«فضای نوین» کتابی است از بهمن بازرگانی که به تحلیل زمینه های فرهنگی انتقال ازفرهنگ اروپامحور مبتنی بر آزادی به عنوان رسالت بشری، به فرهنگ جهانی مبتنی بر احترام متقابل و پذیرش حق حیات کلیه فرهنگ ها(منجمله طالبان) می پردازد. این کتاب از پاییز 1386 در انتظار مجوز وزارت ارشاد اسلامی است.
درآمد
"در كانون جامعه پسامدرن، ديروز و بيش از آن امروز، در بهترين شرايط، يك خلاء ارزشي مشاهده مي شود".[1]
یک
نتیجه خشونت هاي سازمان يافته اي كه در نيمه اول قرن بيست، در اروپاي كانون تمدن غرب، و نیز در اردوگاه سوسياليسم، رخ داد، ظهور بحران ارزش هاي مدرنيته در نيمه دوم قرن بود. پس از 1968، فراروايت[2] هاي مشتركي كه بنياد هاي نظريِ ليبراليسم و سوسياليسم را تشكيل مي دادند ديگر جهانشمول نبودند. فرهنگي كه تمامي تكيه آن بر اين فرض بود كه انسان موجودي است با هويتي يقيني و با منش و كنش خردمندانه و منسجم و قابل پيش بيني، صدای آمرانه خود را از دست داد، و فضايي مركز زدايي شده و فاقد ارزش هاي جهانشمول، در متني از نسبيت ارزشي و عدم يقين در باره خوب و بد و درست و نادرست، به جاي آن نشست و اين پرسش كه ما چه گونه موجودي هستيم و هويت انساني ما چيست؟ در پرده ابهام رها شد.
فيلسوفانِ موسوم به پست مدرن، اين شرايط جديد را بيان كردند. اما بيان آن ها بحران نويني آفريد. اينك خودِ فلسفه بود كه هويتش، موجوديتش، و بالاتر از همه ضرورتش، به پرسش گذاشته شده بود. تعداد كتاب هاي چاپ شده در سه دهه اخير با موضوع يا محتواي "فلسفه چيست؟"، در این بیست و پنج قرن، بي سابقه است.
اتفاق عجيبي افتاده است اتفاقي كه تاكنون نظيري نداشته است. تمامي فرهنگ هاي قرون وسطا و نیز فرهنگ های مدرن، همیشه گرایش به مونیسم(یگانگی جوهری) داشتند و آن يگانگي به فلسفه هويت و موجوديت مي داد و ضرورت آن را توجيه مي كرد. اينك آن يگانگي، به تعداد شيوه هاي زندگي تكثير شده و خودِ اين شيوه ها مدام در حال تكثيرند. كنكاش در عام ترين وجوه مشترك و بي زمان كه هم ضرورت و هم موجوديت فلسفه را توجيه مي كردند، تبديل به كنكاش در شيوه هاي متكثر زندگي، وجوه خاص و نگاه شخصي شده است. اصلي ترين تعريف فلسفه باژگونه شده و فلسفه كه هميشه سنگ بناي مشتركات و عموميت ها بود، اينك تخته بندِ چارديواري فضاي خصوصي شده است. فضاي خصوصي كه از قرن هفده تاکنون، به فرمان فلسفه، به عنوان تبعيدگاه محقر مذهب معين شده بود، اينك به مثابه تنها تجلي گاه فلسفه، گويا از نو كشف شده است.
بدين ترتيب فلسفه به دو بخش مرده و زنده، و یا دقیق تر، به دو بخش راکد و پویا، تقسيم شده است. بخش پویای فلسفه با زندگي گره خورده و از بي زماني فاصله گرفته است. موسیقی، رمان و فيلم، تبديل به زبانِ پر شنونده فلسفه هاي زندگي شده اند. در حالي كه فلسفه هاي كلاسيك به موزه هاي باستان شناسي مي مانند، و تميز مدرسان فلسفه از باستان شناسان مشكل شده است.
فلسفه كه از يگانگي و نيز از بي زماني و جاودانگي فاصله گرفته و تكه پاره شده است، حضور خود را در دو صحنه متفاوت دنبال مي كند:
الف: كنكاش در بسترها و پيش فرض هاي علوم مختلف. پيش فرض هايي كه با تغيير پارادايم ها جاي خود را به پيش فرض هاي ديگري مي دهند و در هيچ حال مستقل از وضعيت بشري نيستند. بدين ترتيب فلسفه علوم، وظيفه اي كاملا متفاوت با عصر دكارت بر عهده گرفته است. اگر آن زمان، فرض بر آن بود که فلسفه مسير علوم مختلف را تعيين مي كند، اينك سير علوم مختلف است كه وظايف فلسفه علم را كه محدود به حوزه عمل هر علم شده است، ديكته مي كند.
ب: كنكاش در بستر ها و پيش فرض هاي شيوه هاي مختلف زندگي.
باز در اين جا فلسفه نيست كه مسير و هدف شيوه هاي مختلف زندگي را تعيين مي كند. بيگاري فلسفه، كنكاش در بسترها و پيش فرض هايي است كه با اين یا آن شيوه زندگي گره خورده اند، و هدف اين بيگاري، كشف حقايق ثابت و بي زمان نيست. من نمي دانم آيا اين بيگاري ها هدفي را دنبال مي كنند؟ شايد بررسي امكانات دگرگوني در بسترها و پيش فرض ها، يا جا به جايي محتمل آن ها، به درد افزايش امكانات مورد توجه افراد آدمي-كه هيچ دو نفري نيز منظور يكساني از آن ها ندارند-، بخورد.
بدين ترتيب تمامي نظام متافيزيك دگرگون شده است. هستي شناسي جاي خود را به كنكاش هنر و ادبیات در شیوه های زندگی و از آن رو در سیاست و اخلاق داده است. سياست و اخلاقي كه سنگ بناي آن ها ديگر اصول ثابت و بي زمان نيست. فلسفه سياسي و فلسفه اخلاق، اينك معطوف به متن زندگی، خواست ها و نياز هاي متفاوت آدم ها شده اند، و همه اين ها در بازي هاي متفاوت زباني انكشاف مي يابند.
چه گونه چنين چيزي اتفاق افتاد؟ چه طور شد كه بخشي از فلسفه از مرگ گريخت و در دامن زندگي آويخت و به رغم کانت، از فضاي «متعالي» عمومي و جهانشمول، به چارچوب «حقير» فضاهاي خصوصي هبوط كرد؟ اجازه بدهيد از السدير مكينتاير كه من مسامحتا او را دريداي فلسفه اخلاق مي نامم، نقل كنم:
"در فلسفه اخلاق، هر نقطه نظر بنياديِ مربوط به هر شيوه زندگي، نه تنها تصوير ويژه خود از طبيعت بشري، بلكه اصول بنيادي خود و شيوه خاص خود از مفهوم سازي، و درك خود از زندگي اخلاقي، را نيز با خود حمل مي كند. و آن گاه كه هر يك از اين نقطه نظرات، در چارچوب فلسفه اخلاق مدرن، ادعاي جهانشمولي و عموميت مي كنند، بر اساس همان اصولِ مورد پذيرش خودشان، درگير مشكلات و تناقضات لاينحل مي شوند".[3]
آن گاه كه اومانيسم، با انسان در كانون توجه آن، ظهور کرد، با انکشاف جرياني كه در طی آن انسان، گام به گام خود را از چنبر جاودانگی رها ساخت و محور ارزش هاي خودساخته اش شد، هرگز كسي بر اين گمان نبود كه ممكن است روزي فرا رسد كه هرگونه توافقي در باره هويت انسان ناممكن گردد. آن تصوير ويژه از انسان به طور کلی، و آن درك خاص از زندگي اخلاقي، كه اومانيسم، حلزون وار با خود حمل مي كرد، اينك ديگر بازتوليد نمي شوند، و به جاي انسان کلی و مجرد و بی زمان، افراد زنده اي كه هريك نامي دارند و مي خواهند به شيوه اي كه خود مي پسندند، يا گمان مي كنند كه خود مي پسندند، زندگي كنند، نشسته اند.
اينك فلسفه زندگي، به پيش فرض هاي شيوه هاي زندگيِ همين انسان هاي زنده معطوف شده و از بي زماني و عموميت و جهانشمولي فاصله گرفته و تبديل به امري شخصي و خصوصي و محفلی و گروهی شده است. پس به جاي يگانه فلسفه اي كه نهايتا هدف متعالي زندگي انسان را تبيين مي كرد، فلسفه هاي شيوه هاي زندگي نشسته اند. اما جهت و سمت و سويي كه فلسفه معطوف به آن بود نيز معكوس شده است. فلسفه ديگر كاري به اين ندارد كه هدف از زندگي چيست؟ براي اين پرسش پاسخي ندارد يا تعداد پاسخ ها به تعداد انسان ها و دستکم به تعداد انواع محفل ها و گروه ها است. اين پرسش ها راز زدايي شده اند. پشت آن ها رازي نيست، زيرا بنا به فلسفه های «تفاوت»، پاسخ دهنده نهايي من و تو ايم.
اگر امروز، فلسفه اين را فهميده است، هنر هنوز به آستانه این راز زدايي نرسيده است. زیرا هنوز نتوانسته است از میراث مدرنیستی نگرش رازواره به هنر رها شود و بپذیرد که دیگر دوران خودبسندگی و خود فرمانی هنر دستکم در برهه ای که در پیش است به بن بست کشیده است و آن نگرش نمی تواند در گذر از منطقه بین الفضایی و مسطح پست مدرن و ورود به کلان فضای کثرت گرا، به عنوان یک حوزه خود بسنده و مستقل، در حوزه عمومی بماند. يك قرن پيش، آن گاه كه انكشاف هنر مدرن شروع شد، هنر از فلسفه جلوتر بود. هنر، موفق شده بود به آن سوي آينه واقعيت راه يابد، و از اين رو آينده اي مي ديد كه فيلسوف براي دیدنش مي بايستي در انتظاري طولاني براي گشايش اين دربِ هنوز بسته بنشیند. آن کانون تپنده ای که فضای هنری را فرا گرفته بود هنوز نتوانسته بود به جز مواردی استثنایی، فلسفه را به حرکت در آورد. اينك فلسفه، معطوف به شرايط موجوديت شيوه هاي مختلف زندگي شده است. اما همين شرايط اند كه بيش از همه در پسِ پرده ابهام اند. خشونت، جنگ، نظامي گري و تروريسمي كه جهان ما را در خود كشيده است پرده پوش همين شرايط اند.
ياس و درماندگي و احساس شومِ بن بست و نابودي، از بنيادي ترين عوامل روانشناختي خشونت به طور كلي و تروريسم به طور خاص اند. در زير لايه ظاهريِ شور و شوق و اميد به آينده، كه در تروريست هاي بسيار مومن و آماده عمليات انتحاري، ديده مي شود، لايه هاي عميق تر ياس و تحقير شدگيِ تاريخي گسترده است.
اين احساس ياس و تحقير شدگيِ، از ديدگاهي كه من مي نگرم، مولود نسل هایی از انسان های مدرن اند. انسان هایی که حامل فراروايت هايي بودند كه از عصر روشنگری به بعد در جهان مدرن گسترشي جهان شمول يافتند. نظريه تكامل در پهنه علوم طبیعی و فلسفه تاريخ و به طور کلی در فلسفه، و نظریه آزادی در فلسفه سیاسی، از اهم این فراروایت ها بودند.
بر اساس نظريه تکامل، يك سري از فرهنگ ها، كه عملا در برخي شيوه هاي زندگي، مذاهب، و ارزش هاي اخلاقي، متبلور شده بودند، مخالف تکامل معرفی شده و نتیجتا آن ها را محكوم به نابودي و زوال اعلام کردند. اما این حکم به معنای آن بود که انسان هایی که با آن فرهنگ ها زیست می کنند محکوم به نابودی اند و یا آن ها برای اجتناب از نابودی، ناگزیرند که تغییر مذهب یا فرهنگ بدهند. بر اساس نظریه آزادی نیز، آزادی نه تنها جوهر انسانیت و هویت انسانی است بلکه مهم ترین رسالت بشری تبلیغ آن گسترش آن صدور آن، و لو به زور و حتا با جنگ است. مذاهب و فرهنگ هایی که به نحوی با آزادی های فردی همخوانی ندارند، مذاهب و فرهنگ هایی غیر لیبرال و سرکوبگر معرفی می شوند که باید آن ها را از ذهن انسان هایی که بدان مذاهب و فرهنگ ها باور دارند، حتا اگر هم لازم شد، به زور زدود.
چنين انسان هایی با چنین نظریه هایی که ادعای جهانشمولی و انقلابی بودن داشتند، پيش از عصر روشنگری وجود نداشتند. انسان های پیرو فرهنگ هاي پيش از روشنگری در جنگ های طولانی از نفس افتاده بودند و یا خاطره آن جنگ ها و مصیبت های ناشی از آن ها در آن فرهنگ ها حک شده بود و انسان هایی که آن فرهنگ ها را می زیستند تعادل قوا و مدارای ناگزیر را پذيرفته بودند. همزيستي و مداراي نسبي بين پيروان مذاهب و فرهنگ هاي پيش از مدرنيته، نتيجه اين پذيرش بود. آن ها پذيرفته بودند كه همديگر را نمي توانند حذف كنند پس بايد همديگر را تحمل كنند.
اما با انقلاب فرانسه عصر نويني آغاز شد كه مشخصه آن ظهور نسل های جدیدی از انسان هایی بود که باور عمیقی به گسترش و غلبه ايده تحول و دگرگوني و آزاديِ رسالت گونه داشتند. جهان به دو بخش راکد و خواب آلوده و سنتی از یک سو، و پیشرو و انقلابی و مدرن و نوگرا از سوی دیگر تقسیم شد. بی جهت نبود که از آن پس واژه های پیشاهنگ یا آوانگارد چه در سیاست و چه در هنر بسیار زیاد به کار رفتند. این نسل ها با اين باور ها تربیت شدند كه عمر تاريخي برخي باور ها و ارزش ها و به طور كلي برخي شيوه هاي زندگي به سر آمده و آن ها هيچ آينده اي جز زوال و نابودي ندارند. بدين ترتيب در جهان مدرن، عده اي خود را صاحب رسالت ديدند و خود را دسته پيشرو بشريت دانستند، انگار كه حامل پيامي از جانب يك قدرت برترند و بايد آن را اجرا كنند، و عده اي ديگر برعكس خود را در ميانه ياس و حقارت و نابودي ديدند.
اما آن چه بر سر فلسفه گذشته است، يعني گذار فلسفه از فضاي عمومي به فضاي خصوصي، نه تنها با روند فوق همخواني ندارد، كه روندي معكوس را نشان مي دهد و به جهت همين ناهمخواني است كه قسمت زنده فلسفه، فلسفه هاي زندگي، اينك مي توانند نقشي مثبت بازي كنند. اگر فراروايت هاي مدرنیته، با اشغال فضاي عمومي، فلسفه را به فضاهاي خصوصي پرتاب كردند، فلسفه نيز به تلافي، فضاي عمومي را به هم ريخت. اكنون هيچ فراروايت سابقي دستكم همانند سابق از موضع قدرت نمي تواند مطرح شود. فراروايت ها تبديل به خرده روايت ها شده اند. فضاي اجتماعي تكه پاره و بالكانيزه شده است. هر فراروايت پيشين اينك روايتي است متعلق به نگاهي خاص به زندگي و شيوه اي از زندگي كه با آن نگاه خاص عجين است. و این شاید همان کلیدی باشد که قفل بسته وضعیت آچمز نمای کنونی با آن باز شود.
هیچ یک از مذاهب و فرهنگ ها و به طور کلی شیوه های زندگی تا وقتی که انسان هایی هستند که به آن ها باور دارند و با آن ها می زییند، از بین نمی روند. آن ها باقی می مانند و با بقای خود، فضای مونیستی و یکسان ساز و حقیقت مدار مدرنیته را تبدیل به کلان فضای کثرت گرایی می کنند که در آن، جای کافی برای تمامی نحله های مذاهب و فرهنگ ها و به عبارت دیگر برای شیوه های مختلف زندگی هست. این یک گسل عظیم از نگاه مونیستی و یکسان ساز مدرنیته است.
در فضای مدرن، جهان به گونه ای تصویر می شد که گویا همه جهان و تمامی انسان ها باید به حقیقتی واحد و جهانشمول روی بیاورند. نظريه ها و نظامِ باور ها به صورت ارگانیسم های فرا انسانی تصویر می شدند که انسان ها همانند سربازانی می بایستی در خدمت آن ها باشند. نتیجه این سربازگیری، جنگ بین حقیقت ها بود. در کلان فضای کثرت گرا - که انکشاف آن به نحوی موضوع کتاب های سه گانه من است-، نظریه ها و نظام باور ها تبدیل به امکاناتی می شوند که آدم هاي زنده و فعال، با توجه به نياز ها و خواسته ها و اهدافی که در پیش دارند، از ميان آن ها گزینش هایی معطوف به هدف می کنند تا با آن ها راحت ترين و ساده ترين طرق گره گشايي و رسيدن به اهداف شان را طي كنند.
جمله اخير، ممكن است اين سوء تفاهم را پيش بياورد که گويا همه چيز در حوزه دكارتيِ برنامه ريزي و آگاهي و خردورزي است. همانطور كه فون هايك مي گويد نبايد به دام اين توهم بيفتيم كه آدم ها همیشه مي دانند چه مي خواهند يا به كجا مي خواهند بروند.[4]
در اروپاي سده شانزده بازيگرانِ پيش پرده ليبراليسم، نه تنها بر عليه خودكامگي مبارزه می كردند، بلكه در عين حال ابزار هاي خود را بر عليه یکديگر نيز بكار می بردند. آن چه اينك يك طرح منظم و مدون، يا گروه بندي موافقان و مخالفان به نظر مي رسد، در آن زمان به اين وضوح و تمايز نبوده است.
دو
در فصل دوم «ماتریس زیبایی»(1381خورشیدی)، در باره ظهور کانون جاذبه نوین پیش بینی هایی مبهم شده است. کتابی که در پیش رو دارید هشت سالی با آن پیش بینی ها فاصله گرفته است. آن پیش بینی ها متعلق به اردیبهشت ماه سال 1378 خورشیدی بودند. در طی این پنج سالی که از انتشار «ماتریس زیبایی» می گذرد، پژوهش های من متمرکز بر فضای جدید- کلان فضای کثرت گرا-، بوده است . این پژوهش ها منجر به یک تریلوژی(سه گانه) شده اند. کتابی که در پیش رو دارید نخستین از این سه گانه است و برای درک مطالب آن نیازی به خواندن کتاب ماتریس زیبایی نیست.
اساسی ترین قسمت از موضوعات مورد بررسی من، فضای عمومی جدید و رابطه آن با فضاهای خصوصی(کمونته ها یا به اختصار کمون ها، و اگر دوست داشته باشیم از یک واژه سنتی و تقریبا فراموش شده استفاده کنیم، «جامع» ها) است.
در فلسفه سیاسی امروزه، عده ای بر این باورند که آن چه سابقا متعالی و معتبر بود و امری مربوط به حوزه عمومی تلقی می شد اینک وجهی خصوصی و غیرعمومی به خود گرفته، و بر عکس آن چه امری مربوط به حوزه خصوصی تلقی می شد راه به بحث و گفتگو در حوزه عمومی گشوده است. به عبارت دیگر فضای عمومی و فضاهای خصوصی در هم دویده اند و تفکیک و تمیز آن ها به سهولت امکان پذیر نیست.
عده ای دیگر بر این باورند که از عصر دکارت به بعد، در نتیجه همه گیر شدن و عمومیت دیدگاه علمی و کمیت باور، که در همه جا حی و حاضرند، تمدن معاصر مواجه با یک خلاء جدی ارزشی است و هر یک برای علاج یا تخفیف آن پیشنهادات متفاوتی ارایه می کنند.
عده ای دیگر می گویند که با توجه به این که در جهان معاصر معیارهای ارزشی و اخلاقی آدم ها، قابل تقلیل به یک نظام واحد نیستند، نمی توان حوزه عمومی را همانند سابق قلمرو اصول جهانشمول و دیکته شده از جانب عقل بشری گرفت و پیشنهاد می کنند که امروزه چیزی که بتوان آن را حوزه عمومی نامید، مجموعه حداقلی از مشترکاتی است که آدم ها می توانند برروی آن ها توافق و اجماع همپوشان[5] بکنند. در نتیجه عملا معیارها و ارزش های حداکثری همین آدمها به درون فرهنگ ها و به عبارت بهتر به درون کمون(جامع)ها، محدود می شوند. نتیجه عملی که از این موضع گیری حاصل می شود، تغییر مکان فلسفه از حوزه عمومی به حوزه خصوصی است. در درون این نحله آخری برخی فیلسوفان، وجود فلسفه، دین، و غیره را از پایه های ضروری و غیر قابل حذفی می دانند که شهروندان بدون کمک آن ها شاید اصلا نتوانند به توافق و اجماع برسند. در حالی که فیلسوفانی دیگر اصولا وجود فلسفه و دین را در حوزه خصوصی نیز ضروری و بنیادی نمی دانند.
آن چه که در فلسفه سیاسی معاصر، فضای عمومی یا حوزه عمومی نامیده می شود، از دیدگاه ماتریسی من، متشکل از دو بخش کاملا مجزا است:
یک- حوزه اجماع ناشی از کانون جاذبه.
دو- حوزه اجماع ناشی از گفتگو و عقلانیت.
فلسفه سیاسی معاصر، این دومی را، حوزه اجماع ناشی از عقلانیت و گفتگو را، به مثابه یگانه حوزه عمومی دموکراتیک می شمارد. آن چه اجماع ناشی از عقلانیت نامیده می شود به واقع، لحاظ کردن وزنه گروه های فعال در صحنه جامعه است. گروه هایی که گفتگو و کشمکش بین آن ها تعادل کم و بیش پایدار روابط قدرت را در هر جامعه یا هر مجموعه سیاسی تشکیل می دهند. تمامی آن توافق هایی که در حوزه عمومی صورت می گیرد، از مقررات رانندگی گرفته تا قوانین جزایی و قانون اساسی، در یک جامعه به قول رالز(Rawls) بسامان، توافق های مربوط به تنظیم حوزه عمومی اند. بخش مهمی از آن چه را که امروزه توافق های ناشی از گفتگو و عقلانیت می نامیم، در عصر کانت احکام عقلی می نامیدند. و چون فرض بر آن بود که احکام عقلی جهانشمول اند، آن احکام نیز جهانشمول فرض می شدند و اطاعت از احکام جهانشمول برای همه خردمندان لازم بود. نابخردان را نیز می بایستی به زور وادار به اطاعت می کردند.
اکنون کمتر فیلسوف سیاسی را می توان سراغ گرفت که پی و پایه احکام و مقررات و تنظیمات حوزه عمومی را ناشی از توافق افراد و گروه های اجتماعی نداند. به عبارت دیگر مسیر باورها و احکام دیرین باژگونه شده و به جای آن که انسان ها خود را وابسته به احکام جهانشمول بدانند، اینک احکام و مقررات و تنظیمات را ناشی از توافقات بین انسان ها می دانند. توافقاتی که می توانند برحسب اهداف و خواست های آدم ها دگرگون شوند. حوزه اجماعِ ناشی از کانون جاذبه در این کتاب به طور مستقل بررسی نمی شود.
سه
در عليت خطي و یکسویه، همه هستي در حركت پيش رونده از گذشته به آينده و از علت به معلول تصوير مي شود: هستي كنوني معلولِ علت هاي گذشته، و خود، علت هستي آينده است. اين حركت يك سويه از علت به معلول و از گذشته به آينده، همخوان با منطق درونيِ حركت پيش رونده و تكامليِ تاريخ و علوم بود و به رغم اصلاحاتی که هگل در آن انجام داد اما به هر حال دست نخورده باقی ماند. در سي چهل سال اخير، اين تصوير تكامل گرا، به پرسش گرفته شده است. در عليت خطي و یکسویه، انديشه علمي از درون انديشه اسطوره اي- مذهبي زاده مي شود و تكامل يافته تر از آن ها است، و چون از آن محيط خود را بركنده است هنوز هم عوارضي از آن ها را در خود دارد اما هر چه تكامل يافته تر مي شود بيش از پيش خود را از عوارض آن دو مي پيرايد و خلوص علمي آن بيش و بيش تر مي شود.
در روش علیت كثرت گرا چنين نظر تحقير آميزي نسبت به برخي فضاها وجود ندارد. فضاهاي ديگر «درگذشته» نيستند. آن ها وجود دارند، زنده اند، و هم چنان كه روي ما تاثير گذاشته اند متقابلا از ما متاثر مي شوند. یکه تازی مدرنیته بدان شکل که از عصر روشنگری به بعد تبدیل به باوری عمومی شد، اينک به صورت يك توهم مدرن رویت می شود. اين توهم ناشي از آن بود كه با نگاه مدرن، مذهب و به طور کلی نگرش های پیش مدرن، اموری بودند مربوط به گذشته.
عليت چند سویه و كثرت گرا، تصوير متفاوتي به دست مي دهد. به جاي توالي خطي، همزماني عوامل متفاوت نشسته اند. به جاي آن كه به توالي خطي و تاریخی فضاهاي الف، و ب، و ج...، توجه كنيم، توجه ما به همزماني فضاهاي الف و ب و ج... است. به جاي آن كه فضاي الف به طور يك سويه روي فضاي ب اثر بگذارد بي آن كه متقابلا از آن اثر بپذيرد، فضاهاي الف و ب و ج... همه به طور متقابل روي هم تاثير مي گذارند. هيچ فضايي براي هميشه از گردونه خارج نمي شود. آن ها فقط پر جمعيت يا كم جمعيت مي شوند.
علیت چند سویه راه را برای تکثر شخصیت ها بجای شخصیت واحد مدرنیته باز می کند، مونیسم مدرنیته همانند نظام های مونیستی پیش مدرن، شخصیت واحدی را توصیه، تائید و برآن تاکید می کرد. در کلان فضای کثرت گرا راه برای پذیرش تکثر شخصیت ها باز می شود و جنبه های مختلف شخصیت یک فرد امکانات جدیدی بر روی او می گشاید. همانطور که در جزء سوم از سه گانه خواهیم دید، کمون(جامع) های گوناگون راه نوینی در پیش روی آدمها می گذارند تا از زندگی یکنواخت، کسل کننده و مونیستی مدرن به پهنه پلورالیسم شیوه های زندگی گام بگذارند. بحران هویتی که امروزه به شکلی گاه منفی مطرح می شود ناشی از عدم درک شرایط جدید و باز شدن پهنه عمل علیت چند سویه و نتیجتاً انکشاف هویتی چندگانه بجای هویت یگانه پیشین و امکان ورود در فضاهای مختلف در طول عمر یک فرد واحد است.
جملات فوق تنها خوانش ممکن نیست، خوانش های دیگری نیز می توانند وجود داشته باشند. از جمله این که گرایش معکوس یعنی فرار از هویت های متکثر و پناه گرفتن در یک فضا با هویتی متعین و یقینی نیز وجود دارد. در واقع می توان گفت که به موازات کثرت گرایی و تکثر شیوه های زندگی و تکثر هویت ها و امکان زندگی کردن به شیوه های متفاوت، گرایش معکوس آن، یعنی گرایش به هویت واحد و یقینی و سکونت در یک فضای واحد و مشخص نیز تشدید می شود. بنابراین، این دوگرایش یعنی گرایش کثرت گرا و گرایش وحدت گرا، در کنار هم و به موازات هم عمل می کنند و ضمن آن که یک فرد در طول زندگیش ممکن است گاه جذب پلورالیسم و گاه جذب مونیسم شود، افرادی نیز خواهند بود که تمامی عمر خود را فقط در یک فضا خواهند بود و بومی وفادار آن خواهند ماند.
برتری روش خطي و پيش رونده از علت به معلول، بر عليت هاي ديگر، كه با ظهور عصر مدرن، به عنوان يك امر مسلم و منطقي پذيرفته شده بود، در اين كتاب بعضا وانهاده شده و به جاي آن تلفیقی از روش عليت چند سویه و كثرت گرا همراه با علیت غایی استفاده شده است.
چهار
عليت غايي ارسطويي نتوانست از دروازه قرون جديد بگذرد و وارد جهان مدرن شود. اما اگر كانون هاي جاذبه اي را كه ما را به سوي خود مي كشند، همانند ميدان هاي جاذبه اجرام آسماني بگيريم، با خروج از ميدان جاذبه فضاي الف، وارد ميدان جاذبه فضاي ب خواهيم شد.[6] در اين صورت پر بيراه نخواهد بود اگر نيروي جاذبه اي را كه از سوي كانون فضاي ب بر ما اعمال مي شود به عنوان علت غايي سمت گيري ما به سوي آن كانون فرض كنيم. اين وام گيري از ارسطو، در توجيه برخي جهت گيري هاي ما كه قابل توجيه با اهداف و منافع ما نيستند، بسيار مفيد از آب در مي آيد. البته علت غايي به معنای فوق، با علت غايي ارسطويي بسيار متفاوت است. در اين جا هيچ صورت مثاليِ غايي در كار نيست، بلكه صرفا کانون جاذبه فضاي مجاور است كه توجيه كننده برخي از جهت گيري هاي ما است. جهت گيري هايي كه ظاهرا كاملا بي ارتباط با اهداف و منافع ما هستند.
بدين ترتيب هرچند در هر فضا علل ب