موازنه اندیشمندانه6 وسیع و عمومی".7

اما محتوای واژه معقول در فرهنگ های متفاوت و در جوامع مختلف به ویژه در فرهنگ های غیرخویشاوندی که کانون های جاذبه آن ها بسیار متفاوت از هم اند، به هیچ وجه یکسان نیست، به طوری که گاه آن چه در این یکی معقول شمرده می شود در آن یکی نامعقول دیده می شود و بر عكس. بدین ترتیب، حوزه عمومی كه در نظریه رالز همان «اجماع همپوشان معقول» است، مشروط به وجود فرهنگ واحد یا فرهنگ های هم خانواده می شود. در وضعیت چند فرهنگی، فقط به شرط هژمونی یك فرهنگ، می توان از حوزه عمومی سخن گفت (مثال وضعیت كنونی ایالات متحده آمریكا با هژمونی فرهنگ اروپایی). بنابراین در اوضاع و احوال كنونی جهان، مشكل بتوان با تكیه بر نظریه رالز از حوزه عمومی جهانشمول سخن گفت، مگر این كه حوزه عمومی جهانشمول رالزی، با تكیه بر هژمونی سیاسی-نظامی آمریكا گسترش یابد که به هر حال اگر هم چنان گسترشی با استفاده از نیروی نظامی صورت گیرد، نقض غرض خواهد بود. زیرا جهانشمولی مبتنی بر قدرت سیاسی یا نظامی، دیگر جهانشمولی نیست.                                                   

رالز واژه معقول (Reasonable) را به قدری زیاد و برای هرموردی برای مشروط کردن و محدود کردن آن مورد به کار می برد که می توان واژه معقول او را به معنای «خودی» نیز گرفت. در واقع از این منظر موضع رالز فرقی با برخی از نظریه پردازان مذهبی که جامعه را به «خودی» و «غیرخودی» تقسیم می کنند ندارد. برای رالز، واژه معقول، وقتی که به موردی یا چیزی یا امری اجتماعی الصاق می شود، به معنی آن است که آن امر قابل قبول است. می توان گفت وقتی تشخیص داده شد که آن امر « خودی» است برچسب «معقول» نیز خواهد خورد. انگار با چسبانیدن این واژه به آن امر اجتماعی آن امر مأنوس می شود. 

ریچارد رورتی نیز با این محدود کردن یا تفکیک به خودی و غیرخودی موافق است: "من با رالز درباره آنچه که او به عنوان «معقول» محسوب می کند و درباره آن نوع جوامعی که ما غربی ها باید آنها را به عنوان اعضای یک کمون اخلاقی جهانی بپذیریم، کاملاً موافقم".8

موضع رورتی در مقابل رالز موضعی دوگانه است. او از یک سو موافق کنار گذاشتن پیروان فرهنگ هایی است که با محک ارزش های غربی «غیرمعقول» ارزیابی می شوند، و از سوی دیگر بنیادهای نوکانتی رالز را به پرسش می کشد و سعی می کند نشان دهد که رالز برای ارائه نظراتش چه درباره «اجماع همپوشان معقول» و چه درباره جهانشمول کردن آنچه او به عنوان «جامعه بسامان» می گوید نیازی به این مبانی مأخوذ از کانت ندارد. برای این منظور او الزامات اخلاقی کانتی را به زیر ضرب نقادی خود می برد: "الزامات {اخلاقی}{} موقعی مطرح می شود که شما وفاداری به یک گروه کوچک را وامی گذارید تا به یک گروه بزرگ تر وفادار بمانید."9 رورتی در ادامه حملات خود به کانت می نویسد: "آنچه کانت به عنوان کشمکش بین احساس و الزام اخلاقی، یا بین خرد و حس، توصیف می کند، در چهارچوبی غیرکانتی تبدیل می شود به کشمکش بین دو مجموعه متفاوت از وفاداری ها".10 "از این دیدگاه، معضلات اخلاقی، نه نتیجه کشمکش بین خرد و احساس، بلکه نتیجه کشمکش بین انواع «خودها»، انواع بیان «خود»، انواع راه های معنی دادن به یک زندگی است".11

رالز كتاب « لیبرالیسم سیاسی» خود را فقط برای غربی ها ننوشته است. طبعا او معتقد بود كه نظریه او قابل تعمیم به سراسر جهان است. "رالز در نوشته ای با عنوان «قانون خلق ها»، این پرسش را که آیا مفهوم عدالتی که او در کتابش مطرح کرده است، چیزی منحصراً غربی و لیبرال، یا جهانشمول است، بحث کرده است. او بدش نمی آید که بتواند برای آن ادعای جهانشمولی بکند".12

كتاب های رالز به اكثر زبان های زنده جهان ترجمه شده اند. جهانی شدن فقط مختص اقتصاد نیست. لوازم مصرفی خانگی نیز جهانی شده اند، اكنون یخچال و فریزر و ماشین رختشویی و تلویزیون و کامپیوتر جهانی شده اند. به ذهن كسی خطور نمی كند كه این لوازم مصرفی را با دگرگونی در كاركرد آن ها محلی كند. زیرا نیاز های انسانی جهانی اند. اگر نظریه نظامهای امیال اولیه و ثانویه چارلز تیلور را که در فصل قبل به طور خلاصه به آن اشاره شد، مبنای تحلیل قرار دهیم، نظام امیال اولیه (خوراك، پوشاك، رابطه جنسی و ایمنی)، بیش و كم در همه نقاط جهان همچنان مهم اند. در صورتی كه نظام امیال ثانویه، یعنی امیالی در باره نظام امیال اولیه، یا نظام ارزش گذاری در باره امیال اولیه، كه باز بنا به تیلور، ویژگی های هویت انسانی را تشكیل می دهند، از یك فرهنگ تا فرهنگی دیگر بسیار متفاوت اند. بنابراین اگر بیش و کم در نوع بشر یک نظام امیال اولیه صادق باشد، در فرهنگ های مختلف مجموعه ای از نظام های امیال ثانویه وجود دارند که ساختار و اولویت های قسمت های مختلف این طیف نظام امیال ثانویه متفاوتند. رابطه نظام امیال اولیه و ثانویه را می توان به رابطه سخت افزار و نرم افزار نیز تشبیه کرد. بر روی یک سخت افزار می توان انواع مختلف نرم افزار را نصب کرد. بخش عمده ای از نظریات رالز در باره نظام امیال ثانویه اند، و اینك كه نظریات رالز جهانی شده اند(منظور من این است که آنها در سراسر جهان و به زبان های زیادی ترجمه و پخش شده اند)، لازم است كه آن ها به جهت ایجاد همخوانی با فرهنگ های مختلف بازبینی و اصلاح شوند. الزامی بودن این حك و اصلاح را ضرورت جهانی شدن دیكته می كند. این نظریه ها محصول جهان غرب اند، و حالا كه آن ها به سراسر جهان صادر شده اند، توقع بیجایی نیست اگر عده ای بگویند که این نظریات به همان گونه كه در زادگاه خود حك و اصلاح شده و متناسب با فرهنگ بومی غرب شده اند، باید برای کسب تناسب و تطابق در میان فرهنگ های دیگر نیز حك و اصلاح شوند. این نظریه ها در حوزه نظام امیال ثانویه اند كه نظام امیال اولیه را به گونه ای ارزشی طبقه بندی می كنند و آن ها را به خوب و بد، پست و متعالی تقسیم می كنند و این طبقه بندی، نه تنها از فرهنگی تا فرهنگ دیگر بسیار تفاوت می كند، بلکه در فرهنگ های مختلف نیز فضاهای خصوصی واکنش های یکسانی بدان ها ندارند. در نتیجه، نظریه های مربوط به علوم انسانی برخلاف لوازم صنعتی و خانگی باید با نظام امیال ثانویه هماهنگ شوند. اما چه گونه؟

در مقابل این پرسش که این هماهنگی یا به عبارت دقیق تر این هماهنگ سازی بر چه مکانیسمی استوار است؟ متاسفانه نظریه امیال ثانویه چارلز تیلور سکوت می کند. تیلور بر این باور است که این نیاز های جهان معاصر مواجه با خلا ارزشی گریزناپذیر جهان مدرن است و به عبارت دیگر منابع اخلاقی جهان مدرن ضعیف تر از آن است که بتواند بر روی دره این نیاز ها پل بزند. نظر تیلور و تا حدودی مکینتایر جدا از نظرات دیگر فیلسوفان غربی است که می توان گفت همه شباهت های خویشاوندی با هم دارند و گفتگوی دموکراتیک و مبتنی بر حقوق یکسان و عادلانه را همان مکانیسم هماهنگ سازی می دانند.

البته این چیزی است که غالب فیلسوفان سیاسی غربی می گویند، اما در عین حال اذعان می کنند که دامنه برد این گفتگوی عقلانی چندان نیست که مشکلات مبرم جهان معاصر را بتواند حل کند. آن ها غالبا بر این نکته تاکید می کنند که برخی جنبه های فرهنگ های غیر لیبرالی باید دگرگون شوند و گرنه نمی توانند از جانب غرب پذیرفته شوند. ریچارد رورتی در باره این بخش از نظرات رالز می نویسد: "نظریه رالز محدود به آدمهای «معقول» است و معنای این «معقول» چیزی است مخصوص به خود. شرط آن که جوامع غیرلیبرالی بتوانند بعنوان جوامع قابل قبول غرب پذیرفته شوند، این است که آن جوامع توسط مفهوم مشترک قابل قبولی از امر عدالت به مثابه منافع اساسی کلیه اعضای جامعه، هدایت شوند. رالز اجرای شرط فوق را در این می داند که حقوق اساسی بشر در آنها خدشه دار نشود. این حقوق عبارتند از مینیمم حقوق مربوط به امر معاش و امنیت، و آزادی از بردگی و شغل اجباری، و داشتن اموال خصوصی و نیز برابری قانونی همه افراد. زمانی که رالز می گوید که شرط قابل قبول بودن جوامع غیرلیبرال آن است که آنها نظریه های فلسفی یا مذهبی غیرمعقول نداشته باشند{} به طور خلاصه عضویت در این کمون جهانی را عملاً فقط محدود به کشورهای غربی می کند".13

ملاحظه می شود که رورتی نیز گسترش فرا ملی و جهانی شدن نظریه رالز را باموانع جدی رو به رو می بیند. ضمن آن که کاملا با رالز موافق است که پیروان برخی فرهنگ ها و مذاهب غیر لیبرال را باید از این کمون یا اجماع همپوشان جهانی باید کنار گذاشت.

اگر قرار باشد فیلسوفان سیاسی غرب را ازنظر نزدیکی و تفاهمی که نسبت به فرهنگ های غیرلیبرالی می کنند طبقه بندی کنیم، مسلماً رورتی و رالز اگر به فرض، نگاهی همدلانه به آنها نداشته باشند، مطلقا موضع افراطی نومحافظه کاران را نیز ندارند. این دو فیلسوف همیشه سعی کرده اند راه هایی برای رسیدن به تفاهم با فرهنگ های غیر غربی پیدا کنند و پیشنهاد کنند. اما می بینیم که محدوده ای که آنها می توانند جلو بیایند تا بدان حد که پیروان فرهنگهای غیرلیبرالی مثلاً گروه هایی چون طالبان را قابل تحمل بدانند، چقدر تنگ و باریک است. در این جا این واقعیت پوشیده مانده است که زمانی می توان از پیروان شیوه های زندگی غیر لیبرالی انتظار داشت که به دیگران احترام بگذارند، که در درجه نخست به شیوه زندگی آن ها و به نگاه خاص آن ها به زندگی و به جهان احترام گذاشته شود. اگر درست باشد که فلسفه سیاسی غرب هنوز فاقد پایگاه نظری کافی جهت احترام گذاشتن به دیدگاههای غیر لیبرالی است،از اینجا می توان دریافت که نومحافظه کارانی که اینک در آمریکا و فرانسه و انگلستان رهبری سیاست جهانی را به عهده دارند تا چه حد به دور از آستانه تحمل فرهنگ های غیر لیبرالی هستند.

تقریباً می توان با ضریب خطایی اندک این حکم را داد که فرهنگ های غیرلیبرالی نخواهند توانست دگرگونی مناسب را در موضع گیری نظری غرب ایجاد کنند و هم اینک ما به طور اجتناب ناپذیر در اندرون یک فاجعه جهانی هستیم که در یک سوی آن گروه ها و سازمان ها یا جنبش های مسلحانه ای قرار دارند که در رسانه ها غربی از آن ها با عنوان تروریست نام برده می شود، و در سوی دیگر میلیتاریست ها هستند. علت آن که میلیتاریسم و نومحافظه کاران با این سرعت و قدرت می توانند عمل کنند، تا حدودی به ناکارایی فلسفه سیاسی کنونی غرب برمی گردد. اما نظریه فلسفی احترام افقی، دلایلی دارد که بنا به آن ها دیر یا زود در فلسفه سیاسی غرب دگرگونی هایی در جهت همدلی با شیوه های زندگی غیرلیبرالی ایجاد خواهد شد. این حرف لزوما بدین معنا نیست که فلسفه سیاسی غرب از مواضع لیبرالی خویش عقب نشینی خواهد کرد. بلکه اگر مردم و گروه ها و سازمان ها و جنبش هایی که در رسانه های غربی از آن ها با عنوان تروریست نام برده می شود، و آن ها به شیوه هایی غیر لیبرالی زندگی می کنند در اعمال فشار برای ایجاد دگرگونی های نظری در فلسفه سیاسی غرب تا کنون کاملا ناموفق بوده اند(و البته آن ها نیز ابدا چنین هدفی نداشته اند)، مقاومت عملی و نظری جنبش ها و سازمان ها و فرقه های نوظهور غیرلیبرال که از هم اینک در سرتاسر غرب در حال جوشیدن اند، عامل مهمی در دگرگونی های مورد انتظار نگاه ماتریسی من و فلسفه احترامی که پیامد آن است خواهند بود. این موضوع مختصراً در کتاب دوم و مفصلاً در کتاب سوم از سه گانه بررسی می شود

 

 

 

بازگشت>>